امضا... بی نام   
 

برای آنها که از بس دوستم دارند، دارم لای آغوشهای محبتشان خفه... می شوم!

سلام،

شاید این یکی را هم مثل دیگر خودمانی های دلم، که توی این چند صباح قلم به دستی و میان خط خطیهایم برای دل سپید و عزیز کاغذ تعریف کرده ام، شاید این یکی را هم نخوانید و ندانید. خیالی نیست، بگذارید برود پیش همان هوارهای همیشه ام که یا نشنیدید و یا خودتان را به نشنیدن زدید و یا شنیدید و... بگذارید خدای من هم توی پستوی این خط خطیها بماند.

تازه گیها سراغ کودک دلم که می روم می بینمش که کز کرده گوشه ای و دارد به جای آب نباب چوبی ( همانیکه از فرط دوست داشتن و نگرانی برای سلامت دندانهای کوچکش، هیچ وقت مهمانش نکردید) بغضهای بی صدایش را مز مزه می کند و گاه می جود. و شمایی که ....................................... اصلن حواستان به پایین پاهایتان هست؟ آهای کودکان همین چند پاییز و پارینه قبل، حواستان به تماشاهایی که محترمانه و با وقار زیر کفشهای گران قیمتتان له می شوند... هست؟!

کدام فردای ندیده شما را اینچنین شتابان به پیش تاختن وا داشته؟ برای این من سراسر سوال و گیج و گم بگویید، آخر کدام گذشتهء خواب و خاک آلود شما را اینچنین به عقب می کشاند که پرواز آبی آسمانی اکنون خیال را گم کرده اید؟ به من بگویید، تا شاید کمی از رنجی که می برم بکاهید، به چه رسم و اسلوبی نقد تماشاهای بهار همین حالا را اینگونه آشکارا به نسیهء زمستان هنوز نیامده می فروشید. آهای تاجران فریفته به فریبا گریهای زمانه ... اکنون ساده دوست داشتن را دارید می فروشید به شاید و ای کاش و ... کاش بدانید که خوشبختی، بی تکلف و کودکانه، همین حوالی دل کوچکتان دست زیر چانه زده تماشایتان می کند. باور ندارید؟ صبح از سیب پرسید. سلام من را هم به هر دو برسانید.   

بعد نوشت: خوش به حال ششم فروردین... خوش به حال... دلم...

لینک مطلب

<