یه تیکه بهشت وسط بازار تهران

15/2/پاییز........11/رمضان<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

سلام به همه.

قول بدید اگه بعد از خوندن حرفام به این نتیجه رسیدید که نوشته هام بوی ریا می ده، بهم بگید تا پاکشون کنم و دیگه اینجوری ننویسم.

ازهمو ن 7-8 سال پیش که فهمیدم باید علاوه بر دوست داشتن پدر و مادروخانوادم، دوستا و فامیلا ، و علاوه بر احترام به بزرگترا و معلما و .... باید یه سری کارای جدید رو هم به برنامهء زندگیم اضافه کنم، از همون موقعی که فهمیدم سر زمان مشخصی باید کارای خاصی انجام بدم، از همو ن روزایی که صبح وسط رؤیاهای رنگی و شیرین کودکی و نوجوونی بلند می شد م و وضو می گیرفتم و ....از همو موقعها از اینکه برای کسی تعریف کنم چه کارایی انجام می دم،خوشم نمی اومد. یه احساس خاص داشتم، دوست نداشتم کسی بدونه سر نماز با خدام چی می گم، باورتون نمیشه، از شما چه پنهون، اون اولا چند تا از نما زام به خاطر این حسم قضاء شد... آخه نمی تونستم جلوی کسی نماز بخونم...یادش بخیر....

آما حالا که 7-8 سال از اون روزا می گذره، فهمیدم که می شه به اون حس غریب گفت، دوری از ریا...یعنی سعی کنی عبادتت هر شکلی که هست، خالص باشه. با همهء این حرفا، هر کاری کردم نتونستم ننویسم، نتونستم براتون از مسجد بازار تهران تعریف نکنم، از اونچه که هر روز و هر شب موقع اذان تو این مسجد اتفاق می افته و شاید خیلیا از کنارش به راحتی بگذرن و ....

تو این چند ماهی که در رکاب پدر در بازار تهران مشغول هستم، سعی می کنم  خودمو  برای نماز جماعت به مسجد نزدیک دفتر پدر برسونم و به قول بچه ها چند دقیقه ای حال کنم. او ن اوایل منم مثل بقیه،متوجه اتفا قات قشنگی تو این مسجد می افته نبودم. اتفاقاتی که شاید کمتر جایی بشه نظیرشو دید. تا اینکه چند هفته پیش،وقتی نماز تموم شد و مثل همیشه رو کردم به دو نفر کنارم تا به اصطلاح " قبول باشه " بگم......خدای من...وای چی دیدم،چی حس کردم، چی لمس کردم، جاتون خالی بود، خیلی جاتون خالی بود، یه طرفم یه میلیونر بزرگ بازار، با بوی عطر مست کننده ای که بیا و ببین، با اون دستای لطیف و سفیدش و.... بقیشو خودتون تجسم کنید، وقتی برگشتم به طرف دیگه تا با اونطرف دست بدم.....یه حمال( بخونید بار بر) بازار، با لباسای خاکی، کثیف و بد بو، با دستای ضمخت و خشن و البته قدرتمد و عضلانی و... بقیهء اینم خودتون مجسم کنید.....خوب، دیدید؟ اصلن کاری به تیپ و قیافهء این دو نفر ندارما، می خوام بگم توجه کردید من چی دیدم؟ دو وجود کاملن متفاوت و متضاد، یکی بالای دنیا. یکی......، یکی ژولیده و ضمخت، یکی ............. . حالا تصور کنید این تضاد همه جانبه، تو یه صف، مساوی مساوی، ردیف و منظم، با یه هدف، با یه منظورهر دو رو به یک طرف و سو به یه مقصد، نگاه به یک جا، و در بعضی مواقع حتی با یه کلام واحد. و چه زیبا ست که اون مقصد وجود کاملی با شه مثل خدا، اون یک هدف عبادت، و اون کلام واحد فقط عشق و عشق و عشق. می خوام بگم تو این مسجد وسط بازار، وسط همهءتاریکیهای پول، جیب بریهای چند صد هزار تومنی و کلا ه برداریهای چند میلیاردی، وسط ما دیات و برتری سود  سرمایه بر انسان و احساس، تو این مسجد، تو این جای قشنگ، شنیدن ذکر عشق هم از دهان یه باربر وحمال، هم از دهان یه میلیونر، هم از نگاه یه پیر مرد، هم از دید یه جوون مثل من، چه صفایی داره، چه لذتی داره.

