میهمانی...

به نام سلام

کوتاهی کلماتم را ببخش...

بچه که بودم، همون وقتها که همه چیز مزه داشت و موهای مادرم رنگ لازم نداشت تا... میهمانی که می رفتیم، از آن میهمانی هایی که دوست داشتم و پسر خاله ای بود برای تقسیم شباهتها و مکاشفات عزیز تفاوتها، همه ی حرفها لذت شنیدن و بودن حلاوت گفتن اما... همیشه ته ته های دلم نگران زبان چشمهای مادرم بود وقتی به پدر اشاره می کرد که: "بریم؟" انگار چیزی توی دلم می شکست، انگار که وسط یک کوچه ی باریک و پر درخت باشی و میانه های آبان آسمانهای باران باشد و یک دفعه ابرها بروند و آفتاب و ... همیشه دلهره داشتم برای پایان میهمانی و التماسهای ما بچه ها که بزرگترها اجازه بدهند کمی بیشتر بمانیم و...

و حالا می همان شمایم ... جناب عزیز الرحیم که امروز سحر حض بردم از "عزیزش" که قبل "رحیم" آورده اید که به درک کوچک من کمترین شاید این باشد که اول باید عزیز شوی و دوستت بدارندتا رحیم و رحمانهات مقبول شوند... و عجب از هنرمندی که شمایید جناب جمیل... باز میهمان شمایم در آستانه ی صبور سی سالگی، میهمان خجالت زده ی شمایم با دلشوره های ده دوم میهمانی... بگویید من... این بنده ی کوچک و ضعیفتان، با دستهایی که می لرزند و پاهایی که می هراسند، با دلی که آواره گی را از پدرانم به ارث برده است... چه کنم وقتی میهمانی به سر آمد و رنگهای رفتن نواختند؟

کاش بزرگی کنید و کمی...بیشتر بمانیم...


/ 3 نظر / 15 بازدید
فهیمه

پاسخ غزل هايم بوسه ايست که تو بر پيکرکاغذ مي نشاني و من روي آن را مي پوشانم تا غزلم پيوسته طعم بوسه دهد .

anotherone

مهمونی خوبه ... اما من دلم میخواد برگردم "خونمون" ....