دو سلام   

میلاد یکی کودک، شکفتن گلی را ماند

چیزی نادربه زندگی آغاز می کند

با شادی و اندکی درد

روزانه به گونه ای نمایان بر می بالد

بدان ماند که نادرهء نخستین است

و نادرهء آخرین

 

                                               " احمد شاملو "

 

فرشتهء اول: هیس، ساکت... خوابیده، نگا کنید چشماشو. هر وقت خواستید واسه کسی بگید آرامش چیه و با همهء جون کندن نتونستید بش بفمونید، این چشما رو که خوابیدن مثال بزنید. ساکت باشید و نگاه کنید...هیس، هیس...وگرنه بازشون میکنه و دیگه این جا جای موندن نیستا. ساکت نگاشون کنید...

 

سرچشمهء کدام چشمه اند، اینهایی که وقتی نگاهتان را از میانشان به مای  این طرف پنجره می بخشید، اینطور زلال می شویم و بی خود از خود؟ چه کرده اند وقت تقسیم تماشا که ما این همه محتاج ثروت دو مرواریدی بشویم که آشکارشان میکنید دیدنی است و پنهانشان که می کنید عاشق شدنی...

 

فرشتهء دوم: چه معصوم این دختره. انگار ی اصلن براش نگفتن سیب چیه، آدم کی بوده و حوا چیکا کرده. صورتشو ببین، نازش کنم که بیدار نمی شه که؟ میشه؟ آخی، کاش...

 

چه می کرده  قالی باف خلقت. رجهای این قالی رنگ رنگ بی رنگی با کدام حساب و کتاب ردیف شده به دنبال هم که  ما گیج بمانیم که چند بار سلام کرده ایم تا سر بلند کنید برای جواب و تکراری نباشد اینها... چه بافته اند، چه کرده اند که آیینه هنوز ظهر نشده دلش برای سلام و لبخند صبحتان تنگ می شود.راستی حوض دیدید خم نشویدها، وای که اگر ناز شصت قالی باف خلقت را پهن کنید میان دل حوض، بیچاره مهتاب آوارهء جوهای کوچه می شود...

 

فرشتهء سوم: اِ اِ ، نگا کنید، ببنید انگار داره می خنده تو خواب. اینم یه مثال برا اونایی که سختشونه بهارو بفهمونن به کسی...

 

حتم بدانید اگر لبها یتان خلق نمی شدند تا بخندند، نام دیگری برای بهار می گذاشتند. برای نسیم. برای شکوفه های گیلاس، جیز دیگری صدایشان می زدند. سرد می شود وفتی می خواهید که جدی بشوید و ...

 

فرشتهء چهارم: بچه ها بچه ها، دستاش تکون خورد. نگا کنید. وای انگشتاشو ببین، ینی داره چیکار میکنه تو رؤیاش؟ گل میچینه تو بهشت، یا درخت می کاره تو باغ عدن؟

 

به نامه هایم حسودیم می شود وقتی می خوانید و آن شاخه محبتهای همیشه رو به دعا، بوسه بارانشان می شود. به نامه هایم... حسودیم می شود... 

 

فرشتهء پنجم:اگه نازش کنم بیدار میشه؟ آخه موهاشو ببین. بیچاره او ن مردی که...خدا صبرش بده مرد دل این خانوم کوچولو رو...    

 

آخر، شب هم مهتاب دارد گاهی وقتها. به که بگویم آخر، سخت می شود وقتی روسری رنگ روشن گلدار سر میکنید... خدای بالاها شاهد دلم است که سخت می شود نفس کشیدن وقتی به رسم مادرتان، مادرمان، هیچ لحظه ای از آن شب بالای مهتاب صورتتان را برای دیدن باقی نمی گذارید. انصاف هم خوب چیزیست میان اهل دلبری. لا اقل چند تار برای دلخوشی مایی که عجیب سکوت شده حال و هوای نگاهمان...

 

فرشتهء ششم: کاش می دونست داره کجا میاد، شاید اون موقه شونه های قوی تری می خواست که بدن بهش...ببنید چه ظریفن، مثل بلور که تقی ترکی میشه...

 

بعضی برای سیلیهای روزگار، بعضی برای سنگینی بار غم آمدن، بعضی هم فقط برای درد خلق شده اند. آخر ذات شما را برای نوازشهای کلمات سرشته اند. گلدان بلور جای گلست و بس. همدم سنگش اگر کنی نمی ماند تا درخشش را به تماشا بنشینی. چرا؟

 

فرشته هفتم: هی نه...دیدید؟ دیدید؟ از بس که پچ پچ کردید بیدار شد. باز کرد چشماشو. نه، دیگه نمی شه موند... بریم، بسه دیگه این فال و تماشا...ولی...وایسید ببینم. چی شد؟ چرا بغض کرد، اِ...اِ...!!! چی شد مگه؟ نکنه فهمیده؟ نکنه دیده؟ ینی به این زودی فهمید؟ به این زودی دید که کجا اومده؟ که قراره اینجا باهاش چیکار کنن؟ ببنید لباش داره می لرزه... اینا چیه که داره برق میزنه؟ بریم، بلند شید بریم... این یکی هم به دنیا اومد...

 

همین... همین؟ آمدتان مبارک بانوی بهار... خوش آمدید. اینجا دنیاست، اسم شما از این به بعد انسان است، فامیلتان بشر... متولد بهشت/اردیبهشت/ هزار و عشق...صادره از بهشت... آمدنتان مبارک.

 

( راستی بانو، بیست شدید، فال و تماشای نوجوانی، پررررررررررر )

 

                                   *****************

(برای هدی، خواهر نداشته ام...)

 

می دونم که یه جایی همون بالای درخت انجیر نشستی، دستت رو زدی زیر چونتو داری نگام میکنی که چطور این پایین موندم تو حسرت اون بالا، که چطور دارم همهء لذتای انجیر چیدن عوض دیدنش رو می نویسم و می نویسم...

 

همین روزها بود که اومدی، خندیدی، خندیدی؟ بغض کردی...نگاه کردی، تند تند نگاه کردی که زود  زود بفهمی چه خبره و اینجا کجاس... تا که فهمیدی اوضا از نوع دنیاییش خیلی خیته، رفتی او بالا و...

 

بمون همونجا، همونجا بمون و به ما نگا کن که چطور تو راه از هم گذشتن به هم می خوریم، معظرت می خوایم و رد می شیم و ...فراموش...بمون همونجا و هر صبح سلام کن به آفتا ب و هر شب به مهتاب شب بخیر بگو... آخه باور کن اگه بیای این پایین روزا یه عینک دودی می دن بهت، شبام میگن دیوونه بیا تو دیروفته...

 

بمون همون بالای درخت انجیر، دختر اردیبهشت...شیطنت مال اون بالاست، اینجا باید درس بخونی تا کارمند شریفی باشی، باید خوب کار کنی تا فرد مفیدی برای جامغه باشی، باید مفید باشی تا وقتی رفتی بشینن و بگن: آخی چه حیف شد رفت، سخت بشه جایگزی براش پیدا کرد...همین.

 

همون بالا بمون تا آسمون اردیبهشت برات جشن تولد بگیره... توام بیست شدی، نوجوونی تموم...

 

از این پای درخت انجیر تولدت مبارک خواهرم...

 

 

 

لینک مطلب

<