نقطه... ته خط.

می بینمت، دست در دست مردی که من... نیست<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

می بینیم، دست در دست زنی که تو... نیست

و ما (که دیگر من+تو) نیست

خیره به خطوط روزگار روی صورتهایمان... از کنار هم...

هه!...بیا...

بگذریم...

/ 21 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
parandeh

چگونه خاک نفس ميکشد...بينديشيم...شکوه رستن اينک طلوع فروردين...زمين به ما آموخت...ز پيش حادثه بايد که پای پس نکشيم...مگر کم از خاکيم...نفس کشيد زمين..ما چرا نفس نکشيم؟ چگونه خاک نفس ميکشد...بياموزيم...پيشاپيش نوروز مبارک...يا حق.

Alireza

عشق مرکب حرکت است...نه مقصد حرکت...

ادیسه

اينجا طرفهای هيچ من... پشت پنجره ای که جز هيچ بزرگ هيچی نيستُ، جز زنگ کاروانی که مبدعش خون بوده و مقصدش خدا...اتفاقی نيافتاده است. فقط ساعتی از اين زنده به گوری آشکار به ساعتی ديگر تحويل شده است... اينجا هيچ اتفاقی شايستهء تبريک نيست،‌پس لطفن تبريک نگوييد. ممنون.

یکتا

تبريک رو نمی شه دريغ کرد آقا ... همين

یکتا

تبريک گفتن را نمی شود دريغ کرد آقا ...

آقا طیب

خوش اومدی مرد خدا. عيدت مبارک . امسال با خودت مهربون تر باش . رفيقمی . يا عشق.

آقا طیب

رفيقمی واسه من بزرگی و افتخاره ها اشتباه نشه .ميثم؟آشنا ميزنی.

صبور

آقا سال نو مبارک تو رو خدا اول سالی از این چیزا نگو

Alireza

زندگی شايد همين باشد...يک فريب ساده و کوچک...آنهم از دست عزيزی که تو دنيا را جز با او و جز برای او نميخواهی...زندگی شايد همين باشد...