سکوت سرشار از ناگفته هاست...

به خانه می رفت، با کیف و با کلاهی که بر هوا بود،

"چیزی دزدیدی؟"، مادرش پرسید.

"دعوا کردی باز؟!" پدرش گفت.

و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد... به دنبال آن چیز که در دل پنهان کرده بود...

تنها مادر بزرگش دید، گل سرخی را در دست فشردهء کتاب هندسه اش... و خندیده بود... *

                                  *****

مثل دانه دانه های سپید برف که هریکشان را به اسلوبی تراشیده اند و چکه چکه های باران، که هریک رسول پیامی است متفاوت برای آوازهای ناودان خانه، سکوت آدمیان هم یک به یک پیغامبر معنایی است گونه گون.

سکوت برای بعضی آدمها مثل باری می شود که روی دوش به اینسو و آنسو می کشانند و هر لحظه و هر دقیقه و ساعت منتظر فرصتی هستند تا زمین بگذارند و خلاص شوند. برای این آدمها حرف زدن و حرافی کردن، به وظیفه ای تبدیل شده است که انگار زبانشان به زور دگنک بر عهدهء ذهنشان نهاده و مادامی که می گویند و گوشی برای شنیدنشان هست خوشند و بی غم. حرفهای این گروه چیزی نیست جز نظرهایی ناقص و بی پایه و اساس در مورد فلان کس و فلان چیز، می توانی ساعتها به پای صحبتهایشان بنشینی و مطمئن باشی که هیچ نیا ندوخته جز گناه غیبت و وقتی که به بطالت رفته است و باری که آنها روی دوشت گذاشته اند. من اینها را گروه بارکشان می نامم.

 

و آدمهایی هستند که از فرط هیچ برای گفتن نداشتن است که وحشت می کنند لب بگشایند. اینها می ترسند با گفتن نخستین کلام، تمسخر و تحقیر اطرافیان چون سیلی خانمان برانداز بر سرشان خراب شود. سکوت برای این نوع از آدمها مثال پرده ایست ضخیم و امن تا هر وقت دلشان خواست بتوانند بروند و ذهنیات حقیرشان را چنان پشت آن پنهان کنند که دست هیچ تحقیر و پوزخندی به آن نرسد. و این پناهندگی گاه آنقدر مذبوهانه می شود که این آدمها حتی وقتی حق مسلمشان در خطر باشد هم سکوت می کنند و اجازه می دهند هر کسی غیر از خودشان برایشان سخن بگوید و تصمیم بگیرد، و این غم انگیز ترین ظلمی است که انسان به خود روا می دارد. من این گروه را ترسوها می نامم.

شکسته و مغموم از نهیب رعدگونهء فریادهایی که بر سر چکه چکه زمزمه های حقیقتشان هوار شده است، کسانی هستند که سکوت را چنان در آغوش می گیرند که کودکی هراسان از کابوسی شبانه، مادرش را. و در خلوت محزون خود به تسلای جراحتهای فکرها و کلماتشان می رسند. تفاوت این دسته از آدمها با گروه ترسوها را در چند چیز می بینم که مهمترینش ترس آنهاست. اگر وحشت گروه ترسوها از گفتن و رسوا شدن است، ترس این گروه نه از رسوا شدن، که از شنیده نشدن و بدتر از آن، اشتباه شنیده شدن است. حکایت آدمهای این گروه مثال موسیقی دانی است که نواهایش برای مردمی که به شنیدن صدای کلاغها و بوق ماشینها خو گرفته اند، آوای سبک و بی معنای مطربان لب حوضی را می ماند. کلمات این آدمها بارها و بارها میان یاوه های عوام گم شده است و از اینروست که تن زخمی و خونینشان را کشان کشان به امن سکوتشان می برند. و من آنها را گم شدگان می نامم.

