سوغاتها   

می دانم دستهام زیاد... نه... اصلن پاکیزه ی پارسایی نیستند، اما، به قول قدیم

عزیزی در همین حوالی همسایه گی که یادش یاد، برای اویی که تنها همان صفت

ستاریش را برای خداییش بس، می شود با همین دستهای آلوده هم


نوشت:

سلام جناب سلام،

اینها که می دوند روی دل کاغذ صبور و ساکت، ته ماند ه های منی است که از سفری

طولانی بی آب پشت سر و سر سلامتی... مانده است. ازسفری دور و نزدیک. خیلی

دور و خیلی... نزدیک. و چه پوچ و پست است آنجا که شمایش کم باشد و چه دیدنی

اینجا که شمایش سرشار.

 

اینها حرفهای مسافری خسته اند که مبدأ خود بوده است و مقصد خود. حیرانی که به

غرب غروب و شرق اشراق سر گذاشت، نالان هر جمعیتی...


هی... هی... عجب تنهاست آدمی بی خداش...

 

و حال این منم، با کشکولی از کلمات و، سینه اش از سوغات سفری که نه برای زود

آمدنم آبی و نه برای سفر سلامتی ام دعایی نثار شد. پس بگذار بنگارم آنچه را به کلام

کم می شود و نگفتنش آتشی است از درون که اگر راهی بیابد برون می شود و می

سوزد و چون نیافت... آه که سکوتی در منست که فریادش را به ذنجیر صبر... نمی دانم

که... توانم کشید؟...

 

سوغات نخست:

تنهایی ترس دارد. وقتی می نشینی روبروی تمامی خودت و خودت. تنهایی دهشتناک

می شود وقتی قاضی تو می شوی و وکیل مدافع خودت و شاکی و متشاکی همه و

همه تو. و به نظاره می نشینی. تنهایی ترس دارد. آنجا که برای هر توجیح خنده دارت

حضار زیر خنده می زنند و شاهدی جدی و مصمم چشم در چشمت می دوزد، بی هیچ

کلامی، و این بی هیچ کلامی... ترس دارد. تا بحال چند با خودمان را به دادگاه

تنهاییمان برده ایم؟

 

و... اینروزها به گوش سپرده ام به آوز اساتیر شهرام ناظری...که مرا میبرد   که می برد

که می برد...

لینک مطلب
   تنم را دستهایت کی دفن می کنند؟   

به نام سلام،

تحملمان را تابحال چندبار وزن کرده ایم؟

نشسته بر بالای مجلس مجازات، وقتی حق هم طرف ما را گرفته است و آنسوتر، کسی  که می شناسیم یا ... نمی شناسیم، زانو زده روی خمودگی خجالت هاش ... چند بار تحملمان را در یک دست و وزنه ای در دیگری گذاشته ایم و تماشا کرده ایم آنچه را می گوییم و می کنیم. آیا حجب و حیای دستهای بر سینه نشسته تنها برای مجرمان است و فریاد و ناسزا حق مسلم شاکی محق؟

حواسمان هست به زور ضربه های کلماتمان وقت دادخواهی از مخاطب محکوم؟

بر بالاترین اریکه ی قضاوت هم که تکیه کنیم، همیشه آن بالاترها قاضی دیگری هست، نشسته به تماشا، ساکت... صبور...

لینک مطلب
   خدایان...   

به نام سلام

امروز عجیب دلم برای آقای تاکسی سوخت... نه اینکه بهانه کرده باشم کلمات این سطرهای ساده را، نه اینکه بار اولی باشد که دلم غیر از خودم به حال کس دیگر سوخته باشد...نه. مثل این بود امروز که انگار هر روز سر راه کار و مدرسه و دانشگاه و روز و روزمرگی از کنار دیواری رد شده باشی و ... همین... اما امروز اینهو این بود که رد بشوی و یک لحظه برگردی و بخوانی روی دیوار که: "دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را..." یا "10/12/85 پایان خدمت..." بخوانی و فکر کنی و هی انگار کسی بهم بریزد افکار آشنا و غریبت را. امروز همینطوریها دلم برای آقای تاکسی سوخت وقتی برای صدتا تک تومنی کلی زهر ریخت توی خون خودش و من و مسافرها، چه خوب که نبودید و ندیدید که چطور پول مسافر از همه جا بی خبر را که اشتباه کرد و گفت: "صد تومنشو میندازم صدقه براتون" از پنجره پرتاب کرد بیرون به همراه کلی حرص و فحش هایی که به بنده ی خدا و خودش نثار می کرد و این برای من بس دردناک بود. (که مشتری تو، فرستاده ای از خدایگان توست که برکت برایت آورده و شایسته ی شکر است و سلام). در این میانه تصویر اسکناس 200 تومانی ای که به خاطر شیشه ی خیس باران تاکسی به پنجره چسبیده و نمی افتاد هم برای خودش حکایتها داشت.

