گاه و بيگاه نوشت   

و این منم ... در میانه

گا هی به این سو روانه

گاه به آن سو دوانه

سویی سکونی سرد

حضوری محو

آنجا که "من" تنهاست

پر از خالی ها ... مملو از تهی ها

برهوت دانستن ها و اقیانوسی از ... ندانستن ها

و در خلیجی در میانه

گاهی به پا  و گاه به سر...می روم

روانم در میانه

عبورم

گذارم

سرگشته

شیدا

گم

گم در میانه

و آن سو...تویی

زیبای به کل شیء

دانای به کل شیء

تماشای به کل شیء

محیط به کل شیء

حضور به کل شیء

و تویی در کرانه ایستاده مهربانه

بارانه بارانه

آرامش ابدی این اطراف

که عبورم به تو

گذارم به تو

و من با این عبورست که تعریف می شوم

و تو با این انتظار ابدی

"من"...این شکل ناقص کمال نایافته ای که می داند که نمی داند

این گریز محضی که از خودم به...تو،

با همینهاست که تعریف می شود

رود تا نرسیدن به اقیانوس است که رود است

و من رودی هستم  بی هیچ آرزویی  به اقیانوس "شدن"

که آن "تویی" و این منم

همیشه در عبور

در میانهء...خلیج جهل مطلقی که خودم و دانایی مطلقی که تو

"یک د ست جام باده و یک دست زلف یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست"

و من گاه در این میانه ها... ترسیده ام

ایستاده ام، نشسته ام

اندیشیده ام

سکوت کرده ام و اندیشیده ام که...

آیا

می شود

لحظه ای

ثانیه ای

دمی

کوتا ه قدر یک... آه حتی

بی تو...بود؟

"بود" بی تو هست؟

"هست" بی تو می شود؟

من گاه وقتها... ترسیده ام

به خود لرزیده ام

از سرتا به پا از پا تا به سر... به خود لرزیده ام که

بی تو به سر نمی شود؟

بعد نوشت : و تنها شمایید که می دانید این گاه و بی گاه نوشتها چه با من می کنند، عزیز ای... جناب اعلم بما لا یعلمون...

 

 

 

 

لینک مطلب

<