بی گاه نوشت!   

 

و امان از جهل

 امان از جهل

که از خوراک روح می کاهد و بر خوراک تن

می افزاید

چشم بصیر و روشنای دل می بندد و چشم حریص

وبی حیای سر

می گشاید  

 فکر را ذایل می کند و شکم را توبره،

 و خواب میا ورد و بی حسی و بی دردی و غفلت از احوال خویش 

و امان از جهل

 که به رؤیا فرو می بردو

به سکون می کشاند و ابتذال

که آب هم هرچه سمبل روشنی، به سکون فنا شود و

گنداب...

و امان از جهل

امان از جهل و تعفنی که با خود دارد و سرپوش بر آن تعفن...

خود جهلی عظیمتر

و فغان از جهل

جهلی که کعبه را بتخانه میکند

محمد(ص) را دیوانه می خواند

فاطمه (س)را سیلی می زند

علی(ع) را به سجودش ضربت می زند

حسن(ع) را جگر در تشت و...

 فغان.. از... جهلی... که

حسین(ع) را...

و زینب(س) و را...

و علی اصغر(ع) را...

و علی اکبر(ع)را...

و عباس(ع) را...

و فغان از جهل و آنچه آورد بر سر بشرو...

 می آورد...

بعد نوشت: و تو چه صبوری بر جهل من...جناب ستار العیوب...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک مطلب

<