مرثيه...

من 9 سالمه که گم شدم...

.

.

.

به خدا حواسم به دست مامانم بود. به جون مامانم نگا برنمیداشتم از چادرش

چیزی جایی جا مانده است... (هوا حادثه کم دارد)

باور کنید... من 9 سالمه که گم شدم... بابا جان اون وقتا سرپا بود

خوشگل و سر حال سرحال. برین از بوته گوجه ها بپرسید. لهجش سبز بود... مث مث تولد درختا زنده ...  بود.

چیزی جایی جا مانده است...(رود که خشکید، زمین زائر زلالش را گم کرد؟!)

باور کنید حواسم بود به مامانم اما... بازار که شلوغ شد و مغازه هاش رنگی رنگی تر،

دستم از دست مامانم شل شد. من 9 سالمه که گم شدم... به خدا هنوز دستای مامانم یادمه. نیگا کنید، ببینید هنوز بوشونو می دن. یادمه کنار ساعت فروشی بود.

انگار عقربه ها هم شاهدم بودن، .همونا که هی تیک تاک تیک تاک تموم می شنا

چیزی جایی جا مانده است...(من را از خلوت خودم و خدایم دزدیده اند)

من 9 سالمه که گم شدم... یه جایی همون طرفای تیک تاک ساعتا که تموم می شدن من  جا موندم. کسی مامان منو ندیده؟ کسی.... اینجا... اینجا کسی خنده های من که 9 سالشون بود ... یادش هست؟ نشون به اون نشون که نه بهونه می خواستم نه دلیل

من 9 سالمه که گم شدم...9 سالمه که باباجانم رفته، که بوته گوجه ها خشک شدن

که دیگه بی بهونه نمی خندم، من 9 سالمه که گم شدم...

آهای... کسی منو ندیده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه؟ هیچکی... منو... ندیده؟

چیزی جایی جا مانده است...( تماشایی تمام بر آینه، تبسمی بر لبان کودکی از ذوق اتفاقی تازه، چیزی... جایی... کودکی در کوچه ای جامانده است... من... در خلوت خودم و شلوغی سوالها... جامانده ام )

کودکی هایم کو؟

از شما می پرسم که شریک کلماتم ... بوده و هستید هنوز

کودکی هایم کو؟

کودکی هایم ... کو؟

barnardo.jpg

بعد نوشت: خوش به حال دلم که این روزها اینقدر برای شما تنگ می شود، بانوی بارانهای موسمی من...

 

/ 18 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يکتا

خوش به حال تو ... سلام ... پاييز و آمدنت مبارک ...

L'petit ALI

هيچ وقت دنباله کودکيم نگشتم...اما هميشه دوست داشتم بزرگسالی نرسه..دوست داشتم نرسه.

آيلارت

فرصت کودک بودن مثل ابرها گذشتند...همه ی ان روزها با خاطرات شيرين و تلخشان گذشتند..رويا همين نزديکی هاست و ما لبريز از عشق..لبریز از شور ونشاط جوانی..امروزها رو دریابیم که پیری در راه است و باز حسرت..هر روز اغاز است مرد پاییزی عاشقم...موفق باشی عزیزدلم

سوده

سلام همسايه نا پيدای ناياب...هميشه با خوندن نوشته هات ياد يه دختر بی خيال می افتم که تو خيابون جلو ماشينا شکلک درمی اورد..دلم واشس تنگ شده...موفق و شاد باشی همکلاسی

لی لا - آبی آسمانی

يه لحظه از خودم بدم آمد که می‌خواستم بنويسم : خيلی خوب خوش‌به حالت چرا جيغ می زنی حالا! فکر کردم ديگر عشق برايم مفهوم ندارد يا اصلن مفهومش مثل ما شما نيست... پيدا خواهيد شد اگر کسی عاشقتان شود لابد. گله ندارم... ديگر از هيچ کس گله ندارم...

maman

سلام پسرم...خوبی؟سلامتی؟....عاشق بمانی تا ابد...تا هميشه...جاودانه... سحرها که مامان رو يادت نمی‌ره؟ به رسم قديم...در پناه خدا... همين...

حامد

اين بار حتی اگه هزار بار هم دليل و مدرک رو کنی که سرت شلوغه ديگه کاری به کارت نخواهم داشت. ۱ مهر ... حتی ۱ ابان هم گذشت. لعنت به تو که ملوم نشد کدوم سر دونيا هستی... جدای از گله که اين بار نخواهم بخشيد؛ و بد کسی دارد نمی بخشد پسر جان... کمی نگران شما م.. فرصت کرديد ميان همه زندگی از سلامتی و اوضاعت بهم بگو. از خودت اما نه.. چون ديگه برام جذابيت نداره اين جور دوستي... ديوانگی هم آداب خودش را دارد..

حامد

به پاييزت پشت پا زدی .... به لحظه هايی که می شد فارغ ازسنگينی زندگی؛ خودت زندگی بسازی...به پاييز ايمان نداشتی