برای خلوتم...   

به نام سلام

 

7/1 بهار

 

نقابها، نقابها

نقابهای حندان، نقابهای گریان

نقابهای شاد، نقابهای غمگین

نقابهای...

جایی نقابم می خندد

جایی مهربان می شود

جایی ...

هر گوشه از این دنیای گم شدگی، نقاب خاص خودش را دارد

هر جا که بروم، هر جا که باشم.

روزی، لحظه ای، وقتی... درونم شعله ورست و نقابم را به لبخندی تلخ می آرایم

جایی درونم، وجودم، خودم، تمامی شورم و شعف اما... نقاب حکایت دیگری دارد

باید اخمو باشد و جدی...

جایی کودکم و نقاب مردانگیهای پوچ

جایی بزرگم و نقاب کوچکی های ريا آلوده

و...جایی...خودم بودن را فراموش نقابم می کنم

 

وقتی هم از نقابم خسته می شوم

وقتی می خواهم که بی نقاب شوم

که... خودم...بشوم

به خلوتم می آیم

به اینجا

به پاییز

خلوت عزیز و دوست داشتنیم

جای آرام و آرامشم

پاییزم

که گرچه زرد و غمین و گرفته

گرچه گاه کسانی می آیند و می روند و... تنهایی، تنها چیزیست که از وجود عزیزشان می ماند برایم

گرچه شاید روزهایی آمده که رونقی نداشته

اما...هرچه که باشد، خلوت من است

مکانی عزیز که بی نقاب شوم در آن

که بگویم هرفهای دلم

که بنویسم آنچه را که نا گفتنیست

که خودم باشم...خود خودم

 

امروز

هفتم بهار

پاییزم، خلوتم

دوساله می شود

این تولد پاییز در بهار هم اتفاق عزیزست و به فال نیک...

دو 365 روز عمر و جوانیم نوشتم اینجا برای دلم

خدا اگر مدد کند و روزگار امانم دهد، باز هم می نویسم از روزهایم و شبهایم که چه شد و چه ها رفت

 

قدوم شما رهگذران هم سبز سبز

اگر گه گاه زردی و اندوه پاییز دل سبزتان را آزرد، بگذارید به حساب " از کوزه همان تراود که..."

قلمتان روی چشمهایم هر از گاهی که تشریف آوردید

فقط یادتان باشد

در پاییز... همیشه...باران می بارد

پس... چتر نیاوردن فراموشتان نشود...

 

 

 

لینک مطلب

<