شاید این تکه کلیپی باشد برای شما که هر روز و هر هفته نمایش خیابانی تهرانمان شده است، اما... امروز فکر من را چنان مشغول کرده که اگر نمی نوشتم نمی شد. مانده ام که چه چیز می تواند باعث این بشود که ابتدای صبح و سلاممان را اینطور افتتاح کنیم. آقای تاکسی فریاد می زد که: "من می خوام برم گوشت بخرم صدقه ی تو به چه دردم می خوره" یعنی خدایان شکم و معده ی ما اینقدر قدر قدرت شده اند ؟ یا شاید خدایان شکم من بنده هم همینطور می شوند اگر قربان نکنم هر روز هر شب در پیشگاهشان؟ آیا اینگونه قرار است انسان به پایان برسد؟اینگونه که روزی فرا برسد که دیگر بره ای، مرغی یا درختی و گیاهی نباشد برای قربانی و قربانگاه، و ما خودمان را خون بریزیم یکی یکی برابر بزرگی و عظمت خدایان خوردن، آشامیدن و شهوت راندن و... کشتن؟

دوستی دارم که خوش می گفت که دهشتناک ترین لحظات انسان لحظات تنهایی است، وقتی با همه ی خدایان خودت تمام قد به روبرو می نشینی، بی نقاب، بی واسطه.  راستی چند بار در روز و ماه و سال با خودیان خودت خلوت می کنی، هان؟

لینک مطلب
   نامه ای برای کم کردن زحمت پستچی   

سلام ...نوزده سالگی، قبل سوال،

دلم برات تنگ شده است، دلم برات تنگ شده است، دلم برات تنگ شده است... و این

سه ضربه ی ساکت صبور در کوبه های مردیست که انگار قرن هاست از او می گذرد و

توی ذهنش زمین با تمام رنگها و رازهاش ... تمام شده است. و در می کوبد آرام با ضربه های کوچک کم صدا تا شاید جوابی ... حرفی از... تا شاید صدایی به نوزده سالگی دعوتش کند، به قبل سوال. آن روزها که تمام آیینه های خانه ی کوچک پدری خوب می خندیدند و سکوت ممنوع نبود و آه ممنوع نبود و می شد بی دلیل و از ته دل خندید... آه معصومیت چشمهای نوزده ساله ام... دلم برات تنگ شده است نگاه نقاشی دلم برات تنگ شده است... دلم برات تنگ شده است و هر ضربه ی کوتاهی انگار نهایت این دلتنگی را عمیق و عمیق تر روایت می کند. انگار که وسط برهوتی باشی و یک سنگ توی چاه بیاندازی... دلم برات... برات... تنگ... تنگ... شده است.

لینک مطلب
   میهمانی...   

به نام سلام

کوتاهی کلماتم را ببخش...

بچه که بودم، همون وقتها که همه چیز مزه داشت و موهای مادرم رنگ لازم نداشت تا... میهمانی که می رفتیم، از آن میهمانی هایی که دوست داشتم و پسر خاله ای بود برای تقسیم شباهتها و مکاشفات عزیز تفاوتها، همه ی حرفها لذت شنیدن و بودن حلاوت گفتن اما... همیشه ته ته های دلم نگران زبان چشمهای مادرم بود وقتی به پدر اشاره می کرد که: "بریم؟" انگار چیزی توی دلم می شکست، انگار که وسط یک کوچه ی باریک و پر درخت باشی و میانه های آبان آسمانهای باران باشد و یک دفعه ابرها بروند و آفتاب و ... همیشه دلهره داشتم برای پایان میهمانی و التماسهای ما بچه ها که بزرگترها اجازه بدهند کمی بیشتر بمانیم و...