سکوت بعضی انسانها مثل وجودشان عظیم و عمیق و سترگ است. انسانهایی که اندوهشان عظیم، شادیشان عظیم، دوستانشان و دشمنانشان، آمدنشان و رفتنشان، بودن و نبودن و گفتن و نگفتنشان ، خروش و آرامشان و درد و درمانشان و... سکوتشان، همه و همه عظیم است و ستایش بر انگیز. گوش و ذهنی در جهان خاکی نمی یابند که شنوا و فهیم کلماتشان باشد. خرید زر ذی قیمت حرفهای اینها را جز گوش و دل پروردگارشان و ملائکش در توان و ظرفیت هیچ موجودی نیست. این آدمها در خلوت اهورایی سکوت عزیز و بزرگشان بغضها و دردهایشان را ذره ذره و عاشق برای معبود محبوب تعریف می کنند و گویی وجودشان بعد هر بار خلوت انس، از آنچه هست کاملتر و نورانی تر می شود. نگفته های آدمهای این گروه نه از ترس رسوایی و نه از هراس شنیده نشدن است، آنها گوهر کلامشان را چنان سیقل داده اند که بازاری در خور آن نمی یابند. پس در آرامش آسمانی نگفتن هایشان به انتظار زمانی مناسب می نشینند، پس چون گاه گفتن فرا می رسد، هر کلمه از کلامشان چنان گوش جهان را سحر می کند که لبها از سخن باز می مانند و جهانیان به سکوتی عمیق فرو می روند. آدمهای این گروه قادرند با کلامشان اوضاع زمان را تعیین و مقدر کنند. سکوت برای آنها فرصتی است برای در خود نگریستن و شناختن و شناختن. تفاوت این گروه با همهء آنچه تا بحال گفته ام در آن است که سکوت اینها سرشار از لذتی عمیق و درونی است، آنقدر در آن خوشند که جز در هنگامهء نیاز و اجبار، به سخن نمی آیند و گوهر کلام را ارزان نمی فروشند. پس این گروه را گوهریان می نامم.

اینها که نبشتم همگی فرزندان خلف فکرهای وقت سکوت خودم بود. من سکوتهایم را دوست دارم. خیالهایم ساکنان سکوت منند، خاطراتم و تصویرهایی که از روزهای رفته و نیامده در سر دارم. و می دانم که سکوت آدمها، از هر جنس و گروهی که باشد، عزیز است و قابل احترام پس بیاییم سکوتهایمان را محترم بشماریم که: " در سکوت بود که خداوند با انسان سخن گفت."

 

بعد نوشت: راستی رفیق، همسایه، عزیزی که منت چشمهات بر سر کلماتم همیشه هست، تو از بیست و چهار ساعت روز، چقدرش را به سکوت می گذرانی؟چرا؟

                         ********

*قطره ای از دریای ستاره های مرحوم همیشه زنده حسین پناهی.

/ 15 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد

اکنون میان آدمی با آدمی فرق است... یادش به خیر وقتی در کوچه باغ شمس قدم می زدم روزگاری... این مثنوی جلال الدین را بسیار دوست دارم... انگار که یک جوری بخواهد از دنیا و آدم هایش شکوه کند... شکوه نه این که دیگران را چیزی بگوید... شکوه ازین که ای ادم ها چه می کنید... اما گاهی می دانی چه از خاطرم می گذرد... که این جرف را گفتن یک چیز است و باور داشتن اش چیزی دیگر... آنچه آدم در درون دارد و فهمیده نمی شود اگر ارزیدنی باشد این جمله معنی می یابد... باید مثل او بزرگ باشی... سجاده نشین باشی... و به حادثه عشق بیایی به چاه تمنا...بیایی به طلب بخشش از معشوق... از آن بالاها بکنی... و می دانی.. خوش باشی از این وارستگی ... و دیگر سخن اهل دنیا برای ات چیزی نیارزد در برابر یک نگاه او... اگر این طور بودی آن وقت در پاسخ طعنه ها و کنایه های آرام و پرهیاهو خوش بادت گفتن هر کسی از ظن خود شد یار من... و شیرینی اش به کام ات باشد... من نمی دانم من و تو و امثال ما آیا دچار شده ایم هرگز... یا خواهیم شد لا اقل... و آیا بزرگ خواهیم و از بزرگی دست خواهیم شست یا نه... من هم گاهی به حلاوت این سخن که از درون من نجست اسرار من می اندیشم..

