سفر   

http://www.worshipimages.com/images/wi%20sunset%20diffused%2012.jpg

سلام.

بیست و یک سال پیش، یک شب پاییزی که ا گرحال بیرون رفتن ا زخانه را داشتی،

می توا نستی لذ ت شنید ن صدای خش خش برگهای خشک پاییزی را زیر پاها یت

 حس کنی،

 جایی د ر جنوب شهر تهران، گریان و فریاد زنان، من آمد م،

چنان فریاد می کشید م که به قول ما درم گوش فلک را پر کرده بود م.

گویی  می دانستم به کجا آمده ام.

 گویی کسی، چیزی، گفته بود مرا که: " مگر کوهها و زمین و زمان و همه و همه،

 روزی به روزگار تو نگریستند؟

 پس چرا آمدی؟ مگر  بهترین نوع تو نبود که از جور اهل ا ینجا سر در چاه می کرد و...؟ "

و من آ مد م، و حالا پس از بیست و یک بها ر و پاییزو زمستان و تا بستان،

باز هم همان شبها، می گریم به حال

زار خودم، ولی بی فریاد، آرام آرام، فریاد دارم برای زد ن،

 ا ما نگهش می دارم تا گوش شنوا یش را بیا بم ،

ا ز نگاههای ترحم پنهان می دارم فریاد م را، و د یگر گریه ام نه گوش فلک،

که گوش جیر جیرک، همسایه شبهایم را هم نمی آزا رد.

 گریه ام از سر چیست؟ فرا یاد م چرا؟ می گویم. می گویم.

 ولی اول شما بگویید:

 مگر نمی گوییم " مرگ حق ا ست " هرگاه که رفتنی را می بینیم از ا ین خاک پست؟

بگویید: مگرآ نکه سرشتمان از خاک وآ ورد مان بد ینجا خود نگفته که

 ا زحقم می گذرم ولی از حق الناس نه؟ حق نمی گویم؟ نا حق ا ست کلماتم؟

 نیست، به ماد رقسم نیست. حالا من می گویم: من حقم را می خواهم،

 تنها حقی که فقط آ ورنده ام

می توا ند بستا ندش از من. من حقم را می خواهم. زود می خواهمش،

حالا می خواهمش، وچنان کود کی  سمج و بی صبرآ نقد ربه دامان آ ورنده ام چنگ می زنم تا حقم را زود زود بدهد. می گویید د یوا نه شده ام؟ می گویید پوچگرا ست؟

 می گویید مأ یوس ا ست؟

به عشق که تنها د لیل بود نم ا ست و تنها علت ما ند نم، نه.... من هم مانند شمایم، امیدوارم به رحمت ا و، اما... اما.... برای گرفتن حقم صبرم از شما کمتر ا ست، کود کی را می مانم. به او قسم که کفهء ترازوی شوق رفتنم سنگین تراز کفه حرص ماند نم شده ا ست وهمهء وجود م سرا سر    

سرشار از شوق رفتن ا ست و حرص ماند ن بی معنا شده از برا یم.

 بهارها د یده ام، پاییزها، زمستانها و

تا بستانها، ما درم را دوست داشته ام وپدرم را پرستیده ام بعد از خالقم، دوستانی داشته ام رنگ خود باران،

 مثل مثل خود عشق، ولی..... صدایم می زند کسی، می خوا ند م وجودی و من خسته ام و آ ما دهء سفر....حلالم کنيد.... 

 

خانه ای ساخته ا ند ا زبرمن در مهتاب

که ا گر د ست زمین بگذارد،
و ا گر بند زمان باز شود از پایم

می سپارم همه میرا ث جهان را به شما

و چنان فاخته ای خسته ز تکرارو هنوز

به سفر خواهم رفت

 

آ سمان نزد یک ا ست، سنگ هم می دا ند

آ سمان نبش تراویدن یک لبخند ا ست

آ نطرفتر ز غرور

آ سمان پیش من ا ست، آ سمان پیش شماست

مرکبی می خواهد که به آنجا برویم

مرکبی مثل دعا، شاید ا شک، شاید عشق

بنه ام می بندم،کوله ام آ ما ده ست

سبک و خالی ا ز ا ین ترس جدا ماند ن و تنها ماندن

به سفر خواهم رفت

 

خانه ای ساخته ا ند ازبرمن در مهتاب

و کسی هست د ر آن سوی غروب

که مرا می خوا ند

چه صدا یش نزد یک، چه صدایش گرم ا ست

من به د نبال صدا،

برگ برگ همه ا شعارم را به سحر می دهم و

بی کلام و بی شعر، ساکت و غرق سکوت

ا زتهی گشتن و رفتن سرشار

به سفر خواهم رفت

 

پرم از شوق سفر، خالیم از حرص سکون

چه وجودم گرم است، ا زتب یک واژه

چه وجودم گرم است، ا زتب یک واژه

همهء آ ینه ها هم ا نگار،

قصد تکرار همین واژهء من را دارند

همه انگار مرا، به " سفر " می خوا نند.

 

                                                 آ بان

                                                ۹/۵/۸۲

http://www.worshipimages.com/images/autumn_tree_red_yellow_1_copy.jpg

لینک مطلب

<