و حالا می همان شمایم ... جناب عزیز الرحیم که امروز سحر حض بردم از "عزیزش" که قبل "رحیم" آورده اید که به درک کوچک من کمترین شاید این باشد که اول باید عزیز شوی و دوستت بدارندتا رحیم و رحمانهات مقبول شوند... و عجب از هنرمندی که شمایید جناب جمیل... باز میهمان شمایم در آستانه ی صبور سی سالگی، میهمان خجالت زده ی شمایم با دلشوره های ده دوم میهمانی... بگویید من... این بنده ی کوچک و ضعیفتان، با دستهایی که می لرزند و پاهایی که می هراسند، با دلی که آواره گی را از پدرانم به ارث برده است... چه کنم وقتی میهمانی به سر آمد و رنگهای رفتن نواختند؟

کاش بزرگی کنید و کمی...بیشتر بمانیم...


لینک مطلب
   شاید...   

 

 

 

دارم آرام آرام میلغزم میان شیارهای کلمات و معناها..یا شاید مثل خنکای خواب آلودی که این روزهای

مردادی دارد پیش قراقل مهر پاییز می شود...دارم بی صدا، ساکت و آرام سر میخورم روی رواقهای کلمات. خدا

اگر بخواهد و تنبلی خودم و روزمرگی های لعنتی اگر بگذارند...بیشتر... خواهم نوشت.

 

لینک مطلب
   خیلی دور خیلی ... دلتنگم   

تلسکوپ قدیمیت را بردار... دارم دور می شوم از تو تکه تکه... ببین!!!

به نام سلام،

جناب ستار عیبهای عظیم من، که عیبهام هرچه عظیم، از جلال و جبروت رحمت و بخشش شما... کوچکترند.

اگر می بینید همچنان اسم عزیزتان جوهری کلماتم می شود، تنها و تنها زیر همین سایه ی ستارتان نشسته ام و ... سلام.

به نام عزیزتان که می ترسم، وقتی نشانه های دور شدنم، سرد شدنم، یکی یکی مثل جراحتهای جزام پدیدار می شوند، من... بنده ی کوچک شما، بیشتر از سهمگینی عذابهایتان، از این غم قریب دوری، از رحمتتان دلتنگم و به خودم... می لرزم.

مگر نه اینکه هرکه به یاد خداش افتاد، بداند که پیشتر، معبودش به یاد او بوده؟ پس...

لینک مطلب
   زمین بی اقیانوسهاش   

به نام سلام.

کوه با نخستین سنگ آغاز می شود، انسان با نخستین درد... من با تو آغاز شدم.

سلام. به او که نام همین حرفهاست صدا کردن عزیزش.

به شهاب دوست عزیزم که همین چند سلام پیش، حال ننوشتنم را می پرسید. و به حامد... رفیق دوران پارینه سنگیم که خیلی دور، خیلی نزدیک... هست تو حرفهام، با خودم، با... دلم ... به maman که منت مهربان تماشاهاش همچنان افتخار کلمات کوچک من... هستند. به ... همسایه هام که هرچه من کم معرفت تر، ایشان همسایه ترند برای این سرای پاییز و...

این همه به تو... که همه بهانه ام برای دستهای دعا تا آسمان را به آغوش بکشند... هستی. (راستی "هستی" هم اسم خوبیه ها... [کوچک و خودمانی پیش خودمان بماند... بانو]

و این منم... میثم، همان ادیسهء سرگردان دریاهای معنا و محال، کلمات و حرفها. همان همسایهء دیوار به دیوار حرفهای شما که هنوز کلماتم حرف می شوند و حرفهام جوهری... من هنوز نقاش نابلد دیواره های خیس این پاییز... هستم.

 

توی کلاس جغرافیای آقای شمیرانی (15-16 سالی از آن روزها می گذرد و اگر اسمشان یادم هست از بابت آن که همان یک درس را افتادم و ... درد داشت سیلی خوردن از پدر و خرید عید نرفتن برای 13-14 سالگی هام. سلامت باشند و بمانند انشاالله) معلم جغرافی می گفت: رودها بعد از عمری سرگردانی و با همه آنچه جمع می کنند از زمین ها و سرزمین ها، آرام آرام به دریا می ریزند و ما بعدها فهمیدیم بعضی دریا ها به خلیج و خلیج ها به اقیانوس وصل می شوند. و من حالا، پیش پای این کلمات داشتم توی سرم با خودم می گفتم چه صبورند اقیانوسها. چه ظرف عظیمی داده اند بهشان که لبریز نمی شوند، آلوده نمی شوند... انگار می نشینند پای درد دل هرچه رود و دریا و خلیج و... همین. هر وقت و بی وقت هم که نگاهشان می کنی، همان اقیانوس را می بینی... عظیم، آبی، بی انتها و سفرهء ماهی و آیینهء میهمانی خورشید و ماه...

