سلام قولا من رب الرحیم...   

حرف آخر: ( داشتم با خودم فکر می کردم که خوشست اگر آدم بعض وقتها حرف آخر را همان اول واگویه کند!)

 

سلام جناب سلام

 آنقدر کلمات گیر گلوی این کلمات مانده اند که... آنقدر برای حضرت حضورتان ننوشته ام که انگار قرن هاست می گذرد. انگار سالهاست که از من می گذرد و شما هنوز همان همیشهء کریم این کلمات، هر روز بیچاره ترم می کنید. حالا دارم از اینجا برایتان ساده سلام می فرستم. از سمت سادهء سحر، و هجوم حرفهایی که امانم را بریده اند... دارم از پیش خراب خودم برایتان می نویسم. جناب فیغفر لمن یشاء و یعذب من یشاء، دارم بعد از این همه سالی که از من می گذرد، دوباره حرف می شوم برای حضرت حضورتان. کریم این کلمات... کریم این کلمات، حالا هم که می بینید می نویسم، از دلیست که به دریا زده ام و...

این روزها هی حواسم به امتحان است، به آن وقتها که... ببینید جناب ستار صبور، وقتی مقابل کسی، دیگری، چیزی غیر از خودم قرارم میدهی، ساده می شود گذشت، ساده می شود گفت: " نه، شرمنده!" کمی سکوت و... می شود فاصله گرفت، سر پایین انداخت و...گذشت. اما امان از آن روز و ساعت و لحظاتی که این من کم کوچک را می گذاری روبروی خودم... و سخت می شود. و سخت می شود... و سخت می شود... و سخت می شود که روی گرداند وگفت: "نه..." این روزها هی حواسم به این حرفهاست، و حرفم با جناب عزیز شما اینست که وقتی روبروی خودم قرارم می دهید، هوایم را داشته باشید که پایم سر... نخورد... همین...

 

 

حرف هفتم: نهان کی ماند آن رازی کزو سازند ...  

نه، دیگر ترا برای هیچ مگوی محالی تعریف نخواهم کرد، ترا نخواهم گفت، نخواهم نوشت. راز روح رنجور عزیزم، دیگر ترا برای گوش صبور هیچ  سکوتی نخواهم سرایید.

تو از ابتدای من، پیش از خودم و قرن ها قبل از من میهمان نهان خانه های اجداد و پدرانم بوده ای و ما نده ای. ترا به طنازی هیچ ترانه ای نیالوده اند و به هرزگی هیچ حرف هجوی حرام نکرده اند. پس من هم حفظت می کنم میان دیواره های دلم و ترا حتی به زفاف زمزمه های بی صدای بالشم نخواهم برد. ای راز روح رنجورم، نا گفته بمان که تو بالاتر از لیاقت دانستن آدمیانی.

 

حرف اول : از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود// زنهار زین بیابان وین راه بی نهایت...

بیا بگریزیم... همراه همیشه همین حوالی ... دور...غریب قریب. آشنای آنسوی آینه یا بگریزیم از اینجا، دلم گواهی بد داده است. ما همیشه

 

ساکنان صبور و ساکت این سرای بوده ایم و حرفهایمان را توسن تیزپای

 

تماشا، نامه رسان بوده و بس. ببین... ببین دارند سکوت را به سلاخی

 

صدا می برند ( یادش بخیر عزیزی بود که جایی بر چیزی نوشت: " اینجا

 

سکوت آزاد است" ) از قربانی کردن تماشاهایمان برای بی حرمت

 

عریانی آینه ... از فریاد بیا بگریزیم که رسوایی روح زمزها یمان است. آه

 

خلوت خیالهای خودمانی، شهر شلوغ است و انگار آدمها فراموش کرده

 

اند خدا... تنها... در تنهایی انسان با او سخن گفته است...

 

 

 

لینک مطلب

<