آنقدر خسته ام که...   

دارم عکس ها را ورق می زنم، دوستهایم با برادرهایشان، برادرهام با دوست ها...

چند روز پیش ها می گفتی: "ما چرا هرجا که می ریم تنهاییم، چرا...؟!!!"

عکس ها را ورق می زنم، لبخند ها، ژستها، نگاه ها و...

آنقدر حرف هست که... گفتنم نمی آید،

آنقدر خسته ام که ... خوابم...

لینک مطلب
   بیداری   

نه حادثه ای، نه بلایی

نه ... هیچ اتفاقی ...

فقط این منم که افتاده ام

لینک مطلب
   ... فتلقی آدم من ربه کلمات   

به نام سلام

چه خوب که کلمات همسایه ی منند. دیوار به دیوار دلم. گوشهایی صبور که ساکت می شنود و سریع ... فراموش می کنند.

گرفته است... دلم دردش گرفته است و حالا که هیچ کس حدود این حوالی هم پیداش نمی شود، کلمات مونسم شده اند.

چه خوب چه خوب

باقی... بماند.

لینک مطلب
   طه   

به نام سلام.

و تو را "طه" نامیدیم. مادرت و من...

"طه"... سوره ی بیستم از قرآن حکیم...

"طه" به معنای طالب حق  و هدایت کننده به سوی آن...

"طه" نام عزیز پیامبر مهر و رحمت...

مبارک و عزیز باشد این نام برای تو، مثل تو که مبارک و عزیز بوده ای برای ما.

                                     روز هفتم از ازدیبهشت ماه سال هزار و سیصد و نود و سه

 

لینک مطلب
   دهم اسفندماه سال یک هزار و سیصد و نود دو   

سلام به زندگی...

این سلام درختی ست به جنبش جوانه اش

سلام باغبانی ست به سبزی سربراورده از دل خواب و خاک

سلام زمین است به دردانه دانه ای, محصول سکوت و صبر

سلام پدری به فرزند

سلام من به تویی که... بگذار اسم عزیزت فعلن... زندگی باشد.

(روز دهم اسفندماه سال یکهزار و سیصدو نود و دو هجری شمسی...و لله الحمد)

 

لینک مطلب
   برفهای بهمن   

به نام سلام

... و فرمود:

            آنها که گناهی نکرده اند سنگی بزنند،

پس فرمود:

           آنها که می بخشند... عاشق ترند

                                                            تقدیم به یک عاشق، به مناسبت میلادش...

خوشبحال برفهای بهمن که هم آسمان آمدن تواند...

                                                            از طرف میثمی که دوستت دارد

لینک مطلب
       

یک دست جام باده و یک دست زلف یار    رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست...

در میانه درای... ای گمشده ی در میانه بودن ها و نبودن های من... در میانه درای. تا

آنجا که گفتن را توان و روا نیست، نبینم. تاآنجا که حق با من است، سکوت کنم و

ببخشم. در میانه درای... ای سکوت تمامی حرف،بخشش تمامی حق.در میان من و

خودم درای که اینچنین کسوف کرده ایطرفهای روزها ی روشنم، شب می شود و

خسوف می کنی طرفهای تاریک شبهام. و این رادانشمند ها گفته اند که  نه کسوف و

نه خسوف تقصیر خورشید نیست و این خود خود من است که به همه کوچکی، سایه

می اندازد گاه وبیگاه روی روزها و شبهام.

 

وقتی خودم را حق می دانم... با عقل و فهمی ناچیز، دیدی کم و سو، توانی قلیل...

پیش خودم حساب کتاب می کنم و رأی صادر می کنم و ...

مثل خاله بازی بچه ها می شود گاه وقتها ادای بزرگترها را در میاورم... ادای شما

را... جناب عظیم ... جناب ستار... در میانه درای و از میان بردار آنجا که همه

راهها به رفتن روانم می کنند و مرد آنست که نرود... ماه را تو آفریده ای برای آنکه

خسوف بشود کسوف بشود و هزار مگوی و مدان دیگر که... اینی که در من است و

هی به این سوی و آنسوی می کشاندم، گاهی به کسوف گاهی به خسوف و...

گاهی به روشنی، این هم آفریده ی توست...

پس در میانه درای و بردارش که... خسته ام...اینجا... بی نور... تاریک و تنها زمین

خوردن هی دارد سختتر می شود، در میانه درای و نگاه هم دار که هم جام باده تویی و

هم زلف یار و ... بی تو به سر نمی شود....

لینک مطلب
   سوغاتها   

می دانم دستهام زیاد... نه... اصلن پاکیزه ی پارسایی نیستند، اما، به قول قدیم

عزیزی در همین حوالی همسایه گی که یادش یاد، برای اویی که تنها همان صفت

ستاریش را برای خداییش بس، می شود با همین دستهای آلوده هم


نوشت:

سلام جناب سلام،

اینها که می دوند روی دل کاغذ صبور و ساکت، ته ماند ه های منی است که از سفری

طولانی بی آب پشت سر و سر سلامتی... مانده است. ازسفری دور و نزدیک. خیلی

دور و خیلی... نزدیک. و چه پوچ و پست است آنجا که شمایش کم باشد و چه دیدنی

اینجا که شمایش سرشار.

 

اینها حرفهای مسافری خسته اند که مبدأ خود بوده است و مقصد خود. حیرانی که به

غرب غروب و شرق اشراق سر گذاشت، نالان هر جمعیتی...