همیشه به خودم گفتم، قبل از اینکه چیزی رو قبول کنی، سعی کن بهش برسی و ببینی، می خوام بگم، من به یکی شدن ثروت و بوی تند عرق جبین، به هم صدا شدن صدای لطیف یه تا جر بزرگ با صدای مفصلها ی خستهء یه باربر رسیدم و دیدم.... دیدم و باور کردم. اینجا، جایی که همه به احترام یه هدف،در یک سطح قرار می گیرن؛ اون باربر وضو می گیره تا گرد و خاک بار و از چهرش برداره و پاک و زیبا به دیدار معبود بره، و اون مولتی میلیونر مبا یلشو خا موش می کنه تا در سکوت و جدا از معامله و تجارت و....رهااز زمین، به دیدار آسمون بره. می خوام بگم اینجا همه به هم سلام می کنن، اینجا یه تیکه بهشته وسط بازار شلوغ تهران. می خوام بگم اینجا..... جاتون خالیه.........

 

 

                                       در نمازم خم ابروی ترا یاد آمد

                                      حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

 

 

http://www.arabim.org/images/skyline-mosque.jpg

/ 5 نظر / 12 بازدید
soudeh

سلام..مثل اينکه اول شدم...با اينکه دومين باره اين متن رو می خونم لی باز هم مثل همون دفعه اول به دلم نشست....هميشه موفق و شاد باشی.(تازشم من فقط ۵ روزه به روز نکردم.. ولی قبول دارم که آدم تنبلی شدم.)آقای فوق ليسانس<موفق و شاد باشين

پگاد

برتری آدم ها به پول و ثروت اونها نيست . به اون چيزی هست که درون اشن موج می زنه و به اون انسانيت می گن .

majid

سلام ميثم جان...اولا اين نوشته ها بوی ريا نميده و خيلی به دل ميشينه ..قبول باشه گلم...دوما تو با ما قهر کردی که سر نميزنی؟؟؟؟؟؟؟؟چشم به راهتم بچه پائيزی.....يا علی

مژگان بانو

سلام حضرت همسايه! نماز و روزه ها قبول! ياد يک دانگ از بهشت افتادم. داستان کوتاهی که نويسنده اش را به خاطر ندارم. از اين بهشتهای کوچک نه فقط وسط آن بازار که همه جای شهر هست و از آن ميليونرها هم... جايی که من زندگی می کنم را بوی گندشان برداشته است. من هم دارم ميان همينها زندگی می کنم. و کم کم بوی تعفن... همين است که... درباره مکاتبه.. راستش دل و دماغ نوشتن ندارم. بارها دست بردم که بنويسم اما هر بار... شايد روزی اين طلسم شکست. زنده باشيد.

كلاغ

مطلب قشنگی بود ... حالا شايد ربطی نداشته باشه اما هفته پيش روبروی جام جم داشتم می رفتم خونه که دم مبلمان جام جم يه تصوير باحال ديدم ... يه ماشين بنز روبروی مبلمان پارک شده بود و چند تا پولدار داشتن خريد می کردن ...که درست زير همون فروشگاه بزرگ و مجلل يه گدای خيابونی يه تيکه پارچه رو داشت می کشيد رو خودش تا بخوابه ... يه لحظه به اختلاف طبقاتی فکر کردم .. شايد چند متری بيشتر نبود ... البته ربطی به موضوع شما نداشتا !