۱/۲۲/پاييز...با وضو...با چشمهای بسته، ...با بغض...زیر ضریح...

بسمه الله الحق...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 یک:... چشمهایم را می بندم...

برای دیدن که حتمآ چشم لازم نیست...

کنار این آبیها، سبزها،

کنار این عقیقهای سبز که حلقه شده دور شبکه ها...

کنار صلوات و آیة الکرسی...

 

هفت:... چشمهایم را می بندم و می نویسم...

چشمهایم را می بندم تا تصویرها، احساسها را به ذنجیر نکشند

اینجا زیبایی را می توان شنید، حس کرد، بو کشید

از چک چک زمزمه ها گرفته تا ...رگبار هق هق

اینجا زود به زود پاییز می شود

دیر به دیر تمام می شود...

 

 پنج:... از اینجا تا خود خود آسمان،

فقط یک یا علی از ته دل راه است

 

دوازده:..." دیدن "...اینجا چشمی برای دیدن نیاز نیست

شاید اگر چشمهایت را نبندی، چیزهایی را نبینی

پس چشمهایم را می بندم تا خوب خوب زیارت کنم

 

چهارده:... اسلام الیک یا صالح ابن موسی الکاظم...یا ا بن رسول الله...

 

 

http://www.dariushkabir.com/photoblog/emamzadeh.jpg

 

 

/ 13 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تبسم

سلام! خواندن متنهای اينجا خيلی آسانتر شده... وبلاگتان خيلی خوبست...و آن يا علی های از ته دل حرف ندارد....راستی آقای امامی گمان نکنيد شما را فراموش می کنيم...گاهی که فرصتی مهيا می شود تا من و انيس بانو و مژگان بانو يکديگر را ملاقات کنيم دعایتان می کنیم. دوستان خوبی به من هديه کرديد.

انیس

سلام آقا ميثم! احوال شما؟ ياد کبوتر خانه امام زاده صالح افتادم ... بوی سيب ... حرم حبيب ... صدای حاج کريم: قلبمو شکستن ... نبودی ببينی يا حسين! آخ ... چه هوايی دارد امامزاده صالح! چقدر به دلم نشست دل نوشته تان... نشست و رفت تا ... نمی دانم تا کجا... دست مريزاد!

نيما

سلام. وبلاگ زيباتو مبارک. هفت. رمضان هم مبارک. دو چرا من تا حالا اينجا نيامده بودم. چهارده. السلام عليک ای برادر... در آخر. هميشه شاد باشی

maman

يک.هو الجق...هفت.ديشب که با چشم های بسته کميل می خواندم...پنج.به زيارتش رفتم...دوازده.همان نيمه های شب...چهارده.خواستم که اشکهايم را برگرداند...گفت: اينجا زود به زود ابری ميشود و دير به دير بارانی...مامان رو ببخش... نميذاره بيشتر بنويسم( در پناهش)

sara

سلام..ممنون که سر زدی...خيلی زيبا نوشتی...موفق باشی...فعلا....

نفيس.. بانوى ارديبهشت

سلام .. /هفت:اينکه چرا اينهمه دير بماند .. /هفت:نفس بکش با چشمای بسته .. /هفت: گوش کن .. صدای پر کبوتر .. /هفت: اينجا ناگّهان چقدر زود دير ميشود .. /هفت: ايندفه .. شمارو زودتر کشيدن انگار ../همون هفت: نم نم بارون .. /هفت : .... /يا حق

حیات خلوت

چشمامو مببندم ...باز تو اينه اشک ها عکست بيفته.. هميشه ديدن ...هميشه ديدن...هميشه ديدن. حالا ديگه پاک پاک...پر و سرشار و عاشق و.... با کميل و ايه الکرسی هم ديگه مست نمی شم... حالا از امشب ياسين ها يه سحر هم اضافه می کنم شايد کمک کرد اماااا... نه انگار چيزی فراتر از اين ها می خواد عشق من.... اما اينجا تو دل... پاييز..نه می ياد و نه ميره...هميشه زمزمه هست .. هميشه صدای تو.................و واژه مبهم ...قشنگ.... حال و هوای بارونی و خاص و يه : يا علی

shokuh

سلام .چشمها را بايد شست...جور ديگر بايد ديد....از اشنايی با وبلاگ زيبايت خوشحالم خیلی زیبا بود.به منم سر بزن با ارزوی شادی وموفقيت برايت

nikadel

سلام دوست عزيز شروع ماه مبارک رمضان بر تو مبارک آپدیت کردم موفق باشی

مليحه

سلام...نيايش دلنشينی بود.......ارزو دارم که همواره صفای دلت حفظ بشه واسير تاريکی نشی....دروووووووود