"دوستت دارم ..."   

 

 

گرچه درد ناک و غم آلوده...یادآوری هر لحظه اش...گرچه نسیمیست بر شعله های همیشهء وجودم...اما..بگذارید شریکتان کنم در گوشه ای از داستان یک درخت...شاید ...

http://bgrahamonline.com/pics/009p5.jpg

 

درختی بودم، در میانهء بیشه زاری تنها و دور افتاده از عادتهای زمین...آوزهای باد در گوش بیشه همدمم بود و رؤیای باران مونس خلوتم...رهگذری هم اگر بود مهمان سایه ام بود در سوزش  تابستان و پناهندهء شاخسارم در رگبارهای زمستانی... چیزی اگر نباشد برای اندیشیدن غمی هم نیست... رهگذران را تنها رهگذار می دانستم...آمده هایی که میهان لحظات کوتا ها منند...آمد ه هایی برای رفتن... ماندن واژهء غریبی  برای درخت بر سر راه بود...چیزی نباشد اگر برای اندیشیدن، انتظاری هم نخواهد بود برای رسیدن...آمدن یا...ماندن...اینها همه واژها یی هستند که غم میاورند...غمی سخت زیبا و دردناک...درخت میان راه را کاری نبود با دل بستن...رهگذر، رهگذر است...از اسمش پیداست...اما...نمی دانم کدام نسیم آواره اولین بار شیرینی انتظار را در گوشم زمزمه کرد...نسیم از آمدن رهگذری می گفت که می ماند...که قدمهایش بوی ریحان می دهد و نفسش تعبیر رؤیاهایم می شود... فکر که آغاز شود...اندیشه که لگامش را بدرد...آغاز ماجرا اینجاست...تا آنجا شیطانک خیالت خاموش در دستان توست که فکری نباشد... یاخبری از انتظار...اما...فکرش که آمد...دیگر اسیرش می شوی و هر لحظه ات تفسیر روزهای مسافریست مانده در ایستگاه، چشم به راه قطاری که هیچ وقت...

دیگر رؤیای باران مونسم نبود و آوازهای باد تنینی نداشت...هر چه بود انتظار بود و انتظار... و چه سخت میشود این انتظار اگر ندانی او که می آید کیست...انتظار آمدن، آرام آرام می خشکاندت...

با خود می گفتم (هه!!!جه بیهوده و ساده انگارانه)..با خود می گفتم اگر بیاید...اگر بیاید همهء فصلهایم را با نام او آغاز می کنم...میوهایم...سایه ام و پناهم...هر یک را ارزانی ماندنش می کنم...هر یک برای فصلی از ماندنش...برای آنکه تکرار را حتی احساس هم نکند...درد کشیده آخر می داند که درد چیست...میو هایم برای شادی بهارش، تا خدای را شکر گذارد و امید داشته باشد به روزهایی بی تکرار...سایه ام خنکای تابستانش...تا خدای ناکرده از سوزش خورشید تابستان گله ای نبرد به آسمان که... و شاخه هایم ...قطعات وجودم...گرمابخش زمستانهای سردش...آخر انتظار خوب می سوزاند...سوختنش خوب گر مت می کند...چه شوقی داشتم...چه خیالات قشنگی ( جه بیهوده...چه بیهوده)...

آمد...رهگزری که اهل ماندن بود آمد...نسیم راست می گفت..( یا شاید من باور کرده بودم؟)...عجب عطر ریحانی...رؤیاهایم در چشمانش برق می زد...خسته بود و غبار آلودهء رنج راه...و من...روز به روز به همهء قولهایی به خود داده بودم عمل می کردم...ماندنش چه زیبا بود و آرام...برای بهارش میوه دادم و تابستانش را میهمان سایه ای خنک کردم...برای زمستانش سوختم...راست است..سوختن طولانی و دشوار است...آنقدر که آرزو می کنی کاش هیچ وقت درخت نبودی...کاش سنگ بودی و ... اما سوختن برای او که ماندنش لحظه هایت را رنگ می بخشد...

پاییز که رسید...از همیشه سر خوشتر بودم...او اما...حرفهایش بوی رفتن می داد...همدم کسی اگر باشی...کلامی لازم نیست..چشمها نمی توانند دروغ بگویند...آخر دیگر شاخ برگی نداشتم برای میوه دادن یا سوختن...پاییز را دوست داشتم...دوستان واقعی یک درخت تنها در پاییز معلوم می شوند...اویی که تنها خودت را دوست می دارد...هنگام بی چیزیت دوست داشتنش را نشانت می دهد...

آن صبح پاییز هیچگاه از خاطرم نمی رود...با دردی جان کاه از خواب برخواستم...رفته بود...با یاد گاری بر تن خسته و حالا بی شاخ و برگم...جای یادگاری " دوستت دارم درخت" وجودم را می سوزاند...

http://www.leecarney.com/TN_Backlit%20Tree,%20Fall%202001%20Final.JPG

 

                                           آبان

                                          8/6/83

 

ترجمه دون آپدیت شد...برداشتی آزاد از... Dust In The Wind (غباریست در د ست باد)

 

لینک مطلب

<