سلام... خدا حافظ

اين بار حتی اگه هزار بار هم دليل و مدرک رو کنی که سرت شلوغه ديگه کاری به کارت نخواهم داشت.۱ مهر ... حتی ۱ ابان هم گذشت. لعنت به تو که ملوم نشد کدوم سر دونيا هستی... جدای از گله که اين بار نخواهم بخشيد؛ و بد کسی دارد نمی بخشد پسر جان... کمی نگران شما م.. فرصت کرديد ميان همه زندگی از سلامتی و اوضاعت بهم بگو. از خودت اما نه.. چون ديگه برام جذابيت نداره اين جور دوستي... ديوانگی هم آداب خودش را دارد..

به نام سلام،

 که اگر آغاز کلامم نباشد(بخوانید خدای نکرده) چیزی نخواهد تراوید از این دستان ناتوان و علیل، اگر هم خودش خواست و شد، حاصل و محصولش هرچه که باشد، کلام نیست... پس به قول درویش مصطفی توی رمان "من او": یا علی مددی!

سلام اول:

خیالی نیست.............................................

بگذار به خاطر تو، برای خاطر عزیز تو، که عزیزترین است بعد از خدا برایم، بگذار برای خاطر عزیزت آغاز شوم و به پایان برسم. بگذار به خاطر تو ادامه یابم و منقطع شوم. بگذار دوستم داشته باشند به خاطر تو و دوستم نداشته باشند به خاطر تو. به خاطر تو بگذار به یادم بیاورند و فراموشم کنند. بگذار به همین خاطر عزیز تو نوازشم کنند و سیلیم بزنند، نگاهم کنند و نگاهم نکنند، مرا بخوانند و نخوانند، بدانند و ندانند. بگذار برای خاطر ماه تو، عزیز... عزیز... بگذار به خاطر تو بکشند و زنده ام کنند و به بهشت و دوزخم ببرند و هرچه می خواهند بدهند و هرچه می خواهند بستانند. بگذار برای خاطر تو مرا بخواهند و نخواهند... بانو... می خواهند باشم یا نباشم، فقط بگذار این همه، به خاطر تو... باشد.

بعد نوشت: تنها بنایی که اگر بلرزد محکمتر می شود، دل است! دل آدمیزاد...

( از "من او" شاهکاررضا امیرخانی) ص.122

سلام هشتم:

هنوز چند نفس مانده از شانزدهم آذر که دارم اینها را می نویسم.

خیلی خبرها بود امروز، خیلی سالگردها و یادبودها و خاطرها و خاطره ها.

راستی روزت مبارک فرهاد فریادهای بیستون زمانه، رفیق قلم،

خوش به حالت که روبه روی تخته

 می نشینی و... خوش به حالت، خوش به حالت... سالگرد ما ولی چیز دیگریست. بگذار پیش خودمان بماند بانو، پیش من و شما و ما و... سلام هشتم، قبول؟

سلام آخر:

پسرک، خسته از بازیهای نا تمام روزگار نامرد،

 بعد نزدیک یک ماه آمد که سری به خانه اش بزند و پیغامی از دوستی شاید،

 که ... دست مریزاد رفیق،

معلم بد اخلاق کلاس رفاقت شناسی و آداب دیوانگی، دست مریزاد آقا،

خوش زدید و شکستید و سوزاندید و... پسرک یکی دو سالی بود که

 داشت یواش یواش کابوسهای اردیبهشت 84 رو یادش می رفت که

به مرحمت شما... حقم حکمن همین است،

خود عزیزش می فرماید که:

 " لا یکلف الله نفسن الا وسعها لها ما کسبت و علیها مکتسبت..."

شکر... من ولی شما را همینطور و هرطور دیگر که هستید و باشید...

دوست می دارم.

بعد نوشت: با کس ندارم جنگ من، وز کس ندارم ننگ من

               بر کس نگیرم تنگ من، زیرا خوشم چون گلستان

 

 

 

 

/ 19 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهاب

اين ميثم منه ! اين عشق منه ! اين روح لطيف و لبخند های دوست داشتنيه منه . . . دلم برات تنگ تر شد وقتی اين دست نوشته ها رو خوندم . . .

صبور

......................................... چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم

يکتا

سلام ...عيدتان مبارک فرزند صاحب ...

سوده سعادتی

سلام..حوالی شما چه خبر است نمی دانم همينکه ديشب هدهدی خب آورد که اطرافتان ابرهای بارانی صف کشيده اند. .غصه بی غصه کوه هم همين نزديکيهاست نسيم نزديک است فقط کافيست چشمهايت را ببندی و نفس بکشی اين بداهه تقديم شما..راستی به روزم رفيق موفق و شاد باشی

مينو

سلام همسايه. جای پاييزتون خالی نباشه... دل ماهم اگر پرسيده باشيد تنگ است مثل هميشه... يک وقت توی اين سرما ناپرهيزی نکنيد و به ماه قبيله سر نزنيد ها (ماه قبيله که االبت اهميت ندارد بيشتر همسايه های قديميتان را می گويم)

حامد

از کجا می آيم!؟ نمی دانم ميثم. نمي دانم. اما آمده ام برای ات بگوی ام. اين ها آشتی نيست؛ که قهری نبوده است. منتی نيست؛ که دوستی فارغ است از زوائد. اين ها برای تو است. که از دور می بينم ات. اگر از عشق نگفته بودی؛ به طوفان دل گيری ام دچار می شدی... اما از عشق گفته ای... من با عشق؛ و تو که عاشقی؛ و بانو که معشوق است؛ سکوت را می گزينم. اين چند خط اما برای تو است... برای تو که شايد لازم است بهتر نگاه کنی... نوشته های من را گذاشته ای بر سر نوشته ات... من اين قدر با اين واژه ها غريبم که چند دقيقه ای طول کشيد يادم بيايد که اين ها را من نوشته ام... ببين چقدر از دستت گله داشته ام... حالا هم دارم اما ... هر کس راه و روش خود دارد برای زندگی... از بد خلقی من گفته ای... پس ؛شمس؛ نديده ای... فقط شنيده ای... از رفاقت شناسی گفته ای... من رفيق باز نيستم که با اين واژه سبک خطاب ام کنی... و آداب ديوانگی... تو آداب دان هستی... اما فرق است ميان دانستن راه و طی کردن راه! پسرک! کار من است شکستن و سوزاندن... ما به نيت بزرگی می شکنيم دل ات را... می شکنيم که از ؛نو؛ با شکوه تر بسازی اش... تازه پسر جان! شکستن نديده ای پس... گوش کن:

L'petit ALI

من ازون جمله هه راجب بنا خوشم اومد.

سسميه تکر

سلام . بسيار زيبا بود....با یک غزل به روزم.