حامد

ولی راستش گاهی که جسارت می کنم و یادم می رود چقدر خام هستم از ذهن ام می گذرد که این جمله را بگویم.. می دانم جلال الدین هم خیلی لاف عشق زده است... خودش خوب تر می گوید: "گفتم شیشه مرا بر سر سنگ می زنی؟ گفت چو لاف عشق زد تیغ بلاش می زنم"... بعد یک زمانی می گوید خودش: " گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی ... جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم" ... ""گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی.... گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم"... فکر می کنم شمس فقط به جلال الدین آموخت در راه وارسته شدن از این بند و بساط دنیایی ادم ها فقط لاف زدن این که دیگر این نیستم کافی نیست.. باید از دل و جان دل کنده باشی... باید خیلی عاشق باشی که مولانای قوم باشی و برای معشوق ات گرد شهر به دنبال شراب و روسپی بگردی... نه چون معشوق می خواهد... برای این که تو از بی اعتباری این لباس های رنگ رنگ که تن ات را تنگ در بر گرفته اند بیرون بیایی.... این است که موسی وقتی خضر می گوید بکش نمی کشد یعنی هنوز عاشق نیست.... می دانی عاشق که بشود می گوید: "ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق... ترک منبرها بگفته بر شده بر دارها".

حامد

اما اگر واقعا روزی رسیدیم به این نقطه زیبا... من هم می دانم که یگانه حرفی که خواهی زد... آن هم در دیباچه کتابی سترگ خواهی گفت که شما نخواهید فهمید... خواهی دانست چه نبشته ای.... و دریغا ادمی که سخت به خواب نا دیدن خو کرده باشد... خوش باش رفیق.... خیلی خوش و عاشق... کاش طعم دشوار عاشقی را بچشی... و تاب بیاری.... کاش همیشه همدم و هم کیش عشق باشی در بازار مکاره ای که عقل داد و ستد می کنند....

یکتا

سلام ... نمی دونم چقدر ...

حامد

می دانم خیلی نا امیدوار کننده خواهد بود برای ات اگر بگویم آن چه داده ای آن قدر به آن خانه تهران ام می آمد در کنار صاحب اصلی شان جلال الدین و شمس که دل ام نیامد از آن جا دورش کنم... اما راستش این جا همه اتاق ام به یادش می افتم...این را به شوخی نمی گویم ها... آن را گذاشتم زیر سر جلال الدین ها.... نرم خوابیده است در بوی خوش شعر های او... اما این جا هم جایش گرچه بر دیواره ها خالی است اما بر دل ام آویخته است... خیلی یادش می افتم... امیدوارم که حس کنی حال ام را نسبت به آن.... کلی کلنجار رفته بودم با دلم... که بتوانم از آن دست بشویم و پیش خداوندگار رهایش کنم... با کلی اشک... خوش باش رفیق... امیدوارم این تو را نیازارد و گمان کنی که برایم اهمیت نداشته است...

حامد

یاد جمشیدیه به خیر پسر... یادش به خیر... با تو.. با کباب نایب... یادش به خیر... خیلی هوا تو می کنم بعضی وقتا... اما تو که نمی فهمی... جه فرقی می کنه....[نیشخند]

سلبی ناز

آنروز نقل قولی شنیدم که بزرگی گفته بود اگر قرار بر این بود که انسان ها تنها از دانستنی هایشان سخن بگویند، تصور کنید چه سکوتی جهان را فرا می گرفت!

سلبی ناز

کامنت ام در میانه به اشتباه ارسال شد. داشتم از جمله ی یک انسان بزرگ می گفتم. متاسفانه قول دقیق اش در خاطرم نمانده، مضمون اش ولی همان بود که نوشتم. برای من سکوت پناهگاه خوبی بوده است همیشه... برای گریز. برای بازیافتن آرامش و آنچه که در میان همهمه و هیایوی این عصر شلوغ گم می شود.

حامد

خیلی خری که من این همه دلم برات تنگ شده تو یه غروب مزخرف مثل همه غروب های مزخرف این شهر!!!! بیا دیگه... دلم برات تنگ شده پسر... حتما باید بیام گریه کنم ادم شی بفهمی... دهه! شعور داشته باش دیگه[خنده]