تهران سه نقطه سر خط

من را می شناسی

من

را

می شناسی؟

من همان گذشتن شعاعی نحیف و تکیده ام از نور

که یک روز شلوغ

پشت بی حوصلگی چراغ قرمز یک چهارراه گیج و گم

ازدو حفره ای که روی یک سر خمیده

راه باز کرده میان دود ماشینها و اسپند و...

دوید و دوید و

به روی تو تابید و...

زود زود

بی مجالی برای دیده شدن

یا شنیده شدن،

پشت آواهای بی رحم سیستم دالبی سوراند ماشینت

گم...

من د ستهای پینه بسته ایم

که روزی تنها روبه آسمان بلند می شد و

حالا روبه تو پایین آمده

که هر شیارش شخمی را حکایتگر است

و اگر می لرزد

از سرمای زمستان نیست

درد

فصل

نمی شناسد...

the_beggar_boy_1650_XX_louvre_paris_france.JPG

من آشنای آشنایم

همان عبورآرام و پا برهنهء کودکی

که خواب خیس خیابان را می پرانم

و هیچ بابایی برایم انار نمی آورد

هیچ مردی با هیچ سبدی در هیچ بارانی میان مشقهای خیسم پیدایش نمی شود

و مشقهایش را نگاه تو

هر روز

خط

می زند

من همینجایم

ایستاده با دسته گلی  منتظر تو

تا شاید بیایی

وشاید چراغ کمی بیشتر قرمز بماند

و پول خورد داشته باشی تا...

تا امروز هم بگزرد و خیابان فردا دلش برایم تنگ نشود

و تو هر روز من را برای خودت تعریف می کنی

گاه به دعایی

گاه به لعنی

گاه به لبخندی و

گاه به گره خوردن ابروانت و...

اما آیا تا به حال

هیچ وقت

لحظه ای کوتاه

خودت را در من

دیده ای؟

من

انسانم

فرزند آدم

شایسته آفرین پروردگارم

و گاهی دلم برای او

تنگ...

  ادیسه

                                  همیشه/همیشه/همیشه                                                                         

 

 

 

 

/ 11 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محبوبه

سلام . وبلاگ خوبی داريد نوشته هاتون زيباست . موفق باشيد .

شهاب

اين دلتنگی مثل همان معروف است که همه حسرتش را می خورند !

Le Petit Ali

اون چی؟اونم دلش تنگ ميشه ؟ فک نکنم !

سلبی ناز

درد فصل نمی شناسد... اين شعر ترين بيت ِ اين شعرتان بود برای من. کمی طولانی بود همسايه٬ وگرنه باز هم اينجا پر شده از تراکم ِ احساس. و توقف در خانه تان سخت تر شده... بس که در اين تراکم چيزی درون ِ من فشرده می شود...

maman

نور را دزديده اند... من به تنهايی اين شاپرکان می نگرم دستهايم امشب٬راه صد باره کام دل اوست وای از قعر سکوت چه صدايش گيراست ناله هايم امشب٬لاله هايی ست به صحرای دلم جا مانده من به آزادی اين تشنه لبان می نگرم و دلم می شکند که اگر باز شقايق کمرش خم بشود من به ديوان دلم می نگرم خط مشقم امشب از سر دلتنگی ست و دلم با نفس تار چنان می خواند که به گوش مرغک وقت سحر خوب به جا می ماند من به شبگردی اين مرغ سحر می نگرم که چه عاشق به لب بام دعا می خواند من به آزادی اين قاصدکان می نگرم که چه بی بال و رها از تن خويش سر به سجاده پرواز...تو را می خوانند... (با احترام)

محراب عزيزی

دوست گرامی! عذر مرا پذيرا باشيد. من فقط وقتی می نويسم که حرفی نو در سينه ام تنگی کند. پس ناچارم تا مدتی سکوت کنم و بيشتر از اينکه بنويسم ، بخوانم. پايدار باشيد/ پایدار باشيد

صبور

دلم هميشه تنگ است آه هميشه

maman

گلوی مرغ سحر را بريده اند و هنوز در اين شط شفق...آواز سرخ او جاريست...(در پناه حق)