بابا انار...؟   

فقط خدای آسمان پنجرهء این اتاق  میداند چند بار سیل آمد و این سطرها را برد که برد...

در بزرگ قهوه ایی آهنی با طرح یک ستارهء چند پر که خوب طلاییش کرده اند که شاید کمی روشن کند تاریکهای این.... حیاط پهن و بلندی که خسته می شوی از شمردن کاشیها و...یک باغچه که یاس ندارد...ی ا س ندارد.

" برو، برو ببین پذیراییش چقدر بزرگه، اتاق خوابا و آشپزخونه همه بزرگ و جادار، آدم توشون گم میشه، برو ببین..."  گمتان کردم حاج آقا. من...من خوابهای هفت سالگیم... من بابایم را گم کرده ام. بگویید کجا،کجا دنبالش، دنبالتان بگردم.؟!!!

کجا دنبالتان بگردم، بابایی همیشه لبخند به لب دیروز، حاج آقای اخموی خستهء گاهی متبسم امروز. بگویید این پسرک پس کوچه های تهرانپارس اینجای شهر که آمده اید چطور پیدایتان کند که باز نگاهش کنیید هول بشود دست و پا گم کند و… اصلن خبر دارید چند بار تا به حال گم شده ام؟ گم کرده ام راه آمدن را، جایی که دلت آنجا نباشد پاها پیش نمی رود، چشمها نمی بیند ...

چه شد؟ چه کردیم با هم که من شدم برایتان آقا میثم، جناب سروان و شما شدید حاجی؟ کجای راه بی راهه شد و ...؟؟؟ آمدیم اینجا راحت بشویم از جر و بحثهای دیر خوابیدنهای من و زود رفتنهای پر سرو صدای شما، " ااااااا !!! تو تو خونه بودی؟ مگه نرفتی؟ اصلن حالیمون نشدا..." حالیتان نشد...نفهمیدید کی صدایم لرزید و لرزان ماند، کی... راحت شدیم از بحثها ولی... می دانم می دانم،  ناشکریست... اما، باور کنید خانهء خودمان که بودیم، دلخوش بودم وقتی شبها می آمدید دراز می کشیدید میان اتاقی که هم هال بود و هم پذیرایی و اتاق خواب ماو... دلم خوش بود چند دقیقه وقت دارم بابایم را تماشا کنم، یا بروم چای بریزم بیدارتان کنم و چای خوردنتان... دلم خوش بود به اینها. حالا یک راست میروید توی اتاق در را میبندید. آخر آقای با انصاف بازار تهران، نمی گویید پسرکتان بعد از سلاخیهای روزگار کمی دل برایش مانده که برایتان تنگ بشود؟ من بابایم را گم...

بگویید کجا دنبالتان بگردم؟ پشت این آیفون تصویری؟ خانهء خودمان که بودیم زنگ می زدید،می دویدم با هزار دل دل تا دم در برای چیدن مردانه ترین پیچک لبخد از روی صورت بابایم..." بابایی اومد هییییییییه، بابایی اومد هییییییییه..." حالا زنگ می زنید، لازم به دویدن نیست، صورت شکسته و خسته ای با ته ریش سفید و موهای کم پشت خیره شده به دوربین لعنتی آیفون.. پیر شده اید آقا؟ نه، همهء شناسنامهء تان را حفظم. من.........من بابایم را گم کرده ام...

کجا پیدایتان کنم کجا؟ پشت این پرده ها؟ این پرده های چند صد هزار و کوفتی که آنقدر پول بالایشان داده اید که آدم حاضر میشود قید دلش را که باغچه می خواهد بزند و کنارشان نزند مبادا خراب... چقدر دویدید میان پس کوچه های کثیف و لعنتی بازار تا شد پول اینها؟!!! حاج آقا، حاج آقا باباییه مو مشکی شوخ و خندان من را لای کدام دسته چک خرج کردید رفت؟ هان؟ من بابایم را می خواهم...

پسرکان سردش شده...سردم است و هیچ کدام از این شوفاژهای این قصرتان گرمم نمی کند... اصلن می دانید چقدر دلم تنگ شده برای بوی نفت و سیگار شما که گره می خورد به هم و... و خانه گرم بود... خانه گرم بود از کودکیهای من، از بابا بودن شما وقتی عصبانی می شدید سر سفره از دیر آمدنم و سرم داد می زدید... می دانید، حسابش را دارید که چند شام گذشته است و صدایم نکرده اید....؟

زیاد شد... باز قلم دادم دست دلم، حواسم رفت دنبال کودکیهایم و شما دیرتان شد، می دانم می دانم، این روزها وقتی پای تلفن بیشتر من من می کنم که بیشتر بشنومتان وقتی بی خدا حافظی قطع می کنید می دانم که وقت ندارید، که دیرتان شده و... ببخشید اگر گلایه آوردم پیش خستهء تان... کمی دلتنگ بودم که... حل می شود نگران نباشید. پول در می آوردم و خرجهایم می گذرد، شکر... خدا سایهء شما را از سرمان نگیرد حاج آقا...

 

 

 

لینک مطلب

<