زمین بی اقیانوسهاش

به نام سلام.

کوه با نخستین سنگ آغاز می شود، انسان با نخستین درد... من با تو آغاز شدم.

سلام. به او که نام همین حرفهاست صدا کردن عزیزش.

به شهاب دوست عزیزم که همین چند سلام پیش، حال ننوشتنم را می پرسید. و به حامد... رفیق دوران پارینه سنگیم که خیلی دور، خیلی نزدیک... هست تو حرفهام، با خودم، با... دلم ... به maman که منت مهربان تماشاهاش همچنان افتخار کلمات کوچک من... هستند. به ... همسایه هام که هرچه من کم معرفت تر، ایشان همسایه ترند برای این سرای پاییز و...

این همه به تو... که همه بهانه ام برای دستهای دعا تا آسمان را به آغوش بکشند... هستی. (راستی "هستی" هم اسم خوبیه ها... [کوچک و خودمانی پیش خودمان بماند... بانو]

و این منم... میثم، همان ادیسهء سرگردان دریاهای معنا و محال، کلمات و حرفها. همان همسایهء دیوار به دیوار حرفهای شما که هنوز کلماتم حرف می شوند و حرفهام جوهری... من هنوز نقاش نابلد دیواره های خیس این پاییز... هستم.

 

توی کلاس جغرافیای آقای شمیرانی (15-16 سالی از آن روزها می گذرد و اگر اسمشان یادم هست از بابت آن که همان یک درس را افتادم و ... درد داشت سیلی خوردن از پدر و خرید عید نرفتن برای 13-14 سالگی هام. سلامت باشند و بمانند انشاالله) معلم جغرافی می گفت: رودها بعد از عمری سرگردانی و با همه آنچه جمع می کنند از زمین ها و سرزمین ها، آرام آرام به دریا می ریزند و ما بعدها فهمیدیم بعضی دریا ها به خلیج و خلیج ها به اقیانوس وصل می شوند. و من حالا، پیش پای این کلمات داشتم توی سرم با خودم می گفتم چه صبورند اقیانوسها. چه ظرف عظیمی داده اند بهشان که لبریز نمی شوند، آلوده نمی شوند... انگار می نشینند پای درد دل هرچه رود و دریا و خلیج و... همین. هر وقت و بی وقت هم که نگاهشان می کنی، همان اقیانوس را می بینی... عظیم، آبی، بی انتها و سفرهء ماهی و آیینهء میهمانی خورشید و ماه...

مادر بزرگم... که انگار همین چند صباح پیش بود با روسری قشنگ هاش دل از آسمان و فرشته هاش می برد و میهمان عزیز سجاده ام می شد گاه و بی گاه... انگار همین چند صباح پیش بود که پدرم شانه هاش رو تکان می داد تا تلقینش کند که "اسمع...افعل..." مادر بزرگم، اقیانوس بود. به همان رنگ آبی آسمانی... آرام. می نشست پای اشکهای مادرم، دردهای خاله ها، فریادهای داییها، نداری خانواده و ... انگار حرفها پیش صبور گوشهاش فرو می رفتند توی و زمین و دیگر نه می شنیدی و نه می دیدیشان. 26 سال، نه عصبانی دیدمش نه شاکی و نه گریان از دردی...

نمی دانم زمین بی اقیانوس هاش چه گلی به سر می گیرد. من سر به هوا نه جغرافی می دانم نه زمین شناسم. نمی دانم اگر روزی زبانم لال اقیانوسها بخشکند یا سرریز بشوند و نهنگها بی پناه و ماه و خورشید سر شانه نکرده به میهمانی انسانها بروند... چه می شود. من فقط خوب می دانم وقتی مادر بزرگها یکی یکی قاب عکسی می شوند با یک خط مشکی مورب برای حسرت هر روز چشمهای من و "تو"... میان این "بزرگترهایی" که به اندازه ی یک برکه ی فکسنی هم توی دلشان چیزی نمی ماند، چه برسد به اقیانوس،  من می دانم اوضاع انسان و انسانیت هی تإسف انگیزتر می شود. کاش بشود قصه ی مادر بزرگها را برای همه ی بچه هایمان بخوانیم، شاید آنوقت...

 

کلام آخر:

می دانم این "عهدهای" صبحهام که ظهر نشده می شکنند و نمی مانند زیاد آمدنیتان نمی کنند و تسلای دل خراب خودم می شوند بیشتر، اما... برای خاطر خدا... بیا... حسرت همیشه، جنون جمعه ها...

 

 

 

/ 4 نظر / 12 بازدید
آی لار

به درک راه نبردیم به ... - و من هیچ وقت نفهمیدم تو جه می گویی. و چرا من هی ایران می آیم و بر می گردم و تو را و یکتا را ندیده می مانم. آی لار ت هم هم چنین... نمی دانم چرا نمی فهمم میثم... و نمی دانم این همه واژه های سرگردان خروشان که اول صبح روز اول هفته همه اعتدال بهاری ام را به هم می زنند، یعنی چه... اما، از ورای التهاب این واژه های پر هیاهو، می بینم که بازگشته ای. راستی... این بار که ندیدمت، اما قابی که داده بودی را همراه آوردم... حیلت رها کن عاشقا... و جه قدر زیباست... گرچه دیر به دیر یادم می افتد. کم آسمانی شده ام تازگی ها... زمین مثل باتلاقی کشیده است من را به درون خودش.

طریقت یک کلاغ

فکر نمی کردم آپدیت کرده باشی ... بیا خبرم کن همیشه ... مرسی از نظرات خوبت !

آی لار

دل مان تنگ ات می شود گاه برادر. در دوستی و نجوا و تسلی، چه رازی است که با ایمان به بی سودی اش، می جویی اش از اعماق وجود. نه که تقسیم درد باشد، که شاید آرام کننده ی "حس تنهایی کردن" باشد در دنیایی که سکوت فرا گرفته آن را.