۱۴ تا ۲۵   

سلام ایمان من... آیینه ام

 

همین 14 سال پیش بود... یادم هست هنوز. مادرمان رفته بود بیمارستان تا... منتظر بودم. می دانی، آن اولیها زیاد حواسم نبود  چه خبر دارد می شود. به خنده هایشان می خندیدم و همبازی شیطنتهایشان می شدم. سه تای اول راحت قبول کردم که بعضی چیزها قرار نیست که بشود که بشود... اما... نوبت تو که رسید، فهمیده بودم خانهء مان چقدر سرد شده و ... منتظر بودم از روی گلها برایت اسم انتخاب کنم یا ستاره ها...عروسک می خواستم بخرم. غیرتی بشوم خون به پا کنم که... اما... سخت گذشت ایمان من... آیینه ام. این یکی سخت تمام شد برایم. گفتند مو مشکی، سبزه و نمکی... پرستار به از پدرمان مژدگانی خواسته بود...باورت می شود از دستت عصبانی بودم هنوز نیامده...؟!!

همین 14 سال پیش بود که صدایت کردیم ایمان و شدی دلخوشی ... همین دیروز بود انگار که صدا کردی بابا مامان و میثم شد میدم... همین دیروز بود انگار که با خودم گفتم: بی خیال شانه برای هق هق... پیشانی نوشت ما خواهر راست راسکی نیست...حواسم نبود بین این همین دیروزها و همین دیشبها داری می شوی آیینه ام... یعنی خود خودم. می خندی مثل خودم، دعوا می کنی، داد می زنی، قاطی می کنی، لج میکنی و...آهای آقا، می بینی یا نه؟ از وقتی دوازده شدی و توک زبانی گفتی: <<مثم برام سروش نوجوان می خری؟نماز صب بیدارم کن... >>داری قدم می زنی روی کوچه خاکی های نوجوانی ها ی من... با سر زانوهای همیشه خونی و وصله پینه ای وقتی ضربان قلبم با صدای توپ و کوچه تنظیم می شد.

نمی دانم، شایدوقتی این خط خطیها را می خوانی نباشم، شاید حالا خودت 25 شده باشی با یک عالمه حسرت از 12 تا 19... نمی دانم وقتی اینها را می خوانی چه خبر است اما... ایمان من، آیینهء برادر، به روزهای تو حسودیم می شود. به کیف مدرسه ات. به دلواپسی امتحانت، به دلشورهء <<مدسم دیر شد جورابای من کو؟>> نمی دانم شده یا نه، همیشه اما خواسته ام، تلاش کرده ام تا آنجا که می شود و می توانم بگذارم نوجوانی کنی. بپری بیرون با بچه محلها دوتا توپ توی شکم هم و ودوتا آجر و ...آنقدر داد بزنی پاس بده  پاس بده تا شب صدایت مردانه بشودو...کوچه خوش می گذرد آقا پسر؟

ایمان آیینه ام... ببخش برادر را اگر بعضی وقتها یا...خیلی وقتها خوب نبوده، حالش بد بوده تند راه رفته توی راه پارک و سینما یا عصبانی بوده چیزی گفته که...ببخش برادر را اگر بعضی وقتها آدم بزرگ بوده و تو دوست نداشتی که باشد...چه خوب که آنروز روی پله های مدرسهء امروز تو و خاطرهء دیروز من بغض برادر را ندیدی و دست توی دست رفیقت برایم دست تکان دادی با یک عالمه خنده از جنس 12 13...

14 شده ای امشب.تولد گرفته ایم، کادو گرفته ای، خندیده ای و خندیده ایم و شمع فوت کرده ای آرزو...پاییز من دارد یلدا می شودو باران است و دوسال کوچه و توپ و شیشه...پر... کاش حواست باشد. همیشه خواسته ام به جای برادر بزرگتری، دوست باشم برای تو... یکی که همراهت باشد میان معلق شده گیهای نه کودکی ونه جوانی...و من برای تو می ترسم، هرچه بیشتر شبیهم می شوی بیشتر می ترسم. می دانم جلوی بعضی چیزها را نمی شود گرفت. بعضی اتفاقها رسم زمانه است. ولی...کاش روزگار قدر آیینهء من را بداند.

.زیاد شد ببخش. برادر همیشه کنارت هست و برای تو دعا می کند. تولدت مبارک ایمان روزهای من...

 

                                    برادرت...

                                       25 آذر 84

 

https://www.sharemation.com/naida7/2.JPG?uniq=4koa99https://www.sharemation.com/naida7/%23%23%23.jpg?uniq=4koa93

 

 

 

لینک مطلب

<