مادر بزرگم... که انگار همین چند صباح پیش بود با روسری قشنگ هاش دل از آسمان و فرشته هاش می برد و میهمان عزیز سجاده ام می شد گاه و بی گاه... انگار همین چند صباح پیش بود که پدرم شانه هاش رو تکان می داد تا تلقینش کند که "اسمع...افعل..." مادر بزرگم، اقیانوس بود. به همان رنگ آبی آسمانی... آرام. می نشست پای اشکهای مادرم، دردهای خاله ها، فریادهای داییها، نداری خانواده و ... انگار حرفها پیش صبور گوشهاش فرو می رفتند توی و زمین و دیگر نه می شنیدی و نه می دیدیشان. 26 سال، نه عصبانی دیدمش نه شاکی و نه گریان از دردی...

نمی دانم زمین بی اقیانوس هاش چه گلی به سر می گیرد. من سر به هوا نه جغرافی می دانم نه زمین شناسم. نمی دانم اگر روزی زبانم لال اقیانوسها بخشکند یا سرریز بشوند و نهنگها بی پناه و ماه و خورشید سر شانه نکرده به میهمانی انسانها بروند... چه می شود. من فقط خوب می دانم وقتی مادر بزرگها یکی یکی قاب عکسی می شوند با یک خط مشکی مورب برای حسرت هر روز چشمهای من و "تو"... میان این "بزرگترهایی" که به اندازه ی یک برکه ی فکسنی هم توی دلشان چیزی نمی ماند، چه برسد به اقیانوس،  من می دانم اوضاع انسان و انسانیت هی تإسف انگیزتر می شود. کاش بشود قصه ی مادر بزرگها را برای همه ی بچه هایمان بخوانیم، شاید آنوقت...

 

کلام آخر:

می دانم این "عهدهای" صبحهام که ظهر نشده می شکنند و نمی مانند زیاد آمدنیتان نمی کنند و تسلای دل خراب خودم می شوند بیشتر، اما... برای خاطر خدا... بیا... حسرت همیشه، جنون جمعه ها...

 

 

 

لینک مطلب
   متولد مهر   

خدا هر موجودی رو با یه هدف خلق کرده. مثل هر کار خدا که به قول مادر بزرگا "بی حکمت نیست "، خلق کردن هر آدم هم منظوری و خواسته ای داره. یکی میاد که میشه صدام و تا می تونه ظلم می کنه و آدم می کشه و... یکیم میاد مثل مادرا که از همون اول اولای مادریشون عزیز و مهربونن و دوستمون دارن و ما هم دوستشون داریم. من حالا می خوام از کسی بنویسم که امروز بیست و یکم دیماه چند سال پیش اومده تو دنیای ما تا... ساده و صورتی ... خیلی ساده و خیلی صورتی دوست داشتنی باشه و دوست داشته باشه و ... بخنده. انگاری که خدا وقتی داشته وجود مهربونشو خلق می کرده داشته یه گل رو بو می کرده یا به یه آواز دل انگیز گوش می داده... آبجی محدثه خانوم من یه وجود نازنین که هدف از خلقتش اینه که خنده و مهربونی و دوست  داشتن رو هدیه بده به دنیای سرد و بی روح ما آدما. تصور کنید چه کیفی داره که خدا  آدم رو هدیه کنه به دنیا. یه هدیه ی کادو پیچ ساده و صورتی ... مثل مهربونی.

محدثه خانوم، خواهر عزیزم... تولدت مبارک. امیدوارم گل قرمز لبخند، همیشه مهمون لبهای نازت باشه.

 

از طرف داداش میثم  

لینک مطلب
   به نام سلام   

 

همهء شبهام کاش یلدا بشود

اگر تو ماه آسمانش باشی...

لینک مطلب

<