خوش... آمد

قدم به چشمهایم بگذارید و

روزگارم تماشایی

می شود؟

*******

بودنم بهانه است

من درواقع عاشق توست

که هستم

/ 13 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدا

a train of the beyond which stopped at your station, the choice is yours if u want to ride along, but to enjoy your journey let your mind open all doors,let your spirit introduce itself to you, understand that the important part for eternity is the invisible and untouchable...

مهدا

life here is just waiting in a train station or airport waiting to leave...but the big question is leave to where?we need to know where we are heading...you need your travel documents, a visa to the new dimention or u get lost at the borders..meanwhile there is so much to do at the station...lets go have coffee... or a cake... or how abt a restaurant...we have time.. it will be sometime b4 the train arrives...

فهيمه

سلام.ممنون از اينکه به من لطف دارين.فعلا از نوشتن معذورم.اميدوارم بتونم دوباره بنويسم همسايه عزيز.

مهدا

we humans enteract wth the world throu the 5 senses..but we always forget that Allah always wanted us to realise him beyond our senses.. Mahda..Mahda..r u sure u can ride his train?!..ok baby, maybe one day u will understand..

مژگانبانو

سلام بر آقا میثم گرامی. احوال شما؟ راستش شما چوبکاری می کنید و ما را به حکم پیشکسوتی لایق می دانید قرار نیست که ما به خودمان بگیریم. اما درباره طرح ها... راستش من چون ذهنم موزون شده از بس فقط غزل نوشتم طرح را هم موزونش را می پسندم یا لااقل شبه موزونش را. مثلا اولی را دوست داشتم بگویم: قدم بگذار روی چشم های من/ ببین که روزگارم را تماشایی ... یا دومی را: بودنم بهانه است/ عاشق تو است «من» که هست! ولی همه این ها سلیقه منست و درست هم ممکنست نباشد. و علاوه بر همه اینها نمی شود پیشرفت شما را نادیده گرفت. این را کسی می نویسد که چند سالی است چشم به قلم شما شعرهایتان را خوانده است.

دريای گوشه گير

من در واقع عاشق توست که هستم... عاشق تموم نمی شه.. هميشه باشی الهی..

شهاب

دلم برات يه ذره شده با اون نيگای عميقت ای کاکتوس !

سلبی ناز

نه همسايه... حرفی نبود که بنويسم... (گاهی آرزو می کنم کاش می توانستم و وبلاگم را حذف می کردم. ولی نمی توانم. واقعا برايم روشن شد که نمی توانم و از دست ِ دلم برنمی آيد. ولی واقعا کاش می توانستم.) بگذريم... سنجاق کرده اند مرا به ديواری سرد و سيمانی... بی واژه... شايد دلخوش کنم به اين که شاعری گفته بود «صبوری می کنم تا کلماتم عاقل شوند»...

maman

نقش ما گو ننگارند به ديباچه عقل هر کجا نامه عشق استُ...نشان من و توست (در پناه حق)