سیاه سفید ( بدون شرح ) [1]…نوشته شده با ذغال مامان

اینجا می آییم بی خبر، بی پرسشی حتی، بی صدایی یا ندایی شاید. به اینجا می آییم و می مانیم، تبعیدمان می کنند به ماندناینجا سرای دل بستن و دل کندن است. جایی برایعادتکردن و رها شدن به حال خودعادتت می دهند، آنقدر در گوشت می خوانند، با هم بودن، رادیکتهء تکراریهمدلی از همزبانیخوشتر استرا آنقدر در گوش هجی می کنند کهسر بلند می کنی و می بینیعادتکرده ای بهکسی، به چیزی، به وجودیدر کنارت، به بودنی غیر از آنچه خود هستی، خارج از خودتو درست همان لحظهء شوم تولد کودک نحصعادتستکهرهایت می کنندمیان عرش عزلت الا هیت و فرش با هم بودن قراردادی و زمینیشانآنچنان با صورت به زمین می خوری که<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

و تنها می شویمزهء گس و رؤیایی بی هیچ کس بودن و با هیچ کس نبودن تازه زیر دندانهایت استتازه داری لذت می بری از هر لحظهء و ثانیهءفقط خودت بودن،تازه داری عادت می کنی به تنهاییتهمهء رنگهای نیم من اشتراک به زیبایی بی رنگ تنهایی تبدیل می شوند که دوباره باز هم از راه می رسند، می آیند، با صلیبها و تیرهاو تیغهایشان می آیندمی آیند تا تیرهای نگا ههای آغشته به  زهر  دلسوزیشان را تا اعماق وجودت فرو برند تیغهای شراکت عزلت کششان را بر سر همهء گوشه های قشنگ تنها بودنت فرود آورندو در پایان کار با چشمانی خیس باران اسیدی دروغخونین ریابا همان دستانی که روزی آوردنت به این سرای پست، تن زخمی و شرحه شرحه ات را به صلیب ترحم زشتشان مصلوب کنندو این، پایان تلخ داستانی شیرینی است که شمایش [] می نامیدو..منش پست ترین ارتفاع همهء همیشه های متنوع

 

تو تنهایی پرنده همدمی نیست،

قفس با آسمان فرقی ندارد

اگر دست فریبی دانه ای ریخت،
مبادا قطعه آوازی بخوانی

مبادا در دلت، دست قفس بان،

نهال هرز امیدی بکارد.

 

                                                آبان

                                          فروردین 1382         

                                               

                  

/ 57 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hoda حيات خلوت!

پر کشيد بی خداحافظی...بی انصاف ...اخه خونه خدا هم می رن ميان واسه خدافظی تو واسه ديدن خود خدا می ری بدون وداع؟؟:(( ......می رفت يک شاخه گل بخره....تولد اونی بود که سه سال پيش دستاشونو با هم رو قران گذاشتن و قسم ابديت خوردن که با هم بمونن....اما.......اخه بی انصاف خودت رفتی اون وجودی که داشت تو وجودت واسه زندگی اماده می شد رو کجا بردی....می دونی مهدی...همون که ديووتن بود رو به جنونه؟ او يک روز همسرش، کودکش....رو از دست داد...حالا هر سال روز تولدش سياه پوشه...اگه بی تو طاقت بياره...:((

هانی (غاربشین سابق)

ميثم جان... خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد!!! يا علی...

maman

ای بابا ... اين کارها عاقبت نداره پسر جون ... مثل اينکه مامان بايد خواهش کنه تا تو پسر خوب يه چيزی بنويسی !... اهان فهميدم ( پسر بهونه گير )بيا اين شاخه زيتون رو از نوک اين پرنده بگير (ـــــــــــ) و بزن توی مرکب و بعد از يک ... بسم الله ... بلند ... ادامه بده.مامان چشم به برگهای پاييز منتظره. در پناه خدا...

baran

نه همين خوبه يا باران نمی دونم هر جور راحتتری....

mahsa

سلام جالب بود ! جالبتر اينکه هم فاميلييه منی !