کلامی کوتاه........   

۲/۲۸/پاييز.....۲۴/رمضان 

کوتاه و گزیده می گویم حرفهایم را با تو ، " نزدیکترینم "، مهربانم.....

با من اگر نباشی، نباشی اگر کنارم، بی من هم نمی خواهم که باشی،

                                                                نمی خواهم که باشی..........

     با تو اگر نباشم، نباشم اگر کنارت، بی تو هم نمی خواهم که باشم،

                                       بو دن بی تو را..... نمی خواهم،               

                                                                نمی خواهم بودن بی تو را......

…………………………………………………………………………………………………………….

 

هیچ کس شعری برایم نسرود،

هیچ کلامی موزونی نگفتند از برای غمهای همیشه ام،

هیچکس شوق شدید پروازم را ندید، جز تو،...... مهربانم

" نزدیکترینم"......

تو دو بیتی زیبای پدر و مادرم را سرودی برایم،

و غزل دل نشین زندگی را،

و مثنوی بلند بودن را،

و من هر روز، قطعه ای از این مثنوی بلند و رفیع را می خوانم و از بر می کنم،

قول بده که روزی....روزی زود زود.....نزدیک نزدیک.....شعر سپید رفتن را برایم زمزمه کنی،

سرایندهء بودنم، مثنویت را هر قدر بلند.....فراموش نخواهم کرد،

هرگز فراموش نخواهم کرد.......هرگز.....هرگز......

................................................................................................................

 http://www.iranian.com/Arts/Feb98/Nima/Images/nima4.jpg

خانه ام ابریست

یکسره روی زمین ابریست با آن

از فراز گردنه، خرد و خراب و مست

باد می پیچد

یکسره دنیا خراب اوست

و حواس من

آی نی زن، که ترا آوای نی بوده ست دور از ره، کجایی؟

خانه ام ابریست اما،

ابر، بارانش گرفته است

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم

من به روی آفتابم

می برم در سا حت دریا نظاره

و همه دنیا خراب و خرد از باد است

و به ره، نی زن که دایم می نوازد نی، در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش

 

                               (نیما یوشیج)

 

سلام عزیزای دلم.

چه می کنید با زندگی؟ با رمضان؟، با پاییز؟، با آبان؟ عاشق نشدید هنوز؟ اگر شدید که تبریک می گم از ته ته صمیم قلبم.....و اگر نشدید هنوز....... هنوز هم وقت هست تا پایان پاییز.......فقط قول بدید اگر زدو تو روزای پاییزیه ما رمضان عاشق شدید حتمن ما رو دعا کنید که به قول عزیزی: " دعای عاشق بسی مقبولتر است به درگاه پروردگار، که او خود، هم عاشق است و هم معشوق ". نپرسید اینو کی گفته، آخه گفته نگم......

از همهء عزیزانی که منت گذاشتن، آمدن اینجا و تولد این حقیر کوچولو رو تبریک گفتن ممنونم.......لطفتان لطیف باد و جاودان...... اما الغرض:

چلچراغ این هفته رو که خریدم، پشت جلد رو که خوندم، کلی خوشحال شدم، از اینکه صدو هشتمین سالگرد تولد نیمای بزرگ رو تبریک گفته بود، از اینکه نیماهم مثل سهراب بچهء کوچه های پاییزه.......صفحات رو ورق زدم.......یک دفعه به صفحه ای رسیدم و چیزی رو خوندم که اگر توی مترو و وسط اون همه آدم نبودم می پریدم هوا وداد می زدم.....(یادش بخیر نوجوون که بودم ازاین کارا زیاد می کرم، ولی حا لا این سن و عینک........بگذریم)  " به مناسبت 21 آبان سالروز تولد نیما یوشیج " ( مجلهء چلچراغ، شمارهء 74 شنبه 24 آبان 82 ). گرفتین چی شد؟ این واقعن رؤیاییه که روز تولدت با روز تولد پدر شعر نوی ایران یکی بشه، نه؟ اونجوری که من حساب کردم، این حقیر کوچولو دقیقن 86 سال از سرایندهء افسانه کوچیکترم.....همیشه به این تصادف قشنگ افتخار خواهم کرد.... نیمای بزرگ، تولدت مبارک....ببخش که خرابی پرشین بلاگ باعث شد دیر بهت تبریک بگم. " وعده " هدیهء ناقابلیست تقدیم به توی همیشه جاودان.http://www.angelfire.com/rnb/bashiri/Poets/Nima2.gif

 

وعده

 

به دلم می گویم،

شاید این شعر فرو سوخته از شمع شبم،

شاید این نامه که بر باد نوشتم بر دوست،

بر تن باد بماند و به دستش برسد نیمه شبی

 

شاید این درد مداومف به سر انجام رسد،

شاید این زنج همیشه، به سحر هم نرسد،

وتن خونی و رنجور و پر از طاول من،

ره خود یابد و از حا دثه بیرون بشود نیمه شبی

 

شاید این خانهء بی رونق رؤیاهایم،

شاید این کلبهء تاریک و خموش،

از سر معجزه ای آینه باران بشود نیمه شبی

 

به دلم می گویم،

مدتی هست دعا می خوانم،

مدتی هست نگاهم به تماشای خداست،

مدتی هست امیدم به خداوندی اوست

نغمهء اشک مرا گوش خدا می شنود،

شاید این قفل دروغین مه به بغضم زده ام،

با سر نیشتر خاطره ای باز شود،

شاید این گریهء آرام، فغانی بشود نیمه شبی

 

مرغ جانم هوسی رنگ پریدن دارد،

و من بندی رؤیای زمین،

قفسی جنس قناعت بر او ساخته ام

به دلم می گویم،

قفسم کم رمق است،

شاید این دخمهء بی پنجره در هم شکند،

شاید این عمر قفس گونه، به پایان برسد نیمه شبی

 

به دلم می گویم،

به دلم می گویم،

و دلم می گوید،

همه اینها وعده ست،

همه اینها سخنانیست که من میدانم،

از برای غم هر روزهء من می گویی،

پر از شاید و ایکاش و اگر، پر ناباوریند

 

به دلم می گویم،

عازم یک سفرم، سفری دور به جایی نزدیک

سفری از خود من تا به خودم

 شاید این بار سفر چارهء کارم بشود

شاید این وعدهء بیهوده، به جایی برسد نیمه شبی

شاید این وعدهء بیهوده، به جایی برسد نیمه شبی..........

                                       

                                                                  آبان

 

جمعه

11 مهر 1382

تهران

لینک مطلب

<