el Luna

(بيا ببين كهكشان راه شيري رد پاهايت را... ستاره باران من)

 

 

دلم تو را مي خواهد...دلم دشتهاي ديار نيايم، كه هنوز حكايت هفت سالگيهايم يادشان هست و بوي نم و نرگسي و گل و گوجه هاي سر جاليز آنجاها را مي دهند، دلم پدر بزرگ را با لهجه خراساني آسماني... كه رفت و مادر بزرگم  با دعاهاي دم دست...كه رفت، و موهاي مشكي پدرم و قد راست و صورت صاف مادرم را مي خواهد.دلم ترا مي خواهد،خراسان مي خواهد، دلم خراسان مي خواهد ترا مي خواهد، كه از باب ا لرضاي طلوع تو تا مسجد گوهرشاد هي سعي و صفاي من باشد و تو و آقاي آن طرفها و من مرخصي نباشم و كارواني  منتظر تو نباشد و هيچوقت ديرنشود و هيچ نگهباني حواسش نباشد...دلم  خواب مي خواهد، خواب مي خواهد مثل پنجشنبه هاي مشهد و نماز جماعت صبح صحن انقلاب را به كبوترها اقتدا كنيم و فواره ها تكبير بگويند، و من يادم برود كه يادت بياندازم كاسه مادرت را كه نذر كرده بود. زيارت عاشورا مي خواهد دلم تا بنشينيم و زيارتين بشود و ...دلم ترا مي خواهد و غروب پنجشنبه هاي حرم و بوي بهشت نزديك و كلام كميل...، تا من لي غيرك كه مي خوانم زير چشمي نگاهت كنم و تو... و تويي كه بانو تر از هميشهء خوابهايم،  ماه كامل هزار و يك شب چادرت شده اي.دلم خراسان...دلم ترا مي خواهد. كاشي آبيهاي فيروزه  و اسليميهاي آسمانه، دلم كوچه هاي كودكانه... كودكانه، دلم خاك مي خواهد كه با لالايي قطره ها به  خواب باران رفته، و حوض حياط مسجد محله هاي روستاي پدري، حوضي كه هميشه ميهمان عروسيهاي  آسمان است،دلم...دلم ترا مي خواهد، دلم يك جمعه خلوت خيابانهاي خيس، و تو را مي خواهد، كه صبح باشد و خدا هم خواب مانده باشد و ... هي راه بروم  راه برويم و خيابان طالقاني ديشب خواب آسمان  ديده باشد و هي حرف بزنم برايت از دلم كه...ترا مي خواهد. هي... سكوت ساده صبور، بانوي بارانهاي موسمي من، محبوب من، محبوب من.

دلم ترا مي خواهد، دلم نوشتن همه اينها ، اين... اين رعشه رنگين واژه ها و اين شراره هاي شوق، كه من را مديون نوشتنشان مي كنند، تا بخوانمشان به لهجه بغض و باران و باد، دلم نوشتن مي خواهد ترا مي خواهد، آرام آشناي بغض و بهانه هايم. دلم گرفته، دلم تنگ شده و... ترا مي خواهد...آيلار...

 

بعد نوشت: همين...تمام شد... تمام توان واژه هايم همين بود و باز مانده ام مديون بغضهايي كه بهانهء ترا مي گيرند. ببخش بانو، خمودگي واژه هايم را ببخش. دريا به جذر و مد و موجهايش درياست و من در واقع، عاشق شماست كه... هستم.

/ 28 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رها

سلام سايه تان مستدام. سايه ی ما را ببخشيد که از کوريمان است که آفتاب را نمی بينيم. که بی سايه شده ايم. می آيم و می خوانمت ولی هر چيزی جز خودش بر اين نوشته ها اضافه است. بايد ايستاد و نگاه کرد این هجوم حقيقت را شايد آنقدر لياقت داشته باشيم که از هجوم حقيقت به خاک بی افتيم... جز سکوت نتوانم کرد بر این خلوص و دعای خیر برای شما ...

سوده

و اگر فرصت تمام شد کمی آنسوتر از مرگ تولد دوباره اتفاق می افتد به روزم...

بهزاد بهادری

سلام با دو سپید برای اخرین بار به روزم و منتظر نظرات شما امیدوارم که برای بدرقه بیایی از آشفته که خوابم پرید بسته بودند نطفه ات را ، به ملودیِ ساعتِ زنگ زده و/بال نفرینِ دختران زنده به گور که همراه امواج رادیو بذر مرگ می کاشتند توی خلیج، خلیجی که همزبان تو نبود .

مهری

همسايه يه سر به ما بزن

حامد

گفت که ديوانه نه ئی/لايق اين خانه نه ئی/ رفتم و ديوانه شدم/سلسله بندنده شدم.... سلام ميثم روزهای دوستی. شب جمعه ات به خير.

مجتبی

سلام داش ميثم وبلاگی با مطالب جالبی داری خوشحال می شم اگه به کلبه ی من بيايی منتظرت هستم جيگر. گرم ياد آوری يانه من از يادت نمی کاهم خدانگهدار

باران

سلام دوست عزيز ... ديريست زير مشقهای ما خطی نمی کشی ...

مهری

همسايه عزیز 25 دقیقه وقت داری ؟

سلبی ناز

سلام همسايه ی هميشه و هنوز. راستش اعتراف می کنم چند تا از واژه های اين عالم کم شد!

saman-nj

اميدوارم هميشه عاشق عاشقی باشی