نامهء سوم:   

 

و این منم... ایستاده بر آستانهء اتفاق بیست و هشتم. با همهء آنی که منم، با تمامی آنچه بر شانه هایم و در دلم. با دلهایی که شکسته ام چه بسیار، و حقهایی که ادا نکرده ام چه بیشمار. و خاطره ای خط خطی از حقیقت های معصومی که چه بی گناه و به نا ثواب سر بریده ام به پای بت پوشالی مصلحتهای و دیو توخالی ترسهای حقیرم. و اینها همه در من است... بر شانه هایم.

ایستاده بر آستانهء فصل بیست و هشتم ام، این منم با بغضی کهنه...قدیمی، ره توشه، آوارگیهای روزها... و شاید این بهای خاطره های خوشی باشد، که از فرط سرخوشی، حواسم به بازی های روزگار نبود ودلم از دستم... ا ف ت ا د و...رفت...

                         دل رفت به جایی که عرب نی انداخت...

آری این منِ ایستاده بر آستانهء بیست و هشتم. به آنجا رسیده است که نامه هایت را باید به آدرس جدید بفرستی: به سمت سکوت، طرفهای تفکر. از آن روز که ( بعض وقتها اتفاقها که می افتند، تکه ای از تو را بر می دارند و می برند که می برند...) دست دلم لرزید و پای حواسم سرید، از آن روز به این طرف حرفهام شده اند نقل( بی خیال ضم و فتح نون، ببین دلت چه می گوید رفیق!) مجلس من و شب و بالش آبی آسمانی ام. آری از همان روزها گوشم به صبور حرفهای کتاب هایی است که انگار سالهاست قضا شده بوده اند، و حالا دارم یکی یکی ادایشان می کنم در آستانهء این اتفاق بیست و هشتم.

آری اینم من، کودک کوچک زمان، وصلهء ناجور این حوالی ها که آدمهاش بعض وقتها زشتی مردن بی گورشان را زیر پیرایهء مبتذل خوابی خوش پنهان می کنند، و دیدن تولد دوباره ای در آستانهء بیست و هشتم، خوابشان را خراب می کند.

آری این منم که ایستاده بر آستانهء بی مثال بیست و هشتم، مثل فکر کوچک و سادهء کوچ در ذهن پرستویی دارم آرام آرام از دل خواندن ها و شنیدنها و دیدنها و...درد دانستن، زاده می شوم. با بار سترگی از آنچه از من بر شانه های خودم سنگینی می کند. و موهبتی عزیز در دلم... که این همه از حرمت حضور توست، بانوی بارانهای موسمی من. از تویی که صبورانه، زخم به زخم، مرهم ام می شوی و فریادهای گاه و بی گاه ام را تاب می آوری در آستانهء بیست و هشتم.

و ما( یعنی من و تو، یعنی خیلی حرفها) صبورانه به انتظار عزیز اتفاق های عزیز خدا نشسته ایم. و این انتظار در اتفاق بیست و هشتم، با توست که عزیز می شود. مثل پارک ملت که بستنی هاش بیمزه باشند و فواره هاش تعطیل. یا بازار صفوی که فانوس هاش بشکنند و من از ترس عرق کنم و تو... و تو... نقاش بی رنگ بوم لحظه هام، با تو اینها عزیز می شوند، وقتی می خندی...و دیدنی می شود....

پس بگذار آنسوی این آستانهء بیست و هشتم هرچه می خواهد باشد، تو با بوسه ای من و هرچه ناتمام را تمام می کنی...

 

ساعت چهل و هفت دقیقهء روز پنجشنبه،

 بیست و پنجم مهرماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت

کنج دل آشپزخانه مان!!!

تهران.

لینک مطلب

<