سحر نوشتها...

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

چه خوب که بی کس و تنها و فقط... تو

سکوت و تماشا....

چه خوب که کر، که لال و که کور و فقط... تو

ببین جناب من لی غیرک... ببین چه پر شده ام از هیچ و خالی از تو

چقدر هم همه هایی که همه چیز هست و تو...نیستی

پر شده ام از اینها، این فکر ها، خیالها، حرفها، هم همه ها، هم همه ها...

عزیز نزدیک، عزیز نزدیک... گفته ای صدایت بزنم تا...

ولی خود عزیزت میدانی که همان صدا زدن هم تویی و لطفت

که اگر نخواهی همان هم نمی شود

حرف آخر مثل همیشه بهانه ست و گله...

من دارم دیر می شوم، حواصتنان هست جناب صبور؟!!!

 

                                                                 رمضان/مهر/پاییز...

 

/ 10 نظر / 4 بازدید
tanha

سلام .. وب قشنگ و زیباییی داری موفق باشی... دوست داشتی یه سری به منم بزن خوشحال میشم...

ناهید

ليلي زير درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توي انار جا نمي شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.خون انار روي دست ليلي چکيد... ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلي اش رسيد. راز رسيدن فقط همين بود. کافي است انار دلت ترک بخورد

خانم كوچولو

دوست عزيز عيدت مبارک و موفق باشی و به وبلاگ منم سر بزن و نظرتو حتما حتما بگو .

maman

پله ی هفتم...بگذار کمی در سکوت خیره بمانم..تا آرام تر بخوانم...به آهستگی تمام سحر ها.. بعد مینویسم...به پناه امن و آرام او می سپارمت..

parandeh

زيبا بود..اينجا هميشه بوی بارون ميده ..مثل الان که داره بارون ميباره... باران همچون کودکی که بر روی دفترش دراز کشيده باشد با خطوط مورب و آهسته،اما با دقت هرچه تمامتر مينوشت...التماس دعا.

سيد محسن

به نام حضرت دوست .......... از مناجات متوسلين .............. الهی ليس لي وسيله اليك الا عواطف رافتك و لا لي ذريعه اليك الا عوارف رحمتك و شفاعة نبيك ........... خداوندا در اين غوغاي عالم / نمي‌باشد وسيله بهر آدم ............... بجز مهر تو اي مولاي دلها / كه گلشن از تو گردد آب و گلها ................ عواطف با همه الطافت اي يار / كند خاك وجود جمله گلزار ........... در پناه حضرت دوست

یکتا

سلام ... بزرگ شده ايم آقا ... قول داده ام به خودم توی آينه که ديگر توی خيابان که راه می روم بلند بلند نخندم ... چشمهايم ندود دنبال موهای دم اسبی دخترک پنج ساله همسايه که وسوسه شوم برای دويدن و بازی کردن با او ... بزرگ شده ام ... دارم عزا می گيرم کم کم برای کودکيی که مرد ... يا علی