سیاه سفید [2] (بدون شرح)...(برگه های این نوشته خیسِ خیسند)   

 

مپنداریدکه درگوشه های تنها ییم مرده ام ،میا ندیشیدکه مدفون شده ام اینجا ،نه ...من،درسردابها ی تیره ی تنها ئیم فریادی را به زنجیرسکوت کشیده ام که رها یی هر زمزمه اش لرزه ای ابدی برتمام تکرارهای پوچ شما خواهد انداخت ،بدانید ای پایکوبان شادمان و غافل ،من دراین خلوت سرد،درگوشه تاریک تنها ییم ،گنجی را یا فته ام، به حضوری رسیده ام ،من اینجاخود را یافته ام... آ نچه شما در وسعت گرم وشا دما ن خودگم کرده اید . سالها و هفته ها و روزها ، چونان دیوانه ای بر سر چا هی ایستادم،بر سرتان فریاد زدم که: ای رهگذاران حیران ،این چاه، یوسفی را در خود نهان دارد که تعبیر تمام رویا های دیده و نا دیده ی شما ست. فریا دها زدم که آنچه شما عمرها را به جستجو یش گذرا نده اید همینجا ست، پیش خودتا ن ،آنقدر نزدیک است وآشنا که فرا موشش کرده اید ،ا ما شما رهگذران شاد و غافل ، خیره نگاهم کردیدو سر حما قت تکان دادید. از آن زمان است که فریادم را به زنجیر سکوت کشیده ا م در این عزلت اهو را یی...

بدانید... بدانیدای غرق شوندگان تلاطمهای دریای بودن...شما که برای ماندن و غرق نشدن به هر گوشه ای چنگ می اندازید و زندگانی پاک و معصوم خود رابه کمترین بها قربانی این بودن قرضی و متزلزل می کنید...بدانید که طفل مظلوم و معصوم "زندگی" امانتیست در دستانتان، امانتی بس گران و ارزشمند.... من هرگز این موجودِ معصوم را فدای بودنم نخواهم کرد...هستم تا زندگی کنم...من زندگی کردن را برای بودن نمی خواهم...

گرچه خونین و زخم آلوده، هرچند خسته و پای آبله..اما...نوایی را به انتظار نشسته ام، نوایی آرام، نوایی گیرا...آوایی را به انتظار نشسته ام، صدایی که بخواندم و... بدانید ای مردم شادان و پایکوب که عشقم کبوتر مظلوم و قربانی معبد خدایان پست شهوت شمایان شد،(...روزگار غریبیست نا زنین/ عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...)...بدانید من قربانی خدایان شما، من یتیم گریان مهربانی های ترحم آلود و تحوع آور شما، ای مردمان صلیبهای رنگ رنگ، من مسیح صلیبهای شما نیستم. به میانتان آمدم، بی خبر و به اجبار، آری به میانتان آمدم و تمام زیبایی اهورایی بودنم را به پستی به شما بودن آلودم. میدانم که گاه خود نیز طفلِ معصوم بودنم را میان همهء درندگان هواهای نفسانی شمایان تنها رها کرده ام و...اما...اما بدانید مردمان رهگذر...پری از بالها ی رفتنم را به مرداب سکون شما نخواهم آلود. آنچنان سبک بال و آرام از میانتان پر می کشم که حتی صدای پریدنم هم به گوشهای دنیا آلودتان نرسد...خسته از تمام با شما بودنم، تنها آوایی خوش را به انتظار نشسته ام...در این روزهای تاریک و شبهای بی ستارهء مهتاب مرده...تنها دلخوشی ام در این عزلت غم آلوده، در میان پایکوبی مردمان همیشه شاد و همواره غافل، دعوتیست به سوی اوی همیشه نزدیک...

 

تن بودنم خستهء تازیانت شده روزگار

کمی صبر کن،

کمی آشنا تر بزن

من گمشده بند یک رفتنم

کمی مهربانتر عذابم بده روزگار

کمی آشناتر غریبانه شو

کمی مهربانتر عذابم بده...روزگار

                                                آبان

نیمه شب شنبه 20 تیر 1383

ترجمه دون آپديت شد...ترجمهء ترانهء بی حسی از لينکين پارک...

http://www.poznan.eska.pl/img_upl/LinkinPark-Numb.jpg

لینک مطلب

<