سردم است...   

 

 

 

تب دارم... تب دارم، دارم هذیان می گویم اینها را جدی نگیرید... هنوز هدیه اش مانده گوشهء دل اتاقم. هر بار خانه تکانی نوبت سر باز کردن زخمی قدیمی، رویایی قشنگ... سوغات شمال...سوغات کرمانشاه...<<...تولد شما مبارک دست مبارک رو بیارید جلو...>>

تب دارم دارم هذیان می گویم. از دانشگاه تا سر چهار راه چند بار می شود نفس  حبس کرد و چشم بست و ندید و نشنید و به خاطر نیاورد؟ چند بار می شود نمرد؟ وقتی کوچ کنی بعد از 23 سال جایی بین چهارراه و دانشگاه، چطور می شود یکجوری رفت آنطرف شهر که هیچکدام را نبینی، نشنوی به خاطر نیاوری...؟ شاید راهی باشد. می شود از پایین رفت شوش، بعد راه آهن، بعد ولیعصرو... شاید هنوز یک نفر بخواهد روی نیمکتهای پارک لاله غزل بخواند برای کسی یا روی جدولها مسابقه...

تب دارم اینهارا جدی نگیرید دارم هذیان می گویم... یک بسته شکلات فرمند برای همهء فرشته کوچولوهای حرم... می شود رفت زیارت چادر رنگی ندید؟ از همانها که هم آبی هم سفید و نه آبی نه سفیدو نورهای سبز و عطر یاس و عطر یاس و عطر.......ببینید پاهایم روی پله های حرم ضعف نمیرود... ببینید...خوب شده ام...

حالم خوب نیست تب دارم دارم هذیان می گویم اینها را اصلن به حساب دلتنگی نگذارید من... من یاد گرفته ام بغضهایم را هر شب برای بالشم تعریف کنم تا کسی شک نکند به خوب شد نم.

دارم توی تبم هذیان می گویم شما اصلن جدی نگیرید... هنوز شرف الشمس که دستم می کنم یکی میگوید : << خیالم راحت شد حالا...>> چرا نگذاشتند من هم شرف الشمس دستشان کنم تا خیالم راخت بشود؟!! خوب شاید عادت می کردم و...کاش وقتی می گفتید بی وضو دستم نکنم می گفتید که بی شما هم...کاش پسش می دادم شاید آنوقت خیالتان اینقدر راحت نمی شد که بگذارید بروید....

 

اصلن جدی نگیرید اینها یی را که دارم می گویم تب دارم دارم هذیان می گویم ...باید فراموش کنم که فراموش شده ام. یادم بماند که یادم برود از یاد خیلی ها رفته ام. من... باید تمرین کنم که...نفهمم. به خودم قول داده ام دیگر به هیچکس قول ندهم که یادم نماند که فراموشم کرده اند.

 

هذیان دارم می گویم از شما خواهش دارم اینها را اصلن جدی نگیرید...اصلن قول که زود خوب بشوم باز بفهمم چه می گویم....

سردم است...من...سردم است. س ر د م ا س ت...

 

http://home.comcast.net/~studioepochula/Images/obscure.jpg

 

لینک مطلب

<