آیینه بازی

 

گاه وقتها اینطور می شود حوالی حوصله ام که قدم بیرون بگذارم از خودم و کمی به تماشا بنشینم این "من" را که...

و این می شود که سوال می شوم سر تا به پا. سوالهایی که برای بعضیهاشان جواب

 دارم و آزارم نمی دهند و بعض هاشان که یتیم می مانند و بی کس، سوالهای کوتاه،

سوالهای بلند، سوالها سخت، آسان، عجیب، معمولی... اما همگی عزیزند این سوالها

که من خوش می دارم این قدم بیرون نهادن را و تماشا را که، خود شیفته ام؟ دیوانه ام؟

هرچه ام باشم اما... این مخلوق غریب... خوش به دل می نشیند به تماشا... ببین:

 

چرا من ازآدمهای بد بو بدش می آید؟ آنها که هم جسم و هم روحشان بد بوست. که

 انگار اصلن نمی دانند عطر هم هست. که انگار اول صبحی، از درون پیش روی آینه نمی

نشینند روحشان را شانه بزنند، به کلماتشان عطر نمی زنند و...

 

چرا من اینقدر حالش بد می شود وقتی آدمها شروع می کنند به خودستایی؟ به اینکه

من این و من آن، من چنین و من چنان. این کردم و آن شد و آن نکردم و این شد. که

فلانی را ببیند این می کند و آن می شود و اگر من بودم آن می کردم و این می شد. چرا

من وقتی کاری می کند اینقدر از گفتنش، به زبان آوردنش و حتی به ذهن و کلمات بیزار

است و بیزار تر از آنکه بپرسند و مجبور به گفتن بشود و ...

 

چرا من از بعض سوالها تا این حد دل آزرده می شود؟ سوالهایی که پاسخ بدهی بلاست

و سکوت اگر کنی دردسر. سوالهایی که برهء معصوم صداقتت را مقابل دندانهای

دهشتناک گرگ دروغ می گذارند.

 

چرا من اینقدر به بی حرفی و سکوت، خوش است؟ رفاقتهای بی حرف، به دوست

داشتنهای ساکت، عشقهای بی صدا، منظره های سوت و کور، آنقدر سوت و کور که

صدای تماشا را بشنوی، نوای حظ بردن را ببینی ، موسیقی عزیز سکوت، موسیقی

عزیز سکوت، چرا اینقدر عزیز است برای این ... من عاصی از noise pollution؟

 

چرا منت، این می کند با من؟ چرا با من، منت این می کند ؟ این سر بریدن محبت مقابل

تنوره های دیو نفس... چرا با باغهای آسمانی شان این می کنند اهالی زمین؟

 

 

 

 

 

گاه وقتها که قدم بیرون می گذارم از خودم، "من" را به تماشا می نشینم که به سان

کودکی تنها و ترسیده در جنگل تو در توی خواسته های بی پایان نفسانیت آدمها...

انسانش آرزوست...

/ 2 نظر / 15 بازدید
حامد

چشم انتظار ماندن برای یک بازگشت دوباره بارها و بارها دشوارتر است از یک دوست شدن تازه... بازگشت به آینده ی یک دوستی سخت تر و جان فرسا تر است از طرح تازه ی دوستی را ریختن... روزگاری یک مکتب فکری بودم. مثل همان ها که نوشته ای. برای بیرون رفتن و جمشیدیه رفتن با میثم معیاری داشتم. آزار دهنده بودند و مرا کاهلی می کردند. مثل جمشیدیه های نرفته! من اما مدت هاست از مکتب های فکری ام دست شسته ام. تو اندرون و بیرونی خجسته ای داری و بر حسب سلیقه ات خوب می کنی با این تفکیک... من اما دیگر چنین چیزهایی ندارم. این قدر صریح است طرز زندگی کردن امروزم که بیشتر تناقض گویه ای نا خوش به نظر می رسد رفیق. صراحت مرا آشکار کرده است. روبررو کرده است با هرزگی و واقعیت خودم. از عصمت پوشالین فاصله گرفته ام.

ب.ن

چرا این من گاهی انرژیش اونقدر ته می کشه که ترجیح می ده سکوت کنه و ساکن بمونه ؟!!... چرا این من گاهی ازون فکرای خوب و خیالای خوش چنان فاصله ای می گیره که؟!! ... چرا این من گاهی همه هست جز من؟!!