پاييز يک ساله شد...   

" باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز

 جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن

پادشاه فصلها، پاییز"

                                 (م.امید)

از سلام گفتم برایتان که سعادتست و سرور، سادگی است و سلامت... از شعر برایتان گفتم و صاحبانش، از آورندگانش و ناجیانش از مرداب تکرار، از نیما گفتم و افسانه اش، از سهراب وکوچه باغهای تنهاییش و از اخوان و پادشاه فصلهایش، برایتان سرودم... از زندگیم، ازشادیهایم که چه کم و غمهایم که چه بیش، از سفر که مرامم شده و غار تنهاییم که " نه پرسند آنجا که دیوانه کیست" و غریبه شدنم میان هر آنکه آشنا بود تا دیروز  ، و از باران که همه مهر است و همه عشق، و نماز زیر باران و سجود ورکوع دسته جمعی به همراه همهء درختان... همهء قطرات و... از حسین گفتم و سلاخی آسمان و شرم زمین... و از عشق که... حتی میان آنانی که نامش جاریست بر لبانشان خشکیده است در شوره زار دلها شان و تنهاست در جمعشان...  گفتم و نوشتم و خواندید و نوشتید... و اینگونه بود که پاییز یک ساله شد... از هفت فروردین هشتاد و دو تا امروز... دل این پاییز گاه گرفت از ماندن در این بازار بلبشوی شرف فروشی و حراج عشق... و گاه دلش تنگ شد برای رفتن و... سفر و انتظارhttp://www.appalachianpower.com/fall%20foliage.jpg شیرینش، تنها بهانهء سرپا ماندش بود... همین اتفاق جالب گویای این حقیقت است : روز هفتم فروردین، سالروز شروع نوشتن "پاییز"، نویسندهء این سطور در راه بازگشت از پابوس آقای غریبش بود... در سفر...

در پایان این سالگرد نوشت، جای سپاس است از رهگذران کوچه های پاییز، انیس؛ کلاغ، دریچه ها، مژگان بانو، شاهین عزیزم و دیگر دوستان همراه که قلم رنجه شان تنهایی پاییز را رنگ همراهی می بخشد... پاینده باشید و پایدار، مثل انتظار...

م.الف.پاييز.

 

خاطرهء خیس...

حرف من رفتن بود،

راه من سوی دگر، از طرفی دیگر بودhttp://www.prairiefrontier.com/pfcards/fallcds/fall.jpg

ولی آن لحظه رسید

یاد آن لحظهء پاییز بخیر

که من از پنجره ای رو به نگاه تو گذشتم

همهء لحظهء من رنگ نگاه تو و آن پنجره شد

ونگاه تو چه کرد،

و نگاه توچه کرد، با دل ساخته از کاغذ من

و من رهگذر آلودهء ماندن شدم و راه عبور،

زیر آوار دلم محو شد و خاطره اش ماند به جای

و تمام تن من زخمی آن خاطره ماند

 

یاد آن خاطرهء خیس بخیر

یاد آن لحظهء بارانی پاییز بخیر

که صدایم کردی،

و صدای تو در آن چنگ زنان چک چک باران پیچید

همهء لحظه هم آهنگ نوای تو شد و

آن صدا نغمهء لالایی هر شام تب من شده است

و صدای تو چه ساخت،

و صدای تو چه ساخت،از تن شیشه ای خاطر منhttp://users.info.unicaen.fr/~jml/enshtml01-02/images/rain.jpg

خاطرم خیس طنین تو و آن خاطره شد

و من اهل عبور، زیر باران ماندم

 

یاد آن لحظهء پاییز به خیر

یاد آن زمزمهء زرد غم انگیز بخیر

که منش گوش شدم، و تواش گوینده

و زمین و نم بعد از باران،

و نسیم و همهء پنجره ها،

همگی شاهد آن زمزمهء ما بودند

کاش آن پچ پچ آهستهء تو

 باز هم گو ش مرا پرمی کرد

ولی افسوس که این خاطرهء خیس فقط خاطره است

و حقیقت این است:

عمر یک خاطره اندازهء وقتیست که ما، پشت یک پنجره ایم،

رو به تما شا، به نگاه

عمر یک خاطره بس کوتاه است

عمر یک خاطره...

                               آبان

۸۳/۱/۱۰

 

 

 

لینک مطلب

<