سلام

اول سلام:

سلام جناب سلام...

می دانم که اینها را پیش از آنکه کلام بشود می دانید اما... مهربان همیشه و هنوز... هرچه شما بی نیاز ترید به شنیدن، من زنده ام به این گفتنها...

به اندازه بی انتهای دلتنگی اینروزها حرف دارم برای شما،

دلتنگتانم... همین...

 

هفتم سلام:

برای بی بی سیده کودکیهایم...

سلام.

می خواهم بدانید که این حرفها اگر تویشان درد هست، به تماشا قسم که... نگران حالتان... حالا... دیگر... نیستم. می خواهم بدانید... عزیز... این سنگینی صدایی که توی این حرفها هست، فقط مال حال زار خودمست که دیشب... به افق باران... زیر کاج حیاطمان...یک نفر... تنها تر شدم... به تماشا قسم که می دانم مهمانیست آن بالاها برای شما. خوابش را دیده ام عزیز، خودتان خوب می دانید که این خواب دیدنها را از شما به ارث برده ام بی بی عزیز... حتم دارم می بینید این بغضها با پسرکتان چه می کند. برایتان عقیق پنج تن از مشهد گرفتم که شاید بیشتر نگهتان دارد برای دلم، دل غافل که میل شما به دیگر سرا انگار سر تر بود از ترس تنهایی ما...بی بی جایتان... جای عزیز و سبزتان عجیب خالی می شود خانوم روسری قشنگ همیشه خندان و دردمند... سجاده ام دلتنگتان می شود که هواییش کرده اید با همان چند رکعتی که مهمان آسمانمان کردید من و اتاقم و ... می دانم که همین حالا دارید آرام و صبور مثل همیشه، این حرفها را می شنوید و سر تکان می دهید. سفرتان خوش عزیز. چه خوب که حالا از آن بالاها دعایمان می کنید. سلام ما را به خدا برسانید. 

 می خواهم بدانید که... گذران این گذار گذرا، بی شما... باز هم سخت تر شد.

 

بعد نوشت: امروز ایمان آوردم به اینکه با رفتن یک مادر، دنیا یک نفر تنها تر می شود...

 

آخر سلام:

تا حسن ختام باشد. که حسن بهتر از این، در حوالی این روزها پیدا نمی کنم ...

اینها که برایتان می نویسم... این... چکیدن آرام احساسهای عزیز روی کلمات و حرفها... اینها برای امروز و همین حالا نیستند، تاریخ تولد اینها خیلی قبلتر از زمان این کلمات است. اینها که برایتان می نویسم، تا بنشینید زیر همان درخت گوشه حیاط و بخوانید، عمرهاست که بوده اند... آهای بانوی بهانه های بی دلیل دلم... من از ابتدای سنت سیب و آغاز گناه گندم و نخستین سادگی سلام، دوستتان داشته ام... هر مخلوقی را آغازی اگر هست، آغاز من، دوست داشتن شما بوده است. شما را دوست داشته ام که شایسته تبارک الله شده ام، و مرحون رحماتش... مرا نه از این تن، نه از این خاک، مرا از آوازهایی آفریده اند که سرنوشتشان به دوست داشتن شما رقم خورده است. نه... قصه هرچه هست حرف امروز و دیروز نیست. آسمان خود شاهد است که من از همان حوالی هبوط دوستتان داشته ام. غریب و بی بستگی به هیچکس و شرایطی، کودکانه، بی بهانه و بکر... ا ین حرفها خیلی قدیم تر از حادثه این کلماتند بانو... باور کنید من شما را حتی قبلتر از آغاز خودم دوست داشته ام. من... این خود تنهای تکراری ام، فقط بود ه ه م، با دوست داشتن شما "من"  شدم. من را با دوست داشتن شما آموخته اند، پروریده اند و ساخته اند. از دوست داشتن شما نوشانده اند سیرانده اند و ... همه این روزهای طولانی از آغاز ابتدای خودم، آنچه دیده ام و آنچه شنیده ام دوست داشتن شما بوده است. گرمی نان و سکوت شب و نسیمای صبح از دوست داشتن شما بوده است، و آبی آب و بی کرانگی آسمان، و زمان اگر می گذرد و زمین اگر می گردد ... و هرچه هست از دوست داشتن شماست که هست و هرچه نیست از دوست داشتن شماست که نیست.

 

پس بگذار مشرکم بخوانند،

بانو... دوست داشتن شما...

 همدمی خوبیست

حتی برای خدا...

 

 

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهاب

دلم بد جوری گرفت همسايه ٬ دوباره تازه ی تازه شد برام . . . هنوز دو ماه نشده . . .

دختربارانی

باید خیلی دردناک باشه..بعضی حقایق زندگی که حتمن هستندو چون حتمن هستند، حقیقت هم دارند رونمیشه کاریشون کرد.... ..چقدر دلتنگی در ثانیه‌هامان پیداست....

