خریدار...(2)

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

خندیده بود... 

پدر چیزی را درگوشی برایش زمزمه کرده بود

و دخترک خندیده بود...

خندیده بود به فریب  سیب و گندم و... هبوط

به تنهایی اولین

وپایان داستان

به انزوای انسان

دخترک به آغازو انتهای همه چیز خندیده بود

انگار فقط باید همان زمزه را می شنید

همان چند کلمه انگار کافی بود برایش

تا از یاد ببرد...درد نخستین را آخرین را

" آسمان که باشی دیروز و فردا هم در توست"

 

وخندیده بود... به نماز های نشسته اش

دخترک به همهء روزها و شبهای بعد از آن چند کلمه زمزمه...

خندیده بود

 

بگذارر شهرغریبه باشد

نداند که چه شد

 که پدر چه در گوشهای دخترش زمزمه کرد

بگذار نداند که حتی وقتی د دیواره هایش عصای دخترکی رنجیده و خموده شدند

چرا او باز هم می خندید

" زمین طاقت پچ پچه های آسمان را ندارد"

 

زیاد طول نکشید

روزهای بعد از زمزمه...

آخر وعده های پدرها به دخترها...

و انگار می دانست

انگار که نه... دخترک دیده بود

دیده بود که دری که آتش بگیرد

صورتی که سیلی بخورد

و پهلوی شکسته بین در و دیوار ...

او  دیده بود حتی به ذنجیر کشیدن غیرت آسمانها

حتی بغض عرش هم

طولی نخواهد کشید

 مادر آبها و آبیها

به سرگردانی ابدی جوینگان یاس سرخ

وبه تنهایی زمین

خندیده بود

" یاس تنها یک سحر مهمان ماست "

 

یاس تنها یک سحر مهمان ماست

                                                    ادیسه

                                                               بهار 85

 

 

 

 

 

 

/ 5 نظر / 11 بازدید
اتش روح

سلام...وبلاگ جالبی داری .امیدوارم موفق باشی.یک سوال تا حالا تجربه مافوق طبیعی داشتی؟اگه اره... میشه اونو با دوستان دیگه اتم قسمت کنی؟؟ازت ممنون میشم بیای و نظرت رو بگی....به امید دیدار در وب لاگ....

ادیسه

مادرم...خیالم راحت است که می دانید...که اینها، این قلم درازیهای خط خطی...فقط برای اینست که بگویم خریدارم. آخر می دانید...نشد که نگویم. کاش ببخشید پسرکتان را...کاش...

maman

مثل رويا بود٬الهام٬شايد هم وحی.نمی دانم شايد هم خوابی آشنا که خيلی دور هم نيست و نزديک...روزهای بعد از زمزمه...اما من..تعظيم به تمام زمزمه هايی که خوب می دانند و غريب می مانند...آری ياس تنها يک سحر مهمان ماست..اما عطرش را..يادش را..سکوت...(در پناه خدايی که همين نزديکيست)

maman

در حال زيبا شدنم...

راحله

يه چيزی رو خوب ميدونم پسرک ! اگر واقعا کسی هست که تمام آسمانها و زمين به خاطر اون خلق شده باشه ، ديگه داستان سيلي و پهلو و ... خنده دار ميشه !