زيارتين...

هفتم:

خواب دیده بودید که...

خواب دیده بود که...

خواب دیده بودند که...

و...

ما...

مسافر شدیم، رنگ رفتن

روبه راه...

اول:

و راه

اولین قدم به نام مقصد بود ومعلوم اما...

بودید که گم شدم،

این از آن " بعض وقتها" بود که می گردی به دنبا ل گم شدن و...

از همان وقتها که برای پیدا کردن، اول باید گــــــــــــم شد

هشتم:

سلام ضامن تمام دشتها و آهوها

سلام فرزند ناموس خدا و مادرآبها و آیینه ها

سلام آبروی این حوالی

دلیل دلتنگی...

دلتنگی یعنی دو سال خون دل

که بروند بیایند و خبر بیاورند که چنین و چنان  و ...

تو دندان صبر روی جگر درد فشار بدهی که عهد نشکنی و...

مهتاب به دوش دارم... اذن می دهید آقای کبوترهای خوابهایم؟

سلام... سلام هشتمین

دوم :

و فصل ماه می رسد، زمان جذر و مد شدن...

هر دو را خواسته بود م و هر دو را نصیبم کردید

جناب فیغفر لمن یشاء

شکر که ما بنده شماییم و... هوا خوب است

... و آقایمان بود و

شما بودید و

من بودم و

باران می آمد و...

حسین

و کربلا پشت همین کوهها...

شانزدهم:

گفته بود " که عشق آسان نمود اول ولی..."

گفته بود که " در ره منزل لیلی که خطرهاست درآن...شرط اول قدم آنست که مجنون باشی"

گفته بود که " دها نت را می بویند//مبادا که گفته باشی دوستت می دارم//

دلت را می بویند//روزگار غریبیست، نازنین// و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند// عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد..."

گفته بودند و شنیده و بودیم و باز...

پس...

پس حالا که شانزدهم آذر سال هزار و سیصد وچند است،

بیا فراموش بازی کنیم، تو چشم بگذارو من...سیلی می خورم

من دندان می سایم و تو... درد...

تا قشنگ بشود و...

روزگار غریبیست نازنین.

آخر:

و جذر و مد من شبی// به اوج موج می رسد// به تو تمام می شود...

و این از همان بعض وقتهاست که می توانی آرزو کنی زمان همانجا بایستد،

همان نبش " خوب، خدا حافظ، مراقب خودت باش..."

ادیسه/ 24/3/پاییز

۸۵/۹/۱۸

... و مسافر تر از آن قاصدک نرم و سبک

چمدانم پر مهتاب و خداست

وخدا می داند

که فقط جسم منست

که مسافر شده است

روح، مهمان تماشای شما ماند که ماند

ترمینال مشهد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 7 نظر / 18 بازدید
اديسه

نايب الزياره بودم نايب التماشا نايب ال... عشق

سلام شازده. دل ام هوس کرد ازون فش های پسرونه ی دری وری بهت بدما !!!! لول .. بگذريم.. خوب بود.. شعرک اخرت در ترمينال به دل ام نشست....

سلبی ناز

همسايه... امروز حواستان به تقويم ها هست...؟ دارد می رود و حس می کنم غم ِ همه ی خداحافظی ها و رفتن ها می ريزد توی دلم... و سرد ترم می شود... ديشب داشت باران می باريد و من نگاه کردم و خوابم برده بود... صبح بيدار که شدم٬ نگاه که کردم هنوز می باريد... برف و بارانش را قاطی کرده بود... همين است ديگر... آخر ِ پاييز و اول ِ زمستان... همسايه٬ نگفتيد... حواستان هست به تقويم...؟ راستی٬ کاش تمنا و طلب ِ ما را برای تماشا می برديد همراه تان...

بهار

اينم يکی از اون نوشته هاته که من نمی دونم چی بايد بگم . راستی بله ( يه زمانی ) کار داشتيم . کار و بار شما چطوره همسايه ؟

سلبی ناز

می خواستم بنويسم هيچ وقت تقويم ها را نگاه نمی کنم و نمی فهمم شان جز حوالی ِ همين روزهای رفتن و حوالی پيشوازش... که ننوشتم... گفتم سر بسته بماند مثل همه ی سکوت های خيس و غريبش... يلدا که می شود من لای خنده ها و شادی ِ ديگران انگار آويزانم از آن عقربه ی ثانيه شمار... می چرخد و ... اصلن حواسش نیست انگار همه ی زندگی ِ مرا سرگیجه میگیرد... ... يلدا را دوست نداشتم هيچوقت... نمی شود اين حرف ها را با خيال آسوده نوشت... همين که اينجا نگفته می شنويد٬ و می فهميد نگرانم نمی کند.

Le Petit Ali

جريان طاووس و هنده... خوش باشی هميشه

مريم

يک نفر يکجا گفت که بايد گذشت کرد از تقصير کسی که به تو بدی کرده.گفتم فراموش می شه کرد ولی گذشت نمی شه کرد. (گفته بود که دهانت را می بويند مبادا گفته باشی دوستت دارم ) خيلی عاليست. امیدوام زیارتین دیگری با خو شی و شادی با ؟؟؟ داشته باشید نه مثل این دفعه. ۱۶ آذر امسال برای شما خاطرای شود خوش در ۱۶ آذرهای دیگر.به امید دیدار دوباره در .....