هی... هی... عجب تنهاست آدمی بی خداش...

 

و حال این منم، با کشکولی از کلمات و، سینه اش از سوغات سفری که نه برای زود

آمدنم آبی و نه برای سفر سلامتی ام دعایی نثار شد. پس بگذار بنگارم آنچه را به کلام

کم می شود و نگفتنش آتشی است از درون که اگر راهی بیابد برون می شود و می

سوزد و چون نیافت... آه که سکوتی در منست که فریادش را به ذنجیر صبر... نمی دانم

که... توانم کشید؟...

 

سوغات نخست:

تنهایی ترس دارد. وقتی می نشینی روبروی تمامی خودت و خودت. تنهایی دهشتناک

می شود وقتی قاضی تو می شوی و وکیل مدافع خودت و شاکی و متشاکی همه و

همه تو. و به نظاره می نشینی. تنهایی ترس دارد. آنجا که برای هر توجیح خنده دارت

حضار زیر خنده می زنند و شاهدی جدی و مصمم چشم در چشمت می دوزد، بی هیچ

کلامی، و این بی هیچ کلامی... ترس دارد. تا بحال چند با خودمان را به دادگاه

تنهاییمان برده ایم؟

 

و... اینروزها به گوش سپرده ام به آوز اساتیر شهرام ناظری...که مرا میبرد   که می برد

که می برد...

لینک مطلب
   تنم را دستهایت کی دفن می کنند؟   

به نام سلام،

تحملمان را تابحال چندبار وزن کرده ایم؟

نشسته بر بالای مجلس مجازات، وقتی حق هم طرف ما را گرفته است و آنسوتر، کسی  که می شناسیم یا ... نمی شناسیم، زانو زده روی خمودگی خجالت هاش ... چند بار تحملمان را در یک دست و وزنه ای در دیگری گذاشته ایم و تماشا کرده ایم آنچه را می گوییم و می کنیم. آیا حجب و حیای دستهای بر سینه نشسته تنها برای مجرمان است و فریاد و ناسزا حق مسلم شاکی محق؟

حواسمان هست به زور ضربه های کلماتمان وقت دادخواهی از مخاطب محکوم؟

بر بالاترین اریکه ی قضاوت هم که تکیه کنیم، همیشه آن بالاترها قاضی دیگری هست، نشسته به تماشا، ساکت... صبور...

لینک مطلب
   خدایان...   

به نام سلام

امروز عجیب دلم برای آقای تاکسی سوخت... نه اینکه بهانه کرده باشم کلمات این سطرهای ساده را، نه اینکه بار اولی باشد که دلم غیر از خودم به حال کس دیگر سوخته باشد...نه. مثل این بود امروز که انگار هر روز سر راه کار و مدرسه و دانشگاه و روز و روزمرگی از کنار دیواری رد شده باشی و ... همین... اما امروز اینهو این بود که رد بشوی و یک لحظه برگردی و بخوانی روی دیوار که: "دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را..." یا "10/12/85 پایان خدمت..." بخوانی و فکر کنی و هی انگار کسی بهم بریزد افکار آشنا و غریبت را. امروز همینطوریها دلم برای آقای تاکسی سوخت وقتی برای صدتا تک تومنی کلی زهر ریخت توی خون خودش و من و مسافرها، چه خوب که نبودید و ندیدید که چطور پول مسافر از همه جا بی خبر را که اشتباه کرد و گفت: "صد تومنشو میندازم صدقه براتون" از پنجره پرتاب کرد بیرون به همراه کلی حرص و فحش هایی که به بنده ی خدا و خودش نثار می کرد و این برای من بس دردناک بود. (که مشتری تو، فرستاده ای از خدایگان توست که برکت برایت آورده و شایسته ی شکر است و سلام). در این میانه تصویر اسکناس 200 تومانی ای که به خاطر شیشه ی خیس باران تاکسی به پنجره چسبیده و نمی افتاد هم برای خودش حکایتها داشت.

شاید این تکه کلیپی باشد برای شما که هر روز و هر هفته نمایش خیابانی تهرانمان شده است، اما... امروز فکر من را چنان مشغول کرده که اگر نمی نوشتم نمی شد. مانده ام که چه چیز می تواند باعث این بشود که ابتدای صبح و سلاممان را اینطور افتتاح کنیم. آقای تاکسی فریاد می زد که: "من می خوام برم گوشت بخرم صدقه ی تو به چه دردم می خوره" یعنی خدایان شکم و معده ی ما اینقدر قدر قدرت شده اند ؟ یا شاید خدایان شکم من بنده هم همینطور می شوند اگر قربان نکنم هر روز هر شب در پیشگاهشان؟ آیا اینگونه قرار است انسان به پایان برسد؟اینگونه که روزی فرا برسد که دیگر بره ای، مرغی یا درختی و گیاهی نباشد برای قربانی و قربانگاه، و ما خودمان را خون بریزیم یکی یکی برابر بزرگی و عظمت خدایان خوردن، آشامیدن و شهوت راندن و... کشتن؟

دوستی دارم که خوش می گفت که دهشتناک ترین لحظات انسان لحظات تنهایی است، وقتی با همه ی خدایان خودت تمام قد به روبرو می نشینی، بی نقاب، بی واسطه.  راستی چند بار در روز و ماه و سال با خودیان خودت خلوت می کنی، هان؟

لینک مطلب

<