عبور

سلام بر پاییز...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

قرار گذاشته بودم وقتی آمدی بیایم مقیم پس کوچه ها ی زردت بشوم خالی کنم خودم را از اینهمه... با خودم گفتم این بندگان خدا چه گناهی کردند که من تب دارم. هنوز سر مشق سهراب را میدهم معلمم خط بزند که: بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم. پس بگذار کوتاه کوتاه برایت بگویم: هر سال آمدنت را به انتظار می نشستم... امسال اما، می خواهم اگربیایی نباشم، یا اگر باشم نیایی...همین...

 

                                               *********

عبور...

 

 http://www.peregrinefund.org/Explore_Raptors/kites/media/swlotail.jpg

پرستو در لانه را بست و رفت...

غریبانه، بی حرف و بی زمزمه...مثل کوچ

از این رفتنش بر دل ریش بیشه غمی زرد ماند

یکی رفت تا جایی که اردی...بهشت

یکی ماند تا وقت دلگیر مهر

یکی رفت، یکی ماند

پرستو طرفهای رفتن کمی صبر کرد

نگاهی به رودی که روزی غزلخوان این بیشه بود

به رودی که یک روز با تیر مرد

غریبانه بی حرف و بی زمزمه...مثل پوچ

پرستو در خانه را بست و رفت

در آغاز پاییز...پاییز کوچ

 

http://seeinglight.com/radeka/radekaimages/autumnleaf.jpg 

به باران بگویید آن برگ بیچاره مرد...

شبی بیدها مثل مجنون شدند

و بیچاره برگ...و بیچاره برگ

تمام وجودش تمنای یک لحظه صبر،

که شاید دل تیرهء ابرها بشکند،

که شاید کسی نور مهمان کند دشت را

ولی آسمان ها کجا و غم زرد برگ

واینگونه یک برگ تبعید شد

به جرم " فقط برگ بودن"

جرم پوچ

در آغاز پاییز...پاییز پاییز کوچ

 

 

http://www.thewoundedchild.org/Images/WoundedChildWebsitePics/BoycryBW.jpg 

من از مدرسه تا شما یک نفس برگها را شمردم

دویدیم، زمین خوردم اما دویدم

 رسیدم ولی...

همه مشقهایم سر پیچ آن کوچه انگار ریخت

شما هم تمام مرا خط زدید و...

سراسیمه گفتم: " اجازه؟ سر مشق فردا چه شد؟ "

نوشتید و رفتید و...

همه دفترم مشق برگرد شد...

 قبول است، من... می نویسم ولی

شمایی که با من به این سوی این کودکی آمدید

بگویید من بی شما تا کجا می رسم

در این مرگ آهسته در کوچه برگ

در این وهم لبریز پاییز...پاییز کوچ

 

 

 http://www.wadlegalleries.com/images/duet/pomegranate.jpg

انار از سبد لیز خورد و من از روی جدول زمین خوردم و ...

                                                    بغض کوچه ش

                                                                       ک

                                                                           س

                                                                                ت

                                                                                        

کسی هم صدایی شنید از تمامی این اتفاق؟!(هیچکی انا ر منونییده...هیچکی انار منو...ندیده؟ انار... منو... هیچکی نییده؟!!! )

سکوتم دلیلش نگفتن نبود

کسی جز شما، آشنا

کسی جز شما این همه هم قدم، پای راه

کسی از شما گفتنی تر ...

کسی جز شما اهل دیدن شنیدن نبود

شما هم ولی وقت رفتن مسافر شدید

و حا لا من اینجا فقط حسرتم

به فکر نماندن در این هیچ و پوچ

در آغاز پاییز... پاییز کوچ

 

 

http://www.crh.noaa.gov/lsx/event/5-23-04/045252083_micds5,skylight.jpg

اتاقم فقط رو به یک آسمان، پنجره می شود

وباران هنوز اینهمه مهربانست با آسمان

تماشای دلدادگیهای این کوچه با پنجره دیدنی می شود عصرها( دل آسمون که میگیره اونوخ چشای کوچه پر اشک میشه، بعد یهویی پنجره خیره میشه به کوچه و... )

من اینجا از این پنجره خیره ماندم به یک راه دور

مسیری که شاید شبی رفته ام، یا که خواهم گذشت

من اینجا به آغاز یک فصل نو،

 دوباره به من می رسم

من اینجا به آغاز من خیره ام

به پایان پاییز...پاییز کوچ

 

 

 

/ 43 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
maman

ای خدايی که انعامت صرف احسان است..ای کسی که احسانت صرف بخشش است..ای کسی که بخششت صرف لطف است..ای کسی که عزت و اقتدارت به قدرت ازلی است..ای کسی که اعمال قدرتت از روی حکمت است..ای کسی که عفو و گذشتت به حلم و بردباری است..ای کسی که نزديک به همه ای در عين بند مرتبه ای..ای کسی که بلند مرتبه ای در عين نزديکی به همه...

maman

التماس دعا پسر...تو اين شبهای باروونی...

parandeh

هر يک از ما ستاره ای در آسمان داريم،آن چنان از ما دور که خطاهايمان هرگز نميتوانند آن را تيره و تار کنند...

یکتا

من از مدرسه تا شما یک نفس برگها را شمردم ... دویدیم، زمین خوردم اما دویدم ... رسیدم ولی... ... دلم تنگ می شه گاهی برای پاییز دور و نزدیکی که اینجا بیشتر انگار احساس ... پاییز ... یا علی

هدا

کجايی آقای پاييز و مهر و گه گاه به ياد ما ؟!! خوبی؟

parandeh

هميشه به خودم ميگم که به ياد داشته باش در اوجی معين ديگر ابری نيست،اگر زندگيت ابريست به اين دليله که روحت به ميزان لازم اوج نگرفته...التماس دعا.

leila

سلام بگم هنوز کامل نخوندم تازه پيدا کردم ولی .... ولی بگم من نه افتابم نه اسمون نه برگ نه سنگ نه افتابگردون و نه.......... من يه کم بيش از حد هيشکی نيستم فقط یه اسم........... ولی زياد دلم ميگيره و با هموناست که بعضی وقتا ميفهمم هستم ............. بگذريم سلام ما رو هم تو عاشقانه هاتون به اقا برسونین...... نمیدونم شاید کمم برای درد دل باهاش از این به بعد زیاد مزاحم میشم گفتم تازه پیدا کردم یا علی

leila

سلام ميبينم که بازم اخری خودم بمدم و موندم هم .... واسه خودش حالی داره ها..اخری...... زيبا بود سربازی خوش بگذره يا علی

mehdi mousavi

در رو زی که آفتابی بود، مرد به سایه اش نگاه کرد و به خدا اندیشید. وزن به سایه اش نگاه کرد وبه خدا اندیشید. در روزی که آفتابی بودمرد به زن نگاه کرد، زن به مرد. خدا توی خیابان به راه افتاد(ما نمی بینیمش) در روزیکه ابریست،حالا دیگر، زن توی خانه نشسته است،به سایه اش نگاه میکند، که دیگر نیست،ومرد که چه وقت به خانه بر میگردد. .......با ۲ تا ترانه به رو زم ///////// سر بزن

soodeh

سلام.خوبی؟کجايی؟