آفرینش...

به نام سلام

 

 

راستی خدا هم عاشق بود که بارون رو آفریدها! شاید... شاید تا دلتنگ که میشه،

 

دیوونه بشه بره زیرش و ...

 

            " باران هم به بهانه تو بود که... آمد."

 

آیینه خلق کردنشم که دیگه آخر پارتی بازی بوده که

 

هی سر صبح و دم غروب  بره جلوش واسه و ابرویی

 

بالا پایین کنه و چرخی بزنه و سیاحتی کنه و...

 

"صیقل صورت آیینه به بهانه تماشای شماست،بیچاره اش می کنید هر صبح و

 

رهایش می کنید به امان خدا؟! بانو...دل تنگ مارا که... هیچ، فدای سرتان عزیز، ب

 

برای بغض روشن آیینه ولی این یک صبح را بیشتر بمانید"

 

د آخه فدات شم، انتظار رو واسه چی...؟

ا

ونو دیگه واسه کدوم منتظرو منتظَر...؟

ن

کنه...نکنه...؟

ا

ی بابا دل غافل... دل غافل!!!

 

"و انتظار را برای پنجره آفریده اند. برای صبر تا حوصله اش سر نرود، برای زندگی،

برای... راستی بی انتظار شما هم می شود زنده بود... بانو؟

باران را برای آب و جاروی عبور عزیزشما، آیینه را به بهانهء تماشا... ، اینها را برای

شما آفریده اند. و انتظار را همنشین صبر کرده اندبرای... و شما را... در روز

هفتم...برای من آفریده اند. تا صبورانه عاشقتان باشم. پس... شأن نزول این

کلمات، میلاد مهربان تو، مبارکم باشد."

 

 به وقت اولین سلامهای

 روز عزیز دهم بهمن ماه سال 1386

/ 8 نظر / 5 بازدید
آيلارت

محبوب من...ميثمم...دوست دارم

آيلارت

محبوب صبورم دوست دارمدوست دارم..دوست دارم..دوست دارم..دوست دارم..دوست دارم..دوست دارم..دوست دارم...

لی‌لا - آبی‌آسمانی

چه لاوی ترکونده آيلارتون! فعلن که برف داره لعنتی ميشه و دست از سر ما بر نميداره ... من فکر ميکنم این برف لجبازی خدا با بنده‌هاشه.

حامد

من تو را هرگز نفهميدم... نه که تو نفهميدنی باشی... و نه که من نفهم باشم... نه .... من حس خوبی به اين نوشته ها ندارم... نه ... چون ميثم ای که من می شناسم اين واژه ها نيست. شايد ميثم من اشتباه است... من با توهم ام از ميثم دوست ام ... گاهی فکر می کنم که چه بنويسم.... من بينم نه جايی هست برای نوشتن من و نه حس ای دارم به نوشته هات... اين است که دور می شوم از فضای اين جا... بگذريم... بگذريم....

دختربارانی

می‌خواستم بنویسم چقدر حس خوبی هست توی این نوشته‌ها، که چشمم خورد به کامنت پایینی و فکر کردم چقدر همه‌ی تصوراتمان از یک نفر می‌تونه متفاوت باشه وقتی تمام چیزی که از اون شخص می‌شناسیم نوشته‌هاشه... به هر حال، من توی این نوشته‌ها یک چیزی حس می‌کنم که خیلی دوستش دارم. انگار از ته دل نوشته شده باشند.... راستی امسال چرا بارون نمی‌آد؟ چرا فقط برف برف برف؟

سوده سعادتی

سلام..خوبی؟جمعه دیدمت...کجا توی یک اتوبان..با لباسهای کرمی شاید شکلاتی..یه چیزی هم توی گوشت بود..کنار مسیر منتظر تاکسی بودی..ساعت 3:30 بود..با داییم بودم..وقتی متوجهت شد که خیلی گذشته بودیم..ولی من خوشحال شدم که دیدمت....و چقدر از دور خوب شناختمت..با یک غزل به روزم حتما سر بزن..راستی خدا ملیونها سال است که عاشق است

یکتا

من هزار بار تبریک بابت همه چیز ... جفتتون رو می کشم اگه شیرینی من نرسه ... گفته باشم!!!![گل]

مینو

آیییییی همسایه. من که نمی دونم چه خبره.. ولی قاطعانه به این کامنت پایینی استناد می کنم و می کشمتون اگه به من شیرینی نرسه!!!!