مرگزاد(1)

 

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

ترا کشته اند،

معصومِ سپید،

کودکانه آمده،

معصومِ "من"

ترا از همان ابتدای آمدنت کشته اند.

به نیرنگ نوازشها ی منت آلود مادرانه،

به زهراگین زنجیرهای زیباترین نصایح پدرانه،

ترا سفید و سرد،

آویخته بر دیواره های سلول انفرادی مهر والدین

کشته اند.

 

فریفته...به فریباگریهای بودنی که شدنش انسانست و

انسان شدندش بایستهء زنده ماندن و شایستهء هیچ

ترا،

ترا ای فخر همیشه و هنوز هرچه هست،

ترا به انتظار امیدی پوچ و ناپیدا کشته اند

 

آه ای ناخواسته و نادانسته آمده (معصوم "من"، معصومی که من)

نه در زندان جهل،

نه در میان دیواره های تیره و بلند نادانی،

ترا به تیغ تیز تعلیم در تالارهای هزار توی بی انتهای فکر

وبا درد دانستن کشته اند

 

نه،نه...

ترا نه با دشنهء دشمنی در جنگی آشکار از روبرو ،

ترا عزیز و دوست داشتنی،

 با دسیسه ای که دوستی...وقتی روی گرداندی به اعتبار اعتماد

با دوستانه ترین دشنهء از پشت

نزدیک نزدیک واز پشت کشته اند

...خنجری فرو رفته تا دسته در پشت...

...خنجری فرو رفته تا دسته در پشت...

...خنجری فرو رفته تا دسته در پشت...

 

محبوس در فراموشخانه های ادوار و اعصار،

از یادت برده اند آسمانها را به رؤیای زمین

سرگردانت کرده اند در هزار توی "خود" ی

که حجاب شده میان تو و آسمان

ترا در خواب کرده اند و آرام و بی صدا کشته اند

 

و بر تو ای بغضهای یکی یکی له شده میان دندانها،

ای آه شده از فرط فریادهای فرو خورده،

تا اشک هست

بر تو خواهم گریست

ترا نه با معراج مرگ،

ترا به ذلت زندگی کشته اند...

http://arts.uwaterloo.ca/~dsmilek/Baby/baby.png

 

...بای ذنبٍ قُتلت؟

 

                                                        اديسه

                                                                                 بهار ۸۵

 

 

/ 13 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فريبا

خیلی ممنون از نظرت تو وبلاگم...می شه لینکت کنم؟

maman

فقط ميگم که خوندمش... حرف راجع به نوشتت زياده که نمی شه همش رو نوشت(با بعضی ار قسمت های نوشتت موافقم و با بعضی ازقسمتها هم (ببخشید)مخالف...دیگه اینکه منو ياد کتاب (نامه به کودکی که هرگز زاده نشد)انداختی ديگه و بالاتر از همه اينکه...در پناه خدای عاشق...

maman

به دورانی که مردانش عصا از کور می دزدند/من از خوش باوری انجا محبت جستجو کردم...

maman

الان يه چيزی يادم افتاد...شايد با اون قسمتهايی که مخالفم...يعنی بهتر بگم شايد هنوز بهشون نرسيدم که مخالفم...به هر حال ببخشيد...شاد باشی تا هميشه...

ادیسه

سلام جناب سلام. بارها گفته ام برای شما، به نام عزیزتان که می دانم که می دانید همهء اینها را. اما... حالا مثل همیشه شما کوتاه بیایید بگذارید درد دل کنم برایتان ...اینها را بگذارید به حساب... دارد درون دلم باران میبارد. اینکه نامتان می آید بغض می شوم یعنی دلتنگی، اینکه به خوابم می آیید و سحر می پرم از همان خواب کوتاهی که خیالتان برایم باقی گذاشته، گیج گیج به دنبال چاهی می گردم که فریاد بزنم دلتنگیهایم را، چاهی که نیست...یعنی...دلتنگی. این...این شوری که وقت اذانها به سرم می زند، آخر ببنید جناب صبور، درست که از جنس خودتانم و... اما باور کنید سر آمده. اینکه انگار دلم دیگر هیچ چیز نمی خواهد جز خود خود عزیزتان...این یعنی دلتنگی. جناب عزیز، جناب علیم، بگویید برای کی بگویم دلم برای شما تنگ شده؟ برای کدام غریب، کدام آشنا می شود گفت این حرفهای فقط از جنس خودم و خودتان را؟ حرف دارم برای شما....زیاد. بماند برای...قرارمان سحر،سجده، پچ پچ.

بانو

وبلاگ جالبی داريد...ساده نمی شه از مطالبش عبور کرد...موفق باشيد...

maman

(معصوم من...معصومی که من)بين خودمون بمونه لطفن...اما هر روز که می گذره از مرگزاد بيشتر خوشم می ياد...

مينو

سحر، سجده، پچ پچ.... سلام همسايه.... بارون..

پرنده

سلام کوه با نخستین سنگها آغاز می شود و انسان با نخستین درد....یا حق.

صبور

هرگز کسی اين گونه فجيع به کشتن خويش برنخاست که من به زندگی نشسته ام