حامد

دهنت سرويس... ۵۰۰ بار من به خونه زنگ زدم گفتم به اين بچه بگيد به من زنگ بزنه. د لامصب لا اقل اون شماره جديد ت رو به من بده ... لعنت به تو... کار گرفتی ديگه به ... اخ اخ... منتظرتم خره!

آيلارت

تو ای زيباترين زيبا..تويی معنای فريادم..بمان با من که من هستم..ز شوق ديدنت مستم..بخوان آوای قلب من..که من آوای سرمستم

آيلارت

من فقط می دانم زندگی خواهد رفت..لحظه ها را درياب!عمر هم می گذرد زندگی بايد کرد..ما راز آسمان و راز باران زير ابر را نمی دانيم...خسته نباشيد خانم روسري قشنگ خندان..سلام ما رو هم به خدا برسانيد.

اديسه

فقط بگوييد... بگوييد بودن های بعد از شما چه کنم؟ با عقيق پنچ تنی که ديگر به هيچ دستی نمی آيد با پدر بزرگی که تنهاست و با عصرهای پنجشنبه ای که با خنده هايتان ديگر ابدی نمی شوند يادگار کودکيهای عزيزم... خانوم خاتون آخر بگوييد بعد از شما با بغضهای مادرم چه کنم...

آی لار

پاييز ... اين منم. حامد. برای تو سخن می گويم. برای بغض های تنهايی تو. برای جای خالی کسی. برای ياد ارام کسی... بيا پاييز. فصل ات به انتظار نشسته است. گرچه من و محبوب ام دوستش نداريم. اما زردی تنهايی حزم آلودش تنها درام تسکين دهنده قلب های تپنده است ميثم... بيا ... به فصل ات بگو زود بيايد. من از اين همه سبزی دلم زذه شده است. بگو خش خش های برگ هايت بيايند زير گام هاي تنهايی من.. بيا ميثم. من مهندس نيستم. تو که لااقل اين را بايد بدانی... تو که می دانی ادب ما لای کوچه ها پايين شهر شکل گرفته است...تو که می دانی ادب ربطی به دل تنگی های ادمی ندارد. تو که می دانی ربطی به جای دوست داشته هات ندارد. چه بالای تهران روسپی نشسته باشند چه پايين اش.. بيا .. با فصل دل تنکی های دل گشات بيا. دلم برای اواز بادهای سرد و سوزناک ... تنگ است... اديسه می شوی .... خواهی بود... شايد هم هستی .... اديسه زمينی!

ايلار

من جرات نمی کنم زنگ بزنم... می ترسم با شنيدن ات بغضم تلپی بترکه.... ميثم .... دل ام برات تنگ شده ... می دونی که پی ات بودم... اما حالا که اندککی می خواهی برای سکوت ات باشد.... چيزی نخواهم گفت .... آرام می نشينم به انتظار ديدن ات پسر جان... نه ان دری وری ها و نه اين نفهمی ها ربطی به دلم که ندارد. به شعورم است که الحمد الله اينقدر کم هست که درد دنيا را نبينم ....که فقط پرسه بزنم در بی کرانگی های ذاتی اش... ميثم... ادم ها روز به روز تنها می شوند و تنهاتر... همه از ادمی زدوده می شوند تا تو تنها بشوی... جسم ات و روح ات بايد اين تنهايی را در جايی تجربه کند.... بزرگ می شوی. و بزرگ شدن درد دارد. می دانم که تو گذر ميکنی. نرم و متين. مثل هميشه. اما بدان اين طرف تر دلی است که تاب ندارد بخواند بغض را و نداند که چه کند .... يا که با که بگويد. اما تو بزرگ تری... گفته ای سکوت. ارام می شم تا بيايی . می گه: ای ساربان اهسته ران کارام جانم می رود... ان دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود....خدا هم راهت پسر جان. اين جا شانه هايی هست اگر خواستی دل تنگی ات را تقسيم کنی ....

لی‌لا- آبی آسمانی

هيچ وقت... بگذار بگويم هميشه اين قدر چشم ترس بوده‌ام از ترس نبودن آن بی بی ... بی بی ها ... مادر... تو چقدر زيبا مينويسی ميثم! دل که جای خود ... تن می لرزم اينجا هميشه... اين آدم نوشته های قهوه ای آنقدر احساساتش غليظ است که عسل زهر می شود... کام هم ميگيرد آدم از شيرينيش اما چون جنس دهان من تلخ است تلخ هم می نوشد... بزرگوار مهربان نگه تان دارد خالق هستی.

لی لا - آبی آسمانی

فقط به دلايل آن‌هائی که دوست دارم گوش ميکنم... شما را دوست دارم آقا. برايم دليل مخالفتتان را می‌گوئيد؟