نامه’ نخست...   

 

 سلام... همسرم،

 ( آن اولی که نوشتم را، خود عزیزترینت خوب میدانی نام خداست و زینت آغاز کلام، سه نقطه اش هم جای نفسهای من که... حبس می شوند پیش پای نام عزیز تو. سلام، اول باشد و نام دلنشین تو دوم تا بدانی که بعد او تویی برایم و می دانم که می دانی جایی جز این سرای صبرو سکوت  را شایسته تر ندانستم برای آوردن نام تو... محبوب من)  دارم از این گوشهء دلتنگ کلمات برایت کاغذ خط خطی می کنم بعد مدتها. صبرمان ثمر داده و حالا... دارم مشق شکر می کنم، تو هم بخواه و بخوان میان آسمانه های صبح و سحرت که توان شکر این همه را داشته باشد این پسرک دلتنگ. خوش بود و خوش آمد و خوش... گذشت اتفاق بوسه تو. بهار شد و متولد شدیم و زنده شدیم و... اما، اینها که الان می گویم " اما" های شک نیستها بانو، نه فکر کنی چیزی کمست یا خدای ناکرده... نه، فقط می خواهم بگویم... از همان ابتدای اتفاق عزیز این( یادت هست؟ هست... که حیاطمان میهمان بزم باغچه بود و مادرم داشت با کاجهای عزیزش احوال پرسی می کرد و من... من تو... آرام و آهسته... توی گوشت گفتم که....................؟) از همان آغاز اتفاق این کلمات، من تو را خواسته ام، سلامی ساده و... همین، من همیشه همین را خواسته ام، هم کاجها شاهدند و هم آسمانی که آن روز دست زیر چانه زده بود و تماشایمان می کرد از انعکاس آبی حوض.من نه زیور زور خواسته بودم و نه دام دوست داشتن های مصنوعی این و آن و... من هیچ نخواسته ام و نمی خواهم. نه بزم بی بهار و بهانه ونه رقص بی روح و صورتکهایی که لبخند رویشان جراحی کرده اند، نه بانو... من تو را خواسته ام که مثل سلام سادهء صبح به دل می نشینی و می مانی و دیوانه ام می کنی و ...کاش ساکنان صبور و ساده جزیره ای بودیم تا زیر آبی آرامش آسمان و دعای دستان درختها، که همیشه بی دریغ به سوی سخاوت مطلق بر افراشته اند،  باد برایمان آواز عرش را زمزمه می کرد و دریا به موسیقی موجها می رقصید و خدا... و خدا... و خدا خطبه می خواند و تو بی اجازه بزرگترها ... دلم می خواست من و تو تنها با خدا، ساکنان ساده و صبور جزیره ای بودیم، دور دور... دور از حرفهای تیره و تاریک، دور از دروغ، و دوست داشتنهایی که داد و ستد می شوند و احترامهای از سر ترس و تعارف و ترحم و علاقه های آلوده به حساب کتاب امروز و آینده.ببخش بانو اگر نامه اولم اینطور پر از... دل تنگ اینطرفها سلام می رساند و دعا گوی همیشه توست.

                         بگذار یاد یگانهء تو بماند و بس...

 همانی که همیشه عاشقت،

میثمت...

      ساعت نه و سی و پنج دقیقهء شنبه شب،بیست و چهارم فروردین ماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و... هفت.

 
لینک مطلب

<