هم...   

ذل ظهر... کنار خواب خیابانی که تب دارد. یکی ایستاده بالای سرش و یکی نشسته... سرش

روی زا نوهاش...

-- حالا واسه چی گریه می کنی؟! مگه می شناختیش؟ کس و کارت بود؟

-- آره می شناختمش... انسان بود!

 

 

 

لینک مطلب

<