سوغاتيها(۱)

سوغاتیها مجموعه ایست از قلم درازیهای پسرکی که تصادفی آمد و سرباز شد و فرستادنش کرمانشاه شاید کمی بیشتر آدم بشود یا کمی کمتر... باشد. که بسی خیال باطل… تقدیم چشمان عزیزتان…

 

اینجا نشسته ام... رو به غروب.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

رسممان شده، من و خودم...، که بیاییم و به نظاره بنشینیم خجالتی شدن خورشید را وقتی خيالتان به سرمان می زند.

چیزی نمی وزد، نسیمی نیست، بادی ... نه. تنها شمایید که درون می آیید و می وزید و رنگ می زنید بی رنگ محوم را و... می روید.

روبه به غروب نشسته ام... آرام، از صدقه سری قدم رنجه تان به خواب دیشبم... نمی دانم...زیاده خواهیست اگر بخواهم امشب هم...؟

روبه غروب نشسته ام... خورشید را همین آخرهای حضورش می شود تماشا کرد. مثل شما... وقتی به خواب می روید...................................... همین.

 

                                                                          تابستان 84

                                                                پادگان شهدا/ کرمانشاه

 

http://www.hhs.gov/surgeongeneral/journal/images/sunset.jpg

/ 22 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ادیسه

گاهی وقتها می ترسم. تنم می لرزد مثل جوجه کوچولوهایی که کودکیهایم دستش می گرفت و قلبشان تند تند می زد توی دستانش... می ترسم مثل جوجه کوچولوهای توی دستان کودکیهایم که نکند این چیزی که دست شما داده امش را ندانید چقدر شکستنیست و ... خیلی وقتها اما دلم قرص می شود مثل نگاه پدرم وقتی به مدرسه ام می آمد ... دلم قرص می شود به این بغضهایی که هنوز هم دریغ نمی کنید از کودکتان... سبک می شوم به چکه چکه های سحر، به سیلابهای شب و ...َشبنم صبح... می خواهم بگویم جناب کریم... می شود آن روزی که برای خیس شدن باید آب به صورت بزنم همان روز ببریدم پیش خودتان هرجا که شد. جهنم بد نیستها... مگر...شما...آنجا نیستید جناب رحیم؟ اصلن حواستان هست چقدر بی تابتان شده ام جناب............؟

ادیسه

وقتهایی می شود که فکر می کنم راستی راستی زیادی باورتان شده اسنجا خبرهایی هست... انگار یادتان رفته عابری بوده ام رو به سمت سقوط دره های عمیقی که خودم. بعضی چیزها اتفاق می افتد: رمضانی محرمی چیزی می آید می گذرد و به زور روزها و روزه ها هم که شده کمی پسر خوبتان می شوم و... اما شما باورتان نشود جناب علیم. لطفن عذاب یادتان نرود... دستان را گرفته اید قدم می زنیم با هم و هوا خوب است، به نامتان اگر قدر یک لحظه تفکر پروانه برای پریدن، رهایم کنید...ت م ا م ... این روزها زیاد تنه می خورم از دورو بریها. می شود بیشتر هوایم را داشته باشید جناب قادر؟

پر بهونه

شب پره ● به تو دلبسته شدم. از همان روز که قاموس زمان. چله از قلب فرو مرده من باز گشود. به تو عادت کردم. چون دم و باز دمم. که همه عمر مکرر شده است. و نمیدانم من. ونمیدانیم ما. که چه تعداد نفس. در همه عمر دراز . رفته در کام فرو. گاه حتی ز تو آزرده شدم. تو گل وحشی دشت. من یکی مست تماشای رخت. وه که پیکان نظر بازی تو. خوش فرو هشت. در این قلب ستمدیده من. و من واله تو. به عبث در هوس چیدن تو. دست بردم بر آن ساقه ناب تن تو. تا تو را در کشم اندر تن خود. آه افسوس بر این نکته نیندیشیدم. ساقه ناب گل وحشی دشت. خار خود می خلد اندر تن من...

parandeh

...چيزی هر لحظه به کمکمان ميشتابد..قدر دانی تنها احساسی است که به اين نوری که به درونمان وارد ميشود..پاسخ ميگو يد...يا حق.

آرش

سلام؛زيبا بود.به دل من خيلی نشست.عجب آهنگ دلنوازی هم دارد اين وبلاگ.من را برد به گذشته‌ها.زيبا بود... موفق باشيد.

masoud

bah bah che halo havayeh khasi inja hakem hastesh

asal

سلام ميثم جون من به روزم خوشحال میشم سر بزنی بدرود تو چرا به روز نميکنی

parandeh

در برابر مرگ،همچون هنگام زادن..به طور کامل فاقد هر گونه قدرتی هستيم..با عنايت به اين نکته که عشق بايد سخن بگويد تا فراموش نکنيم ..چقدر ناتوانيم...التماس دعا.

سرگشته

دلم گرفت و حس کردم چقدرسخته دور بودنها حتی اگرآفتاب آفتاب هميشگی باشه وغروب هم غروب هميشگی

ظریفه

سلام اديسه خانم مرسی از نظری که برای وبلاگ من نوشتيت وبلاگ زيبايی داريد اديسه خانم خوب مينويسيد اميدوارم که باز هم متنهای قشنگ را بنويسيد