۱/۲۹/پاييز...دلتنگ می شوم...

...یا مَن ِالَیهِ شَکَوتُ اَحوالي...

 

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

http://www.sharemation.com/m7/KS10134.jpg?unq=-pm346i

تو

 را...

تو را تنها...

تو را تنهای تنها...

تو را تنهای تنها می خواهم

بی هر آنچه محدودت کند به توصیفی

یا بندیت کند به نامی حتی

تو را غریبه و بی نام

تو را تنهای تنها می خواهم...

خسته ام نازنین،
از نامها و کلمات

اسمها و عنوانها، خسته ام

ببین

اصلن ببین همین "خدا"، "یزدان"، "پروردگار" یا چه می دانم!!!

ببین اینها که ما ساخته ایم چه محدودت کرده اند

عزیز دلم...

ببین این "عزیز دلمها"ی هر شبه ام چه مظلومانه مشت بر در صبرت می کوبند

نامها و کلمات، تو را به اندازهء خودِ کوچکشان محدود کرده اند

من تو را بی نام و نشانه

غریبِ غریب می خواهم

تو اینجا، همین نبش اشک منی

همانجا که هق هق سحر می شود

همانجا که روزی، شبی، لحظه ای

همه انتظارم به سر می شود

 

 

                                        ***

...وَلَیتَ شِعري...

 

http://wvs.topleftpixel.com/photos/rain_on_window.jpg

 

شنبه شب

 با

 را

ن

آمد...

هه!!!...پسر غمین پاییز آنقدر با طاول بغضش ور رفت تا...

آسمان هم گریست

راستی، شما هم شنبه شب، همین شنبه شب ها...1/ رمضان را می گویم،

کی بود؟ آهان 25/1/پاییز

شما هم مثل من پریدید بیرون؟

به باران بوسه دادید؟

کاش آنجا بودی بانو...

کاش بودی و سیلیم می زدی تا خیالم راحت شود که همه آنها که دیدم رؤیا نبوده!!!

حیف که شمعدانی خواب بود...

حیف که باغچه رؤیای سحر دومین را میدید

و تنها من، گونه هایم را به بوسه ها ململ باران سپردم (<در گوشی> کاش می شد با تو زیر باران بود، مهمان تازهء دلم!!!)

رمضان

پاییز

شنبه شب...

باران

بغض

من

و...

به دلتنگی سبز یک پنجره رو به باغ

به بغض بلورین باران قسم

دوباره هوایی شده این دلم

وجودی مرا سوی خود می کشد

خدایا، خدایا

کجایی شده این دلم؟

کجایی شده این د لم؟

 

                                                     آبان

 

 

 

 

 

/ 23 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نفيس.. بانوى ارديبهشت

سلام همسفر .. گذاشتم باران بيايد و گونه های من و خواب تبدار زمين را بشويد، بعد روی درخت خيس باران زده يتان يادگاری بکنم .. يکِ رمضان از شما و يکِ آبان از ما .. نم نم صلاه سحريش از شما و چک چک تف نديده ی سر ظهرش از ما .. محک صبر بود انگار .. نم زد و بند آمد و هوايی کرد و گذشت .. اما آخر انگار نفهميدم سربلند يا سر به زير .. از ۱/۱/باران تا همين لحظه ی خواب زده ی نزديک نيمه شب .. چشم که ميبندم گويی .. گويی لبخند خود بی نام غريبش جهان را فرا می گيرد و نور نفسش بر سياهی شب پشت پلکهای خسته ام چيره می شود .. نذرتان به دعا و دلم که روشن است قبول .. راستی .. دوباره همين حوالی باران .. همان دقايقی که از نذر و پيغام می گفتيد که بشنوم بعدتر ها .. به سراغم آمده بوديد .. بگويم؟ .. ميهمان لحظات حرير رويا .. تعبيرش باشد به آب و روشنی .. به خير .. سايه يتان صبور و باقی .. يا حق

maman

ان شب که اسمان سر به چاه زمين خم کرد تا بغضش را به شانه های زمين گريه کند...ان شب که خزان و تو دست به دست هم داديد تا بودنت را برايم باورنکردنی تر سازی...اری عزيز...ان شب که سجاده نماز باران به هنگام بارش سرخ چشمان خيس برگها بر قبله شيدايی به وقت اذان توسل پهن می کردم... شنيدم لبهای خيس باران زير لب ذکر می گفت...شنيدم صدای نوازش دستان باران را به وقت قصه نيمه شب...من محو معصوميت کودکانه ی نگاهش شدم و مبهوت شنيدن ترانه ی دلتنگی سپيد صدايش...انشب که اينقدر بی تابی می کردی.نگفتی من با دلم که همسازت شده بود چه کنم؟شايد تقصير از خودم بود که وقتی دعا می کردم بيايی. يادم رفت که بگويم تاب بودنت را هم با خود بياوری...به پناه دستانش می سپارمت...

آسمان

از لبخندش گریه میچکید و ما تظاهر میکردیم باران می‌آید.

آقا طييب.

جمعه بود ظهر..باران باران قدم زدن نبود اما من هم ادم در هر بارانی قدم زدن نبودم..همه در خيابان ميدويدند به دنبال سر پناه...من....دست هايم در جيب...يا کبود سوت ميزدم....نوشتت قشنگ بود مرد.دمت گرم.يا عشق...

میم.

از يک مورچه پرسيدند باران چيست ؟ گفت نابودی من! اما از يکی از همسايه ها که پرسيدم گفت به شما سر بزنم . لذت بردم و حرف های مورچه را فراموش کردم . اينبار که ببينمش به او خواهم گفت به شما سر بزند . پيروز باشيد. به من هم سر بزنید. ميم.

nikadel

سلام دوست عزيز ... خيلی قشنگ بود يک خونه تکونی حسابی کردم بيا ببين مخصوصا پايين وبلاگم. موفق باشی

سميرا

سلام .براي دل تنگ منم دعا كن.خيلي تنهام.ماه رمضونه كاشكي ....برام دعا كن.

maman

هر چند که ما ز باده نوشان توايم/همچون خم باده از خموشان توايم/ چندان که زنی به صورت ما سيلی/مانند دف از حلقه به گوشان توايم/...

تبسم

از زندگی جلبکی ام سيرم کن.... در نهر زلال درد تطهيرم کن... باران شده ام هنوز بغضم باقيست... ای شعله غم دوباره تبخيرم کن....

maman

تق تق تق... کجايی پسر؟ نکنه قلمت زير باروون خيس شده! اخه يکی بگه بچه جان تو که می گی هوايی شدی... ديگه قلم زير باروون بردنت چه صيغه ای بود...پاشو بنويس اصلا ...خيس...بنويس.( در پناه خودش)