ده تا دوسِت دارم...

به نام کوچک خودم صدایم بزن، من؟ همانی که عاشق توست… 

به نام کوچم صدایم بزن، به کودکا نه ترین اسلوب آشنایی،

به نواهای نوازش ماه مهمان دل دریا. حالا که خواب خیابانها را به

دعوت دویدنهای 7 سالگی بر هم می زنم و همه کودکان کوچه های شهر دوستان

من اند... اصلن اینها را از من نشنیده، از حرفهایم بپرس که یک در میان به

بام بغضهایی پر می کشند که جلد کبوتر دلتنگی توست... بانو...

تا حالا دیده ای بامی جلد کبوتری بشود؟! پس به نام کوچک خودم

صدایم بزن... نه به رنگ رفتار مردی که فراموشکار و خسته است،

نه... من را نه با نشانی نیاکانم نه با همان آدرسهای قدیم... این

رشته ها روزهاست که رفته اند، به دست درد دادم و به راه رفتن

سپردمشان و... من... این منی که هرچه بود هنوز هوایی حوالی آن

پنجره رو به تماشای تو نبود، نشانیهای نیاکانیش را پشت پستوی

خاطره هایش گذاشت و گذشت. و همین پیش پای عروسی درختها و

سماع  برگها (یادته؟ هان؟ یادته؟ خدا اومده بود پایین، اونقد پایین که دست

 می زدی قلقلکش می اومد و حیاطمون سلام می کرد به نسیمای تبسمش.

مادرم احوال باغچه رو می پرسید و آسمون کاسه کاسه آب آماده کرده بود واسه

پاییزی که پا به پا می شد واسه رفتن. یادته بانو، می دونم که یادته) پیش پای همین

پاییز پارینه بود که از دل ساده ترین واژه های آدمی از "دل دوستت

دارم" زاده شد این منی که... عاشق توست. به نام کوچکم صدایم

بزن، منی که ... هرچه فریاد مواج مد دریاها، ترا...سکوت ساده

مهتاب، دوست می دارم... سمت روشن دریا، تکه تماشای ماه

است.

                                       *******

I took a trip to the go

Some views are better seen with eyes closed

Some words better said when untold

Some hands for no thanks wait

Some hi s to no relations relate

Some voyages at no destination end

Some if s on no conditions depend

I wrote all these to tell you

 I love you for I love you for I do

 

 

بعد نوشت: فکرهایم، که خیلی عزیزند برایم، گاه وقتها به شکلهای عجیب غریبی سراغم می آیند. حالا هم این شکلی شده اند دیگر! شما

ببخشید اگر خیلی ناخوانا شده اند.

 

 

 

 

 

 

 

/ 20 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آيينه

ا- برای ابوعطا فقط می توانم بگويم ممنون تضاد بی خيال و سنت کشف شما بود نه اندیشه چينی من اما در مورد ناممکن بودن .قصد از نوشتن ابوعطا همان است از لطف هميشه گي تان ممنون ۲- در مورد کویر چیزی که اصلا قصد من نبود همان است که اکثر خوانندگان در آن فرو افتاده اند همگی فکر کرده اند که کویر در حال توصیف شدن است حال آنکه نوشتن کویر قصد بلندتری را دنبال می کند عجله ای در کار نبوده و مفهوم مطلقی که می گویید شاید از همان باب است که گفتم: داستان نوشته شدن کویر اما کمی کوتاه تر از اصل نوشته اینجا آمده یکبار دیگر بخوانید و اینبار ذهنتان را پس از تصویرهای ساده ی نوشتار به مفهومی که باید برساند معطوف کنید دستوری حرف زدنم را ببخشایید

خواهرت

سلام برادرم..چقدر عاشقانه نوشتن برازنده است برات ...

لی لا - آبی آسمانی

ده تا!... :) من هنوز رو حرفم هستم ... مرا به نام کوچکم صدا بزن ... منم هميشه دوست داشتم آدمها اينطوری صدام بزنن به همين زيبائی که اين جمله است.

سوده

هميشه ياورمان مهربان تنهائيست اگر نفهم و کجيم او خدای دانائيست اگر زمين و زمان نامراد و دلگيرند وای هميشه خدا جلوگاه زيبائيست سوده

دختربارانی

چقدر واسه اینطور دلنوشته ها کامنت گذاشتن سخته...گاهی وقتا فکر می‌کنم هر حرفی که بزنم، پرت و پلا گفتم.... گاهی‌ وقتها چقدر اسمها قداست دارند! این رو حس کردم. وقتهایی بوده که فقط دلم می‌خواسته اسم کسی رو صدا کنم. که خودم طنین صدا کردن اسمش رو بشنوم. گاهی وقتا فقط به زبون آوردن اسم یکی چقدر می‌تونه زیبا باشه.... اینکه دلم بخواد منو به اسم کوچیک صدا کنن رو زیاد بهش فکر نکردم، ولی بسیار شده که دلم خواسته اسمش رو صدا کنم..

دختربارانی

من لینک وبلاگتون رو تو وبلاگ لی‌لادیدم(چقدر من امروز از وبلاگ لی‌لا اینور اونور می‌رم)..دیدم به اسم ادیسه کامنت گذاشتین و نظرم جلب شد. از اینکه ادیسه رو بارها و بارها خوندم بگذریم، خود این اسم و شخصیت این آدم افسانه‌ای همیشه برام یک جور معما بوده. حتا خود هومر که اونهمه سال قبل همچون شخصیتی خلق کرده.. شاید بی‌ربط باشه اما دوست داشتم بپرسم، چرا ادیسه؟

مريم حقيقت

سلام روشنم با چراغی که می آوری؟ *خال مقاله ای که به زودی((فلسفه در پسا غزل))خواهم شد. **صدايی که جذب ذره های زمان شد ***لينکهايی که دوستشان داريد! ****به شعرم با: ۳۳عدد مقدسی است [به جای من همه ی آنچه آرزو کردی واز حريم غريبش گرفته ای بنويس] به نقد می شوی؟ يا علی

محمدرضا طاهري

وبلاگ «باده خوران» با هدف بحث جدي پيرامون جريان اصيل غزل امروز آغاز به كار كرد. از شما و تمامي عزيزاني كه دستي بر آتش شعر و ادب دارند تقاضاي حمايت و همياري داريم... چشم انتظار شعر ها، مقالات و دستنوشته هاي شما پيرامون غزل هستيم.. «باده خوران» مي خواهد فرصتي باشد براي تمامي عاشقان جادوي قالب هميشه ماندگار غزل. تا بتوانند به كمك هم راه را از بيراهه تشخيص داده و در ساحت مقدس و پاك غزل چند قدمي به سوي انسانيت بردارند...

پاييز

سلام ... پست شما منو به اين هوس انداخت که ای کاش بر می گشتم به تابستان های داغ و ملس شونزده هفده سالگيم! چرايش را نمی دانم درست مثله چرا های کودکانگی ام که نمی دانستمشان.