وقتی ديوارها روی سرم...   

نويسنده: بانو

جمعه، 28 اسفند 1383، ساعت 1:3

رفتم و برگشتم که جای سرخی ِ سيليت رفته باشه .. نرفته .. حرفی نيست ..

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است

 

نمی آید آنروز

اصلن نمی شود که بشود

به قانون خدا شک باید کرد

به حرفهای همپرسگی

به عاشقانه های هم آغوشی

شک باید کرد به موهبت پاییز

به ماعده هایش

به سحرهایمان و...

اصلن به وجودِ وجود شک باید کرد که خود زايیدهء عشق است.

 

قلمی ننوشته تا به هال

کتابی نخوانده اند

درسی نگرفته اند آخر

این ظلم را در هیچ افسانه ای نسراییده اند

هیچ پچ پچی حکایتش را راوی نشده

هیچ کوچه هم دم پنجرهء چنین حادثه نبوده

 

نمی آید آن روز

عقربه ها از خجالت تا ابد 6:30 دقیقه را نشان میدهند

زمان می ایستد

باور کنید حتی در خورشید هم شب می شود

آخر اصلن نمی شود که بشود

توانی نیست

قدرتی نیست

اراده ای وجود ندارد که...

 

" یه بار دیگه نگا کن تو آینه... شاید اون سرخی جای... جای... گل انداختن حنایی حیا رنگی باشه که بعد از یه حرف عاشقانه...یا...یه ب و س ه ء...

 

بانو منو می بحشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

لینک مطلب

<