نامه

سلام افسانه خواهر نداشته ام،<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

آه رؤیای ندیده رؤیای ندیده..گاه با خودم می گویم شاید اگر می دانستی کسی... جایی همین نزدیکها هر شب از فرط نداشتنت یتیمانه و آرام آرام بغضهایش را یکی یکی برای بالشش تعریف می کند، شاید اگر میدانستی چقدر کم دارمت... آه افسانه افسانه، آوای آوازهای نرم و ناشنیده ام...شاید اگر فقط کمی از اینها را میدانستی، حالا اینجا کنارم بودی و آن بالا نمی نوشتم سلام خواهر نداشته ام، و این نامه های گاه و بی گاه و از سر ب ی چارگی مقصدی داشتند...

 

می دانی افسانه؟ می دانی هر روز نداشتنت برایم سخت و سختتر می شود.نه...نگو خودم می دانم خدا هست و هنوز پاییز می شود و باران می زند و می شود ع ا ش ق شد...اما...اما باور کن افسانه، باور کن برای این روزها همراهی می خواهم که باشد و مادر نباشد، که باشد و پدر نباشد، که برادر نباشد دوست نباشد...حتی عشق حتی...حتی خدا هم نباشد...خواهرباشد. آه افسانه افسانه، شانهء نداشتهء اشکهای تنهاییم...شاید اگر همهء اینها را می دانستی حالا اینقدر تنها نمی شدم و بی دفاع میان خنجر از پشت آشنا ها  و دشنهء از مقابل دشمنها یم.

 

زیاد حرف دارم برای تویی که نبوده ای نیستی و نخواهی بود...برای تو افسانه، گوش ناشنیدهء فریادهای آه شده ام، افسانهء من... بگذار همین خط خطیها فعلن باشند میانمان واسطه...بگذار باز مثل همیشه صدایت کنم و پژواک خودم را بشنوم و...بگذار اینها برای تو باشد، ما یتیمها هم خدایی داریم.

 

ارادتمند،

برادرت... ادیسه

بهار 85

 

 

 

/ 15 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازگلی

سلام چه خوب نوشتی متن جالبی بود.

صبور

شاید اگر می دانستی ...

soodeh

سلام..موفق باشی

maman

همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستی...که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی...(خدایا......) اگه دلت خواست سر سجاده سحرت از خود نازنينش بپرس که چه دعایی براتون کردم...در پناه امن قاصد تمامی نامه هاو دعاها...

ادیسه( به maman )

سلام. بدهکارم به شما تا هستم و نفس می کشم اما...اين يکی دعا بر نمی دارد عزيز. محرومم. لياقتش رو ندارم هنوز. شايد هم لياقت حسرتش هست که اينقدر...دير آمديد داشتم نگران...قلم شما همچنان روی چشم.

Le Petit Ali

من واقعا واسه همچين پست سنگينی نميتونم کامنت بذارم !‌ اما...آدمايی که حرف نميزنن و فقط گوش ميکنن...يه جورايی همدم دلتنگيامن...آدمايی که الان ديگه حرف نميزنن...يا شايدم اصلا آدم نباشن..هستن...خيالين...يا خيالی شدن...فقط گوش ميکنن .

maman

سلام.تو اصلا بدهکار من نيستی پسر.به هیج وجه..اما اگه دلت می خواد بدهيت رو بپردازی بايد نگذاری که زنجير عشق به تو ختم بشه...(بی تعارف می گم:حسرتش خيلی زيباست...)در پناه حق

maman

کلی دنبالت گشتم..همه بهم گفتن توی آب زندگی می کنی..حالا هر روز دعا می کنم ماهی بشم !آخه پرنده ها توی آب خفه می شن..(نمی دونم کجا خوندمش..اما عذر تقصير دير اومدنم..شما ببخش)

الهام.م

چقدر نوشته ات با احساس بود.به وبلاگ من هم سر بزن ببين آدم با احساسي هستم يا نه؟

مرجانه

سلام وبلاگ خوبی داريد با مطالب خوندنی . موفق باشيد حق نگهدارتون