کمی کودکی...

 

http://sabrinastuff.com/pix/sabrina-baby.jpg

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

بیچاره خاکروبه ها، بیچاره خاکروبه ها که با همهء خاکروبه بودنشون بازم به همدیگه فخر می فروشن. خاکروبه های کاخ نشین به خاکروبه های خونه های کوچیک فخر می فروشن که: [ آره، ما جایی هستیم که پادشاها و بزرگا پس موندهء شام و نهار مجللشون رو تومون می ریزن...]، خاکروبه های خونه خونه کوچیکا هم به اونا که تو خیابونن میگن: [ دلتون بسوزه، ما تو خونه های گرم و نرم هستیم، نه مثل شما تو خیابون...]، خاکروبه خیابونیا هم فخر میفروشن به...

بیچاره خاکروبه ها، بیجاره خاکروبه ها که نمی دونن هرجا که باشن، تو کاخای بزرگ یا خونه های گرم یا خیابونای سرد، فرقی نمی کنه به حالشون؛ پس موندهء بو قلمون و مرغ بریونِ کاخا رو توشون بریزن یا پوست سیب زمینی پیاز خونه های کوچیک و فقیرونه یا آشغالای خیابونو...در هر حال آشغال توشون می ریزن...بیچاره ها فکر می کنن برای خودشون کسی هستن. بیچاره خاکروبه ها...بیچاره...

ولی...خوش به حال خاکروبه ها، خوش به حالشون آخه هرچی که از صبح تا شب توشون آشغال بریزن، بالاخره یه رئزس خالیشون میکنن، یعنی می تونن خودشونو خالی کنن. خوش به حال خاکروبه ها، خوش به حال خاکروبه ها که همیشه پره آشغال نیستن، مثل ما آدما که همیشه پره نفرتیم، پر فکرای خور واجور وخیالای بد و زشت، هیچوقتم خالیمون نمیکنن، یعنی خالیمون که نمی کنن هیچ، لبریزمون هم میکنن از آشغال، از کینه، از نفرت...نفرتا و خیالای بد اونقدر ته دلمون میمونه تا میگنده...آهان راستی، فهمیدم، برا همینه که مُرده هامون اینقدر بوی بدی می دن...

بیچاره خاکروبه ها...خوش به حال خاکروبه ها، بیچاره آدما...بیچاره آدما...راستیا، اگه من هر شب قبل از خواب خودمو از نفرتام خالی نکنم، وای...می دونی؟ اونوقت از سطل خاکروبه هم پستترم...

بیچاره...خوش به حال...بیچاره...

 

                                                         آبان

                                                نیمه شب جمعه 30/5/83

 

* عکس به کار رفته در اين مطب کاملن جنبهء تزئينی دارد...

 

/ 23 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کلاغ

. . . سلام . . . چه ايده قشنگيه . . .

maman

اون جمله هايی که برات نوشتم ( توی کامنت قبلی ) اولين حرفهايی بود که بهم زد . همون اول جاده . هميشه يادم می مونه ... هميشه...

فهیمه

وقتی سرت را به دستانت سپرده بودی انقدر از چشمانت ماهی گرفتم که لباسم پر از پولک شد .من از جنس سایه ام ببخش اگر گاهی کم رنگ می شوم . دوست دارم لبخندت را قاب بگیرم تا برهنگی قلبم پوشیده شود....

میثم

...نميگرم مامان...چند وقته حرفاتو نمی گيرم...اون چادر سفيد...اين اول جاده...!!!؟؟؟

Hoda حيات خلوت!

بنويس...بنويس...بنويس...بنويس! خاکروبه ها رو اب جارو کن...بوی خاک اب خورده بلند می شه!

hamed

سلام/ به روز نمی کنی ها .... نشد

:

آپ نمی کنی؟

انیس

کامنتتون به دل نشست ... زبان حال خودم بود ... دقيقاً احوالی که همين الان دارم ... دعا کنيد برايم برادر خوبم .. دعا...همين.