آبان   

2/2/پاییز

 

سلام آبان

سلام ماه بارانی من

سلام ماه مهربان

سلام قلب پاییز

سلام فصل برگریز آمدنم

کاش می دانستی چقدر دلم برای رفتن تنگ شده.....

 

سلام.

آبانتون مبارک. دیدید نجنبیدید و مهر رفت، اگر نجنبید آبان هم میاد و می رها، از ما گفتن. برای چی بجنبید؟ خوب خودتون می دونید دیگه....راستی.....روزه گرفتن وسط پاییز هم صفا یی داره ها..... تو ماه آبان اتفا قات خاصی برای این وبلاگ رخ میده که بعدن عرض می کنم.

.............................................

 

و این منم، تنها ترین پاییز در یک سال کبیسه، سالی که چیزی اضافه دارد، چیزی

 برای گفتن، روزهای بیشتری را در دلش جای داده ، غمها ی بیشتری وجودش را فرا گرفته . این منم، پاییزی بی بهره از باران، او هم روزی مرا گذاشت و گذشت و تنها آسمانی گرفته و تیره را برایم به یادگار گذارد. آسمانی که گویhttp://www.wentworth.nsw.gov.au/azai/autumn%20colors.jpgی بغضی سنگین از جنس باران در وجودش تلمبار شده، ولی دیگر توان گریستن ندارد. این منم، پاییزی پر از برگهای رنگ رنگ، سرخ شرم و زرد بیهودگی، نارنجی گرما و قهوه ای پس ماندهء پس از سوختن . اما همهء این خشک برگهای پاییزی را چه سود وقتی قدمها ی رهگذری دلیل شنیدن آوای دلنواز خش خش خرد شدن  این برگها نمی گردد. پاییزم و همدم سکوت و مونس تنهایی. با دلی گرفته، بغضی در گلو و تنها امیدم مرگ، این پایان یک آغاز و آغاز یک پایان، پایان سفری و آغاز سفری دیگر . از آن هنگام که دیده ام به قدمهای رهگذری که بیاید و بماند و نگدرد، خشکید و ... هیچ، چشم به قدمهای او دوخته ام، به سپیدی جنس قدمهایشو سنگینی آوای نفسهایش و می دانم که همچون زمستان که از پس خزان، تن این باغ رنگارنگ برگ راسپید پوش کفنی مخملین می کند، مرگ هم جایی در همین نزدیکی قدم زنان به سوی من می آید.

و من هر روزو هر ساعت خود را برای استقبالی گرم محیا می کنم. روزی خزان من هم به سر می آیدو.......

 

برگی ز شاخسار چناری فرو نشست 

تبعید شد به زیر قدمهای رهگذار

هر رهگذر که از آن باغ می گذشت

گامی بر تن آن زخم خورده می گذاشت

 

هر روز برگ پر از آه و ناله بود

هر شام را به تمنای مرگ می شمارد

 

روزی گذار عاشقی از باغ می گذشت

ا وهم به روی برگ چناری قدم گذاشتhttp://flakmag.com/misc/images/leaf.jpg

آهی دگر ز گلویش سرود برگ

عاشق با یستاد و آن نوا بشنود

 

زان روز تبعید برگ به سر گشت و وارهید

چون عاشقی، شبی، زیر ماهتاب

برگی شکسته به معشوق هدیه داد

تا زنده ماند از پس ایام یاد او

تا یاد او کند و برگ یادگار

 

 

شهریور 82

تهران

 

 

 

 

لینک مطلب

<