از هر طرف که رفتم...

توی...

سینما(1):وقتی همه خوابیم!

 

داخلی، خانهء هنرپیشهء زن، دور میز غذاخوری،شب:

......: "مامان!"

......: "جان مامان؟"

......: "مامان لجن مال یعنی چی؟!"

......: "بزرگ بشی می فهمی عزیزم..."

 

نشسته ام روبروی پرده ای که روش چیزی، طوری آغاز می شود و به شکلی ادامه پیدا می کند و ... نمایش که آغاز می شود، چیزی شبیه فیلمهای کلاسیک کابویی می بینی، با همان مرد تنهای شهری که مبهم و مغموم، میهمان قصه می شود. و زنی که انگار چیزی را جایی گم کرده و به دنبالش می گردد و تو... روی صندلیهای سالنی که پر است از حضورهای همراه و شاید تنهایی که آمده اند چیزی ببینند و سرگرم بشوند و برگردند سراغ زندگی، طبق سنت دیرینهء ذهن آدمی که حکایت هنوز حکایت نشده آخرش را خوانده است، منتظری تا ... {CUT} و وقتی دوربین به عقب می رود و کارد باز می شود و می بینی که نه، این داستان نه آن است که باید باشد، ته ته های دلت قند آب می شود برای دیدن چیزی متفاوت و همزمان شاهدی واقعیت تلخی را وقتی همانها که برای سرگرم شدن و گپی خصوصی شاید، صندلیها کنار و اطراف را 2 ساعت اجاره! کرده بودند، حالا که می بینند به اجبار به ضیافت تماشا و اندیشه دعوت شده اند ، آرام آرام تو و پردهء روبرو و صندلیها را تنها می گذارند و... یاد زندگی می افتی که آغازش حکایتی است و ادامه اش روایتی و پایانش...

 

شب،داخلی، پشت میز رستوران

....: "مامان، هنوزم می خوای من بزرگ بشم؟!"

....:" [سکوت...سکوت...سکوت]"

 

 

سینما( 2): اخراجی ها (2)

 

ساعت 11 یکی از شبهای آخر هفتهء خداست که ما و برادران عزیز 4 تایی داریم می ریم یه فیلم کمدی "معروف" پر فروش ببینیم. راستش رو بخوای من ترجیح می دم کمدی ها رو دسته جمعی ببینم و جدی ها رو تنها، آخه دوست دارم خنده هام توی جمع باشه و فکر و گریه هام... تنها... می نشینیم روبروی پرده ای که روش تضادها تو رو می خندونن و جملات، زیاد به فکرت فرو نمی برند و همین خوبه برای مردمی که خسته از ملال زندگی اومدن سوت و کف و قهقه ای بزنن. و ایمانم رو کمی خنده به لب ببنیم حالا که داره نوجوونیش جوونه می زنه و دلم برای کودکانه های لبخندهاش تنگ میشه. و فیلم که تموم میشه مردم چه راحت و با سکوت و تبسم از کنار سرود " ای ایران" رد می شن...

" این مگه یه فیلم کمدی نبود؟! پس چرا چشمهام تر شدن؟!"

 

خارجی، روز، اردوگاه اسرای ایرانی، عراق

 

....: "اینا دیگه چرا اومدن جبهه؟!"

....: "خوب اینام حتمنی یه مرضیه خانوم دارنی دیجه...!"

 

این داستان ادامه دارد؟!

توی:

تاکسی:

((و النون و القلم...)) نوشتن آرامم می کند، اینطور می توانم یک نفس بگویم گفتنی ها را       ( نگفتنی ها بماند برای نگفتن) بی اینکه بترسم توی حرفم بپری، بترسم از صدام که ناخواسته بالا نرود و کلمات تمام بشوند و من و دردهام... تازه آغاز. قلم توتم من است، قلم توتم اجداد من است، توتم نیاکانم. نوشتن آرامم می کند، وقتی می نویسی، در سکوت سخن می گویی و وه که شنیدنی اند سخنان سکوت...

 

توی:

خیابان:

زین دوهزاران من و ما، ای عجبا من چه منم      گوش بده عربده را، دست منه بر دهنم

چونکه من ازدست شدم در ره من شیشه منه    ور بنهی پا بنهم، هرچه بیابم شکنم

 

کاش اینگونه که خیره به تماشای برونم نشسته اید، به درونم خیره می شدید، شاید آنوقت مجبور می شدم بیشتر از درون روبه آیینه بیاستم...

 

بعد نوشت:از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار زین بیابان، وین راه بی نهایت

بعدتر نوشت: این میماند و خفه ام می کرد اگر نمی گفتم که کاش همانقدر که برای خرید کفش و لباس و ساعت و خواهراتمان وقت می گذاشتیم و برانداز می کردیم، وقت خرید بلیط سینما هم...

 

 

 

/ 6 نظر / 13 بازدید
نگین

سلام خوبی؟ اومدم که به کلبه م دعوتت کنم منتظرت هستم [گل]

DEMODA

سلام،خوبین؟ اینا همگی برگرفته از وضعیتهای خانواده هاست کهتو چه موقعیتی چیارو برای استفاده و سرگرمیشون بخوان....!حتما اینم حکمتی داره............موفق باشی................یاهو

بهاربد

سلام ... به جناب ادیسه و بانو آیلارات... احساس من اینه که هستی به تازگی طعم همسری را به شما هدیه کرده است ... بی نهایت تبریک و شادباش بهاربد را پذیرا باشید ... بی نهایت ارزوهای سعید و زیبا[گل]... و اما سینمای ما که چه بیضایی چقدر ماهرانه گفت که این ملک به فروش می رسد ... [ناراحت]

فهیمه

وقتي پايت خواب مي رود نمي تواني درست راه بروي لنگ مي زني! وقتي قلبت خواب مي رود نمي تواني درست فكر كني. عاشق مي شوي!!!

صبور

دوست عزیز صبور هستم (عذاب های ابدی ) آدرس وبلاگ و عنوان آن را تغییر دادم و از این پس با قدح ِ دَرد در کنارتان هستم،ممنون می شم اگر لینک رو تغییر بدین ،پایدار باشید و توانا،در پناه مهر.