خريدار(۳)

به دشتهاي طوس بگوييد مرا گم كنند

بوي كسي مي آيد

.

.

.

سلام سلام هشتمين

/ 8 نظر / 11 بازدید
اديسه

قصه خريدار...عزيزانم ببخشند اگر تکرار مکرارات است و توضيح واضحات اما قصه خريدار نوشتهای اين خانه قصه همان پير زنی است که به بازار رفت و ديد يوسف می فروشند و جلو رفت و چيزی کهنه و ناقابل داد و اورا گفتند تو با اين آمدی که آن بخری...مگر نمی دانی قيمت آنچه را که می فروشند؟ و او گفت که من فقط می خواهم همه بدانند که من هم خريدارم اين خط خطيهای حقير هم محض همين است من فقط خريدارم... همين

مينو

بست شيرازی تو خادم بد می خواهد .. آب و جارو بکند شعر به ايوان بزند؟/ من که خوبم دو سه روزيست دلم می خواهد..آخر راه تو باشی به خيابان بزند/دکترم گفته مريض است دلش را ببرد.. گره بر پنجره فولاد خراسان بزند...... چقدر اين شعر مسعود کرمی رو دوست دارم... سلام حضرت رضا

ايلار

سلام همسايه... به اخرين ثانيه های سال ديگری با تو می رسم... و هنوز با تو و بی تو می گذرند... می بينی چقدر دوست دارم... نه؟؟؟ به جهنم... اصلا... حقته... ا.مديم بگيم کلی مخلصيم... تو که نمی فهمی... بشه... نفهم.. منم نمی فهمم....

سلبی ناز

سلام همسايه. سلامی با تمام ِ باد ها و باران های بی دريغ ِ بهار و آسمان آبی ِ اين روزها... آدم ها عادت کرده اند اين روزها بيشتر مهربان باشند و لبخند بزنند... از لابه لای اينهمه سفر و تراکم و شلوغی و کثرت ديدارها... گاهی دلتنگ يک خلوت می شوم و خودم! سال نو مبارک همسايه ی خوب ِ حرف ها و شعر ها.

باران

سلام ... حالت نيکو و ايامت به کام و بهارت مبارک و فرخنده ... فراموشمان کرده ای، ديريست که منتظريم خانه تکانی کنی و باز آيی ... در پناه نور باشی و سلامت ...