یک دست جام باده و یک دست زلف یار    رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست...

در میانه درای... ای گمشده ی در میانه بودن ها و نبودن های من... در میانه درای. تا

آنجا که گفتن را توان و روا نیست، نبینم. تاآنجا که حق با من است، سکوت کنم و

ببخشم. در میانه درای... ای سکوت تمامی حرف،بخشش تمامی حق.در میان من و

خودم درای که اینچنین کسوف کرده ایطرفهای روزها ی روشنم، شب می شود و

خسوف می کنی طرفهای تاریک شبهام. و این رادانشمند ها گفته اند که  نه کسوف و

نه خسوف تقصیر خورشید نیست و این خود خود من است که به همه کوچکی، سایه

می اندازد گاه وبیگاه روی روزها و شبهام.

 

وقتی خودم را حق می دانم... با عقل و فهمی ناچیز، دیدی کم و سو، توانی قلیل...

پیش خودم حساب کتاب می کنم و رأی صادر می کنم و ...

مثل خاله بازی بچه ها می شود گاه وقتها ادای بزرگترها را در میاورم... ادای شما

را... جناب عظیم ... جناب ستار... در میانه درای و از میان بردار آنجا که همه

راهها به رفتن روانم می کنند و مرد آنست که نرود... ماه را تو آفریده ای برای آنکه

خسوف بشود کسوف بشود و هزار مگوی و مدان دیگر که... اینی که در من است و

هی به این سوی و آنسوی می کشاندم، گاهی به کسوف گاهی به خسوف و...

گاهی به روشنی، این هم آفریده ی توست...

پس در میانه درای و بردارش که... خسته ام...اینجا... بی نور... تاریک و تنها زمین

خوردن هی دارد سختتر می شود، در میانه درای و نگاه هم دار که هم جام باده تویی و

هم زلف یار و ... بی تو به سر نمی شود....

/ 0 نظر / 5 بازدید