به کجا...   

عاشورایی بپاست اینجا... در من

غوغایی عظیم و سترگ

گروهی می روند

گروهی می آیند

عاشورایی است بپا در این نزدیک نزدیکی... در من

حسینیان در منند از یکسو

یزیدیان در منند از سویی دیگر

گاهی به این سویم و گاه به آن سو

و هر لحظه...عاشوراییست در من

نمی دانم و می دانم

می دانم و نمی دانم

نمی دانم این چیست که در منست

این کیست که صدایم می کند

که می شنومش

و آوایش آشنا

آشنا مثل آواهای کودکیهایم

می دانم

می دانم که باید بخوانم و بدانم

بدانم و بخوانم و بشناسم و

و این خوبست که دانسته ام آنچه تا به حال بوده

از اشکها و آهها و ناله ها و ...

همگی از علاقه بوده و دوست داشتن

حب بوده و نه معرفت

این آرامم می کند که این روزها به خودم می گویم این همه که هست...این...این عاشورایی که در منست، نمی تواند فقط داستان سلاخی گروهی باشد به دست گروهی. که این اشکها می شود که ارزشمند تر بشوند اکر بدانم و بدانم که چرا و به چه منظور هدفی آن شد که شد...

عاشوراییست در من

پر از خروشها و فرازها و فرودها

و چه غریبند کوچه های امروزها با من

چه غریبه ام این روزها

چه دور و چه محو...

صدای می آید

صدایی...که

 هل من ناصرینصرنی؟

میان نوشت: شاکیم از این روزها که به نام کسیست که خود تنها ترین این روزها ست. نمی دانم چرا چیزهایی که می شنیدم و خاص این روزها بود و جذبم می کرد، حالا در حد یاوه گویی هایی مبتذل و نخ نما شده پایین آمده اند برایم. چیز دیگری می طلبد این روزها ی من. کتاب زیاد می خوانم این روزها شاید گمشده ام آنجاها باشد. و این غم انگیزست که بگردی دنبال کتابی تا کمکت کند بیشتر بشناسی اویی را که همهء روزها به نام اوست و ما اینروزها انگار تازه یادمان می افتد...و نیست که نیست. تشنه ای را می مانم این روزها که می گردد و آب طلب می کند و همه چیز تعارفش می کنند جز آب...

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یارب مبا د کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

سرها بریده بینی بی جرم  و بی جنایت

چشمت به غمزه مارا خون خوردو می پسندی

جانا روا نباشد خونریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار ازین بیابان وین راه بینهایت

ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم

یکساعتم بگنجان در سایهء عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توانست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هرچند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد گر خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک مطلب

<