تهران سه نقطه سر خط   

من را می شناسی

من

را

می شناسی؟

من همان گذشتن شعاعی نحیف و تکیده ام از نور

که یک روز شلوغ

پشت بی حوصلگی چراغ قرمز یک چهارراه گیج و گم

ازدو حفره ای که روی یک سر خمیده

راه باز کرده میان دود ماشینها و اسپند و...

دوید و دوید و

به روی تو تابید و...

زود زود

بی مجالی برای دیده شدن

یا شنیده شدن،

پشت آواهای بی رحم سیستم دالبی سوراند ماشینت

گم...

من د ستهای پینه بسته ایم

که روزی تنها روبه آسمان بلند می شد و

حالا روبه تو پایین آمده

که هر شیارش شخمی را حکایتگر است

و اگر می لرزد

از سرمای زمستان نیست

درد

فصل

نمی شناسد...

من آشنای آشنایم

همان عبورآرام و پا برهنهء کودکی

که خواب خیس خیابان را می پرانم

و هیچ بابایی برایم انار نمی آورد

هیچ مردی با هیچ سبدی در هیچ بارانی میان مشقهای خیسم پیدایش نمی شود

و مشقهایش را نگاه تو

هر روز

خط

می زند

من همینجایم

ایستاده با دسته گلی  منتظر تو

تا شاید بیایی

وشاید چراغ کمی بیشتر قرمز بماند

و پول خورد داشته باشی تا...

تا امروز هم بگزرد و خیابان فردا دلش برایم تنگ نشود

و تو هر روز من را برای خودت تعریف می کنی

گاه به دعایی

گاه به لعنی

گاه به لبخندی و

گاه به گره خوردن ابروانت و...

اما آیا تا به حال

هیچ وقت

لحظه ای کوتاه

خودت را در من

دیده ای؟

من

انسانم

فرزند آدم

شایسته آفرین پروردگارم

و گاهی دلم برای او

تنگ...

  ادیسه

                                  همیشه/همیشه/همیشه                                                                         

 

 

 

 

لینک مطلب

<